!حالی به حولی

دنيای کوچک من...

Haiti Trails - Trippy sky.jpg

 

 يک دستی اومد طرفم. من را با خودش برد توی آسمان ها.

من بالا و بالا تر می رفتم و آدمها کوچک و کوچک تر می شدند .تا جاییکه همه شون به اندازه یک مورچه شدند. مثل مورچه ها یک مسیری را می رفتند و برمی گشتند و بین راه یک چیزی به هم می گفتند.

تازه اونجا بود که فهمیدم ما آدمها چقدر شبیه مورچه ها هستیم . چه بسا مورچه ها انسان ترند!...

بازم بالا و بالا تر رفتم و زمین کوچک و کوچک تر شد تا اینکه کم کم تبدیل به یک توپ شد . آره یک توپ... یک توپ خاکی... و من به این واقعیت پی بردم که دنیا چقدر کوچکه ...

 

یه لحظه از خودم بدم اومد که چرا اون توپ کوچک را دنیای خودم کرده بودم و به خاطر یک چیز مضحکش می خندیدم , قهقهه می زدم و می رقصیدم ... و برای ناملایمتی هاش داد می زدم , اشک می ریختم و شاید اگر پاش می افتاد خیلی کارهای دیگه هم می کردم !...

 

چقدر اون دنیای جلوی چشام ناچیز بود و از همه بدتر چقدر من ....

 

حالا دیگر من در اوج آسمان ها بودم .

 خیلی احساس خوبی داشتم.

راحت بودم و سبک .

بدون مشغله فکری... بدون دردسر...بدون هیچ کار نکرده...و از همه مهمتر بدون احساس گناه!...

تنها بودم و از این تنهایی خوشحال ...

 

نمی دونم چرا یاد تکیه کلام همیشگی ام افتادم(حداقل این یکی را عسل خوب می دونه) : "زندگی سخته ".

اما خوب که فکر کردم , دیدم زندگی سخت نیست . این درست زندگی کردنه که خیلی سخته !

در اصل برای ما مورچه های انسان نما , انسان بودن خیلی سخته !!!

پيام هاي ديگران ()        link        ۳:۱٢ ‎ب.ظ - شنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٤ - نفیسه