!حالی به حولی

review

26 سال پیش اولین 20 خرداد زندگی ام را تجربه کردم.

اوایل دلم مثل خودم کوچک بود، به بی مزه ترین چیزها می خندیدم و کوچکترین اتفاق به گریه ام می انداخت ، دلخوشی هایم آغوش گرم و نرم مادر و دستهای بزرگ و زمخت پدر و شیشه شیری بود که جادویم می کرد.

تمام غصه های وجودم با بوسه مادر و سوار شدن بر پشت پدر ،آب میشد و تمام شکایتم از دنیا و آدم هایش این بود که نمی گذارند هر چیزی را در دهانم بگذارم.

چند خرداد دیگر گذشت...

بزرگ تر شدم، به روزهایی رسیدم که دیگر همه اسباب بازی هایم خراب شدند و همه همبازی هایم پسرهای فامیل و من دیگر عروسک دوست نداشتم و همه جسارتم را به خرج میدادم که وقتی ملخ داخل لباسم می اندازند خم به ابرو نیاورم و هنگام جراحی غورباقه و ماهی مرده حالم به هم نخورد.فوتبالم تعریفی نداشت و استرس اینکه مبادا توپ وارد دروازه شود و دوستهایم  مرا پس بزنند، بازیم را افتضاح تر میکرد.اما نشانه گیریم با تیر و کمان و مهارتم در مسابقه پرش غورباقه (که هر که غورباقه اش بیشتر می پرید برنده میشد) بد نبود...

سوغاتی پدر از کیش یک عروسک و یک دوچرخه بزرگ تر از قدم بود.دوچرخه بیشتر به کارم آمد و عروسکم تا امروز هنوز زنده است!

دوسال به مهد رفتم و هر دوسال را با پسری که حس می کنم اسمش سعید بود دوست بودم.زنگ تفریح ها دختر ها سرکمد اسباب بازیهای دخترانه نوبتی مادر و دختر و من، همراه سعید با تفنگ و ماشین، نوبتی دزد و پلیس می شدیم.

تمام این سالها دویدم و پریدم و نفهمیدم  چرا از بین آنها فقط من ، منع از پریدن میشدم!

چند خرداد دیگر من به سن تکلیف رسیدم....آن روزها چادر نمازم ازم جدا نمیشد.چادر سفیدم با آن گلهای صورتی وسبز  را روی کوله پشتی ام  به سر می کردم و مثل گوژپشت نوتردام ،اما باحیا(!) به مدرسه میرفتم...

خردادهای دوران راهنمایی افتضاح بود.با معجونی از بلوغ و غرور بدبوترین روزهای زندگی ام را گذراندم.دوران بلوغ مرا ناخواسته کمی از پسرها دور کرد.منی که کشف می کردم و قد می کشیدم و تغییر فیزیک بدنم را با یک کش پهن مخفی می کردم!

در یکی از همین خردادها بود که روز جشن تولدم با آن بینی بزرگ هرکاری می کردم قیافه ام خوب نمیشد.نمی دانم چرا موچین را دست گرفتم و یواشکی یک عدد مو از زیر ابروی راستم کندم.از دردش اشک به چشانم آمد و من در کل تولد خجالت می کشیدم به چشمان مامان نگاه کنم مبادا مچم را بگیرد.

خردادهای دبیرستان خیلی قشنگ بود.تولدهایی که در زنگ تفریح با کادوپیچ های زرد مرا به وجد می آورد.پسرهای فامیل به بلوغ رسیده بودند و من کوتاه می شدم! تمام آن روزها در هیجان بی غل و غش دوران دبیرستان می گذشتند و انصافا خوب هم می گذشتند.

دوست های دختری که همگی کله خراب بودند و مدرسه ای که روی سر ما بود و مدیری که با همه خراب کاریهایمان و بلاهایی که سر خودش و مدرسه اش می آوردیم عاشقمان بود....

خرداد 82 پشت کنکور بودم با یک دنیا آرزو...

خرداد 83 دانشجو بودم و یک عالمه حس و تجربه جدید...یک عالمه بدبینی به پسرها، به حدی که دوترم اول با حلقه به دانشگاه میرفتم!پسرهای هم بازیم پشت لبشان سبز شده بود ومدام دوست دخترهایشان را مسخره می کردندو دوست های دخترم مدام عاشق و دلشکسته و خرد می شدند...

خردادهای دانشگاه هم به شیطنت و درس نخواندن و  خوش گذرانی و به شکر خوردن های فرجه می گذشت و من خردادم شدیتر از همیشه بوی کتاب و درس میداد.

خرداد 87 زشت و خرداد 88 قشنگ بود....

خردادی که من رتبه ی ارشدم راضی کننده بود و بدون دغدغه امتحان  و فرجه در تدارک مهمانی خدا بودم.

سال 88 را دوست داشتم.پر بود از قشنگی و تجربه های جدید.اصولا همانی میشد که باید! شیرین و گاها با چاشنی استرس که باعث میشد شیریی اش دلم را نزند....

در این سال لبیک گفتم و در گرمای طاغت فرسای مکه اصلی را یافتم که مخفی می دارندش و نمی گویند و هرچه می گویند حاشیه همان اصل ناگفته و فراموش شده است...

زندگی خوابگاهی را دوباره تجربه کردم .اوایل غروب های دلگیر و غربتش و بعدها روزهای شیرین و بامزه خاص خودش را...تجربه کردم میشود گاهی از نبود یک مثلا دوست خوشحال بود و آرام....و گاهی نگاه مهربان  یک هم اتاقی انگیزه فرداهایت میشود...

در این یک سال اخیر من مدتی آلیس در سرزمین عجایب شدم و کلی حس بکر تجربه کردم.مهربانی خاصی را چشیدم و نگرانی شیرینی را مزمزه میکردم که مبادا تمام شود!

من محکوم شدم به آنچه نبودم و من با یک سوتفاهم کوچک بزرگ ترین اشتباه زندگی ام را کردم!

اما همه اینهایی که گفتم و نگفتم برایم شیرین و قشنگ بود ...

و حالا من در 20 خرداد 89...

دوست های دختردوران دبیرستانم خیلی هایشان بچه دارند و دوست های لیسانسم درگیر دودوتا چهار تای زندگی و هم بازی های پسرم اکثرا از ایران رفته اند وهر کدام یک گوشه از دنیا....

دوست های خوب زیادی دارم...خانواده ای که می پرستمشان....و یک سر پرانگیزه و  آرزو

20 خرداد امسال را به امید سالی 20 ورق میزنم...

به امید اتفاقات قشنگ...به امید روزهای خوب....به امید آنچه باید باشد و نیست...

 

پيام هاي ديگران ()        link        ٧:٤٥ ‎ب.ظ - پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩ - نفیسه