!حالی به حولی

شرمنده جوانی ام از این زندگانی ام

این غرور لعنتی

این آرامش پر تنش

این خنده های عصبی

این هق هق های بی صدا

این سکوت پر از حرف

این سایه های سنگین

این ترحم های بی رحم

این شهامت های نحیف

این رویاهای فرو پاشیده

این نقش های کاذب

این انتظار بی پایان

این شب های بی خوابی

این روزهای مبهم

این روزهای بد

این روزهای تلخ

این روزهای سخت

.

.

.

خسته ام...خسته از همه این ها...خسته از نقشی که بازی می کنم...من واقعی ام کو؟

 

  ESP0001774

پ.ن: الحق که بازیگر بی نظیری هستم!

 

پيام هاي ديگران ()        link        ٧:٤٩ ‎ب.ظ - جمعه ۳٠ فروردین ۱۳۸٧ - نفیسه