!حالی به حولی

متاثرم هنوز...

بنا به دعوتي كه از طرف جناب تحيلگر شديم بايد به طور فهرست وار،5 تا از تاثير گزاران زندگيمونو ليست كنيم و 5 نفرو دعوت كنيم(مثل بازي يلدا)

بنده بعد از كلي search و تحقيق و كنكاش در اين چند سال ناقابل زندگي متوجه شدم اينجانب خوشبختانه يا بدبختانه اصلا آدم تاثير پذيري نيستم.

اما اين چند روز مسافرت بوديم كه من از خيلي قضايا درس عبرت و درنتيجه تاثير گرفتم:

خوب اگه دقت كرده بودين(كه مطمئنم نكردين)تا اول مهر پارسال اين وجي خاتون به كامنت دوني وبلاگ بنده آويزون بود و از اين طريق امرار معاش مي كرد!  خوب به علت كنكوركه خدا خير بده به باعث و بانيش، يك سالي از رحمات وجي بي نصيب بوديم تا اينكه انگار دوباره سر و كله ش پيدا شده.

بنا به اين دليل كه ايشون انتخاب اولشونو پزشكي شاهرود زده بودن(نيشتو ببند) ،خوب طبيعتا يه سفر به شاهرود داشتن. ما هم اونا رو همراهي كرديم تا هم به خانواده عمو جان خوش بگذره،هم اينكه وجي از وجود پر بركت من آرامش بگيره(حالا اگه دل پيچه گرفت اون ريشه در بي لياقتي خودش داره! من هيچ مسئوليتي به عهده نمي گيرم)...البته مادربزرگ و عمه جان نيز ما را همراهي كردند.

توي ويلاگ وجي مي تونين بخونين كه چطور 11 نفري سوار دو ماشين شديم و چقــــــــــدر كه جاي ما راحت بود...به حدي كه من هنوزم كه هنوزه ، دسته در را در پهلوي راست خود، سرم را در شيشه و استخوانهاي همچون نيزه وجي را در پهلوي چپم احساس مي كنم ( آن هم چه عاشقانه)...

شب اول (چهارشنبه شب) سمنان بوديم.يه خونه سه خوابه و كلي تخت خواب و امكانات رفاهي اعم از يك خط تلفن!

پنجشنبه و جمعه شاهرود بوديم با جاي خواب نه چندان رمانتيكانه ،كه البته مهم اين بود كه براي دومين بار قسمت شد از قشنگي هاي اين شهر لذت ببريم(آبشار،جنگل ابر، خرقان،مقبره بايزيد بسطامي(كه نمي دونم ما چرا ايرج بسطامي خطابش مي كرديم) و...)

جمعه صبح كه وجي خاتونو با دل پيچه فراوان راهي كنكورش كرديم، من و بابام و امير حسن(داداش كوچيكم) با هم رفتيم سر مزار سميه عزيز(همون صباي شيطون با وبلاگ اسفندونه).مزار بدون سنگش در حاشيه قبرستون يه مظلوميت خاصي داشت.ديدن اون خاك بالا اومده كه نشون از يه انسان خوابيده در خاك بود با اون روبان مشكي بالا سرش و اثر باقيمونده نذريهاي كه معلوم بود واسه روز قبلش بوده، روي من تاثير عجيبي گذاست(1) و ديدم كه چه راحت و ساده يه آدم غرق شور و زندگي مي تونه انقدر مظلوم و ساكت زير كلي خاك بخوابه...

جمعه آخر شب رسيديم مشهد.بقيه رو نمي دونم ، اما من فقط دنبال يه جاي صاف مي گشتم كه مثل جنازه بيافتم .اونم فقط روي شكم كه طي اين چند ساعت تو ماشين بودن، شرايط نسبتا مساعدتري رو داشت!

جايي كه تو مشهد داشتيم خيلي خوب بود.فقط بالشت كم داشتيم.شب اول از سر شب ، من سه تا بالشت براي خودم و وجي و مامانم كه تو يه اتاق مي خوابيديم تو كمد قايم كردم .موقع خواب اميرحسن كه معلوم بود چيز نامناسبي به عنوان بالشت تو پاچش كرده بودن،بالشت من مظلوم مدافع حقوق بشرو و نمی دونم چه جوری كش رفت و من بیچاره تا صبح روي يه ساك خوابيدم(فكر كـــــــــن)...واين شد كه تا عمق وجودم به قضيه "دست بالاي دست بسيار است" و "چاه مكن بهر كسي..."ايمان آوردم و صدالبته اين شد دومين تاثير تو اين سفر(2)...

راستي از اول مسافرت دوست عموم (آقاي بي گناه)كه ساكن تربت جام بود،روزي سه بار زنگ مي زد و با اصرار فراوان ما رو دعوت مي كرد خونشون. من و علي و وجي ديگه كاملا به اين نتيجه رسيده بوديم كه كاسه اي زير نيم كاسه است و با مظلوميت و از جان گذشتگي تمام تن به اين مسافرت داديم!...يك روزي نزد آقاي بي گناه و خانوادش بوديم و هر آن منتظر بوديم آقاي بي گناه يه بلايي سر ما بياره و بشه باگناه!خوب هر چي باشه نزديك مرز افغانستان بوديم و از دور بوي افاغنه عزيز به مشام مي رسيد!(قابل توجه حميد و رومينا خان!)...دوشنبه عصر با خوشحالي تمام از به در بردن جان سالم برگشتيم مشهد.و من در راه كلي فكر كردم و سومين تاثير را گرفتم كه همانا خدا يار غريبان شجاع مي باشد!(3) ...(البته همه اينها واسه شوخي بود و انصافا ما از لحظه اول تا آخرين لحظه شرمنده مهمون نوازي اون دوست عزيز و خانواده اش بوديم و واقعا اون يه روز به ما خیلی خوش گذشت)

سه شنبه صبح تا عصر به پاساژ گردي بوديم(چشت در بياد وجي كه ميگي پاساژ نديدي) و شبش هم تولد پسر امام رضا رو توي حرم جشن گرفتيم(جشن كه نه ،بهتره بگم كلي گريه كرديم)

چهارشنبه صبح بعد از خوندن نماز صبح توي حرم از امام رضا خداحافظي كرديم و راهي ساري شديم.از 16 ساعتي كه توي راه بوديم هيچي نگم بهتره.يعني اگه منظره هاي قشنگ شمال نبود ، من يكي كه خودمو با پست پيشتاز مي فرستادم خونمون!

غروب رسيديم ساري.البته اونجايي كه ما بوديم چند كيلومتري با ساري فاصله داشت.همه خستگي راه ،يكجا با ديدن اون ويلا با كلي بالشت(حتي به اندازه قرار گرفتن در زير پا و شكم باباها) از تنمون در رفت.من و وجي سريع يه اتاق دو تخته رو از آن خود كرديم و ميز توالتي كذايي درست كرديم كه بگيم اينجا حق مسلم ماست و هيشـــــــكي حق نداره ما رو بيرون كنه. دو عدد بالشت هم برداشتيم.البته اين بار نيازي به نوبت گرفتن نبود(قربون برم خدا را)...و من چهارمين تاثير رو از اين سفر گرفتم كه بعد از هر سربالايي تو زندگي منتظر يه سرازيري باش!(4)

این چند روز همش تو راه ویلا و طرح بودیم.کلی شنا كرديم و چندين حركت متحيرالعقول ياد گرفتيم و تازه داوطلبانه ياد بقيه هم مي داديم.

یه روزم رفتيم بابلسر و قايق و اسب سواري.حالا بماند که تو اسب سواری چه ها که به سر ما نیومد!

روز دوم بود که با ديدن آن همه خانم باشخصيت كه در حال برنز شدن بودن يكدفعه جو گرفتمونو با كله پريديم واسه برنز كردن.بدون كوچك ترين تجهيزاتي،اونم مني كه برنزه مادر زادي بودم!...خلاصه همين قدر بگم كه بايد يه ساعت مي گشتي تفاوت من و وجي رو با لبو پيدا مي كردي و به همین خاطر توفيق اجباري نصيبمون شد كه يه شب از شدت سوزش بدن نخوابيم و تا صبح به حماقت خودمون  فحش بديم.البته اون وجي كه صدماتش كمتر بود تا صبح يه كله خوابيد...بنابراين آخرين تاثيري كه تو اين سفر گرفتم از قضيه برنز شدن(و اسب سواری)بود،كه: نكرده كار، نبر به كار...(كه گند ميزنه به همه كار)...(5)

بالاخره شنبه صبح راهي خونه شديم.برگشتنم همش تو ماشين بوديم و بر خلاف رفتن كه فقط تو فكر پيچوندن اميرحسن بوديم و اين مسئله شده بود يه معماي بزرگ(به خصوص واسه علي که خیلی تلاش می کرد)،برگشتن تسليم سرنوشت گشتيم و بدون كوچك ترين تلاش و مقاومتي پذيراي اميرحسن شديم.

دركل خيلي خوش گذشت.جاي همگي خالي بود...

پ.ن: وجي جونم ببينم چه مي كنيا.براش دعا كنين

پ.ن: از فردا استارت درس خودن من زده ميشه.صلـــــــــــــوات!

پ.ن: من كسي رو به اين بازي دعوت نمي كنم.اصلا تحليل گر چي ميخواي بگي؟

پ.ن: زيارتم قبول

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ - چهارشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٦ - نفیسه