!حالی به حولی

بر دلم گرد ستمهاست خدايا مپسند

BLP0012445

او مي زند و من مي رقصم.

او مي رود و من به دنبال او مي دوم.

سيب سرخي كه بر سر قلاب بود ، خيلي وقت است كه پوسيده.

فاصله مان زياد بود... شايد هم من سر در يقه راه مي رفتم، وگرنه هم پوسيدنش را مي ديدم و هم بويش را حس مي كردم.

و حالا اين سيب پوسيده باز مرا به مسيري تكراري كشانده. آدم ها، نشانه ها، حرف ها همه تكراري هستند و من در اين بين از همه تكراري تر...

مي ايستم...سرعتش را كم مي كند.

بر مي گردم..بر خلافش نه...اما مسيري ديگر...به سويي ديگر...شايد هم به شكلي ديگر.

هي سرنوشت! اين بار من ، آهسته آهسته جلو مي روم . ببين مي تواني همچون من يك نفس بدوي و جا نماني؟!

پيام هاي ديگران ()        link        ٤:۱٦ ‎ب.ظ - سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥ - نفیسه