!حالی به حولی

کعبه نشانه است که ره گم نشود

 

حال آن دختر بچه ای را دارم که در سرازیری می دود و پدرش از دور هوایش را دارد اما یواشکی و با عصبانیت !

……………………

در آن شب قدری که تا صبح برای مکه ات اشک ریختم فارغ از دعاع قبولی و روال عادی پیدل کردن زندگی دختر فلان فامیل و مریضی پدر دوست قدیمی…

در آن رمضان دوست داشتنی به چشمان ندیده و نداشته ات زل زدم، ازت طلب کردم، با آن حایل برداشته و آن نجواهای خودمانی، دعای عهد و ابوحمزه ثمالی که با هر جمله اش بیشتر مست از داشتنت میشدم…

چشمان نگران مامان به زجه های خفه شده من و توبه های پی در پی من برای گناهان کوچک عمد و غیر عمد…

خودمانی شده بودیم و نزدیک و من چقدر دوست داشتم این نداری را!

طلبیدی ، در عین ناباوری، معجزه ای بود، بال در آوردم، به خود غره شدم که چه دوستیم با هم…چه فهمیدی مرا…و چه بی صدا گم در خود، ازت دور شدم…گناه های بزرگ تر به عمد و تکرار و تکرار و تکرار….

آن روزها خجالت نمی کشیدم ازت بخواهم.حالا نه به چشمان نداشته ات می اندیشم و نه جرات نگاه کردن به آنها را دارم!

لحظه دیدار نزدیک اشت و من چه سخت معتقدم لیاقتش را ندارم…

می ترسم از اینکه در آخرین لحظات پس بزنی مرا…

خودت شاهدی که بارها التماس کرده ام بودنم را تا قبل از برآورده شدن دعای رمضان آن سال تا در مکه ات این حایل بین من و تو باز برداشته شود…تا باز من و تو ندار شویم….تا باز آشتی کنیم…تا باز بدون ترس و خجالت ببینمت و تو از نزدیک دست به حال پریشانم بکشی و با محبت نگاهم کنی!نه یواشکی و با عصبانیت!

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ٦:٥۱ ‎ق.ظ - یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸ - نفیسه