!حالی به حولی

بالاخره طلسم شکست!

د یشب انگاری یکی زد پشت کله ام. سخت ترین تصمیم زندگیما گرفتم! با خودم قرار گذاشتم که فردا صبح عمراً بعد از سحری بخوابم و می شینم و خر می زنم و به قول معروف می ترکونم.

غافل از اینکه فردا صبحش دقیقه 90 از خواب بیدار شدیم . چنان که من پله ها رو دو تا یکی کردم و رفتم بالا و دیدم که هر کی اون وسط به فکر خودشه و مثل مور و ملخ ریختند سر یخچال !

من هم اون وسط دو تا لقمه نون و پنیر نصیبم شد (تازه اونم به خاطر زرنگیم). و یکی از طلسم های شکسته شده اینجا بود که بنده یه لیوان شیر خوردم . فکر می کنم آخرین باری که شیر خوردم ... ولش کن یادم نمیاد.

جل الخالق ...عجب معمای سر بسته ایه این شکم آدمیزاد...!

خلاصه منم به خاطر تحرک زیادی که در آشپزخونه انجام داده بودم اومدم پایین و مثل جنازه افتادم .

ساعت 5 دقیقه به 10 بود که مامانم صدام کرد و گفت تو هنوز خوابی؟؟!!(آخه گویا ساعت 8 هم منا خیلی صدا کرده بودند. خب مگه چیه ؟... حالا یه کم خواب سنگینم .)

و با عرض شرمندگی کلاس ساعت 10مون دودر شد.

من هم به خاطر اینکه خودم رو تنبیه کنم بعد از اینکه کلی بد و بیراه بار خودم کردم رفتم و حاظر شدم که برم سالن مطالعه ی دانشگاه درس بخونم.

که مامان خانوم به صورت افتخاری ما را دعوت کردند که بریم واسشون برای خرید یه سری وسایل منزل نظر بدیم .

به هوای یه مغازه ما رو بردن همانا و کل شهر رو گشتن همانا ...

ساعت 1 ظهر بنده تلوتلوخوران مثل بچه های کتک خورده , بالاخره راهی سالن مطالعه دانشگاه شدم.

داشتم از گرسنگی و تشنگی می مردم . خیلی خسته بودم . خوابمم می اومد . کتاب ترمو(ترمو 2) رو دست گرفتم . یه کم که خوندم ,دیدم خیر اینجوری نمی شه .کار از ریشه خرابه . رفتم 6 فصل عقب تر و شروع کردم به خوندن مطالب ترم قبل (ترمو 1).

خلاصه دومین طلسم هم اینجا شکسته شد و بعد از گذشت سه هفته و اٌندی از شروع ترم بالاخره لای یکی از کتابای بنده باز شد . هر چند دروس ترم قبل بود اما واسه شروع بد نبود .

بعدش ساعت 3 رفتم خوابگاه و با نوشین یه کم تعریف کردیم که مریمم از خواب بیدار شد . اما بقیه همچنان خواب بودند .بعد سه تایی راجع به موضوعات جالبی (که عمراً اگه بگم چی بود!!!)صحبت کردیم و ساعت 2 دقیقه به 4 با را ضیه و نوشین اومدیم دانشکده .

من و راضی کلاس مقدمات نفت داشتیم .سر کلاس استاده طبق معمول همیشه لب تابش رو آورده بود و داشت روی اون پرده ضایعی که غلط نکنم یه زمانی سفره بوده و هر دفعه با کلی میخ و بند و بساط میاند می چسبوننش رو دیوار,یه چیزایی واسمون توضیح می داد که آخرش نفهمیدیم چی بود . فقط از 10 تا کلمه اش 11تاش چاه نفت بود!

البته یه وقت فکر نکنید که خدای نکرده ما خنگیما ...نه...اصلاً...آخه جو کلاس خیلی active شده بود !

جریان از این قرار بود که یه سری از پسرا واسه ی یه سری دیگه که شماره ی اون سری اول رو نداشتند (چی گفتم؟؟؟!!!)sms  می زدند با مضامین عاشقانه و آخرش هم می گفتند فلان جا بیرون کلاست منتظرتم .

ما فقط می دیدیم پسرا یکی یکی یقه هاشونا صاف می کردند و یه دستی لای موهاشون می کشیدند و با انرژی و صورت گل انداخته می رفتند بیرون و بعد از چند دقیقه مثل ماست بر می گشتند...

آخه ... چقدر به دلاشون صابون زده بودند...

تا اینکه رسید به یکی از پسرا که یکی از دخترا شماره شا داشت(به خاطر مسائل امنیتی اسم اون خانوم رو نمیارم)و واسه ی اون پسره sms   زد که بابا بیا که سر کاری و پسره هم به هوای اینکه اون شماره واسه ی یکی از پسرای کلاس بوده,خیلی غیر مودبانه شوخی هایی کرد که بنده شدیداً غیرتی شدم() اما به روی خودم نیاوردم .فقط چشام بد جوری 4تا شد که فکر می کنم که اگه به روی خودم میاوردم کمتر تابلو بود!

خلاصه یه 4,5 تایی از پسرا اینجوری رفتند سر کار که آخره استاد گفت: ای بابا چه خبره؟...می رید بیرون آب می خورید؟!...

البته یه سری موضوعات دیگه هم بود .

بچه ها یه جلسه ی تحلیل گذاشته بودند روی مدل موهای پسرهای کلاس و از موهای...شروع شد که تقریباً دیگه به وسط کمرش رسیده و بد جوری این موها رو افشون می کنه و تیکه های اِوا خواهری میاد . و بالاخره رسید به یکی از پسرای دیگه که موهاشا به جای رو به پایین رو به بالا سشوار کشیده بود و ...

واسه ی همین ما اون آخر کلاس هیچی از درس و حرفهای استاد نفهمیدیم و فقط مونده بودیم تو کار این جماعت خُل وضع !!!...

اما از همه ی اینا که بگذریم نکته قابل توجه اینجا بود که بنده امروز طلسم رو شکوندم و درس خوندم(یوهوووووو!!!)

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ٥:٢٤ ‎ب.ظ - دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٤ - نفیسه