!حالی به حولی

"مصائب مسیح"

چهارشنبه صبح (هفته پیش)بچه ها سر کلاس گفتند که ظهر ساعت 1, دانشگاه فیلم مصائب مسیح را می ذاره . من و راضیه هم از اونجایی که غیر ممکنه از این برنامه ها باشه و ما نباشیم قرار شد ما هم بریم.

(البته من یه تیکه هایی از این فیلم را با عسل دیده بودم اما (نمی دونم به چه دلیل )همه شا ندیده بودم و همیشه دوست داشتم کاملش را ببینم که هنوزم نمی دونم چرا تا حالا ندیده بودم!)

من هم به الهام زنگ زدم و گفت که ساعت 12:30 تو دانشگاه باشیم.ساعت 12:30 من و الهام رفتیم دانشگاه و به تعداد بلیط گرفتیم. کم کم مهسا و دوستاش و راضیه و افروز هم اومدند .دالیا و منصوره هم بودند .نوشین و مریم هم قرار بود بیاند.

وقتی نشستیم من و الهام کلی با افسوس جای چیپس و تخمه و ... را خالی کردیم.

خلاصه فیلم شروع شد و یه 3,2 دقیقه ای از فیلم که گذشت سر و کله ی نوشین و مریم هم پیدا شد و با ورودشون صدای یه ملت رو در آوردند.آخه نوشین بیچاره که از روشنایی یه دفعه اومده بوده تو تاریکی چشاش هیچ جا رو نمی دیده و می ترسیده بخوره زمین و صاف وایمیسته جلوی پسرا که مریم کشون کشون از ترس جیغ و داد و لنگه کفش پسرا می آردش این طرف تر و بالاخره می شینند.

بعر از اون دیگه ما به طور جدی فیلم رو نگاه کردیم . خیلی خیلی قشنگ بود . من قبلاً هم گفته بودم که آدم احساساتی نیستم ,ولی واقعاً تحت تاثیر قرار گرفتم و اعتراف می کنم که یه دل سیر گریه کردم.

الهام که همش خدا رو شکر می کرد که روزه بودیم و قبلش هیچی نخوردیم وگرنه گلاب به روتون یه اتفاقای بد بد می افتاد!

توی سالن که فقط صدای فین فین بچه ها (البته خوب مسلماً از سمت خانوم ها)می اومد .

بالاخره فیلم تموم شد . دستشون درد نکنه . خیلی حال کردیم. هر چند  خیلی  جوش کردیم. آخه به قول افروز تا حالا تو یه روز این همه خون رو با هم یه جا ندیده بویم!

راضیه که بیچاره همین جوریش رنگ گچ هست(به قول استاد میری)دیگه شما خودتون مرحمت کنید و مجسم کنید زبون روزه با دیدن این فیلم چه رنگی شده بود!                                                    

در آخر باید اضافه کنم :

1)     به اونهایی که این فیلم رو ندیدند(که می دونم تعداد خیلی کمی هستند)توصیه می کنم این فیلم رو حتماً ببینند. اونهایی هم که دیدند دوباره ببینند.

2)   من اون چهارشنبه خیلی دپرس شدم . به دو دلیل: 1))فرزانه توی خوابگاه یه نکته ی دپرس کنننده بهم گوشزد کرد که الآن نمی تونم بگم. 2))الهام از اول ترم بهم گیر داده که چرا تو همی و اصلاً یه چیزیت شده و مثل همیشه نیستی و .... . خلاصه اون روز هم با مهسا ریختند سرم و باز از همون حرفها....

من هم از خدا که پنهون نیست ,از شما چه پنهون می خواستم سر کارشون بذارم و بهشون بگم که عاشق شدم ,تا اینا باشند هی چپ و راست منا دپرس نکنند.اما به چند دلیل این کار رو نکردم :

1))) دیگه حنام پیششون رنگی نداره (به خصوص پیش الهام.البته حنای الهام هم پیش من دیگه رنگی نداره!!!)

2))) روزه بودم و نمی خواستم چاخان کنم.

3))) یه جریان عشقولانه ی توپ به ذهنم نرسید.

4))) حوصلشا نداشتم.

 

بازم می گم حتماً برید این فیلم رو ببینید.

 

فعلاً....

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱:۳٢ ‎ق.ظ - دوشنبه ٢ آبان ۱۳۸٤ - نفیسه