!حالی به حولی

نمايشگاه گل

دوشنبه صبح انتخاب واحد داشتیم.(عذر تقصیر جهت تاُخیر=وقت نشد زودتر تایپش کنم)لحظات خیلی جانفرسایی بود.قرار شد عصرش من و الهام با هم بریم محلات==>>نمایشگاه گل)ساعت 5 قرار گذاشتیم که دوتایی ترمینال باشیم.من هم اتفاقاً برای اولین بار سر ساعت رسیدم(آخه همه می دونند که من خیلی on time هستم ،طوری که همه شدیداً مشتاقند که با بنده قرار بذارند). الهام هم که طبق معمول همیشه قبل از من رسیده بود و بازم طبق معمول همیشه دست به سینه با گردنی کج وایساده بود ، وقتی من از آژانس پیاده شدم ،اومد و کلی افه مرام واسم خرج کرد و کوله منا گرفتتا بریم برسیم به ماشین های محلات (مینی بوس!(البته چون عصر بود ، اول باید می رفتیم خمین و بعد از خمین با یه ماشین دیگه می رفتیم محلات ).

توی این فاصله که ما رسیدیم به مینی بوس اون دو تا جای خالی هم که اون وسط مینی بوس بود پر شد.البته اینم اضافه کنم که با ما یکی از پسرهای دانشکده ما هم رسید که نمی دونم اون وسط چی می خواست و چه کار می کرد   که خلاصه به طرز وحشتناکی شاهد خیتی ما بود !!!.

قیافه من و الهام در اون لحظه واقعاً دیدنی بود . الهام که همش غصه می خورد که ای کاش قبلش رفته بود و جا گرفته بود (آخه دو تا چهارپایه اون وسط خالی بوده،گویا)

من هم که طبق معمول همیشه به جای هر کار مفیدی فقط می خندیدم و به الهام گفتم که بیا با هم بریم خونۀ ما تا 1 ساعت دیگه که ماشین بعدی پر بشه بر می گردیم . الهام هم خیلی از این ایده استقبال کرد و گفت : برو بابا!!

بعد الهام گفت که بیا بریم سوار سمندها بشیم و بریم.من که فقط به فکر اون خیتی بودم که به بار اورده بودیم.

راننده سمندیه هی داد می زد : خمین 1000 تومن ....خمین 1000 تومن...

بر خلاف الهام که تندی دوید که سوار بشه من خیلی آروم آروم و با طمأنینه راه می رفتم که اون پسره ما را ببینه که سوار سمند شدیم . هی به الهام می گفتم الهام یواش تر برو .بذار  ببینه که ما یه ماشین گیر آوردیم و از خجالت اون خیتی در بیاییم.آخرش هم معلوم نشد که پسره دید که ما سوار شدیم یا نه!

اول که سوار ماشین شدیم من و الهام تنها بودیم و فقط داشتیم توی ذهنمون مینی بوس و سمند را با هم مقایسه می کردیم: کولر و ضبط سمند را با کولر نداشته و ضبط مینی بوس...روکش های چرمی سمند را با روکش های پاره پوره ی مینی بوس ...رانده عینک دودی و ادوکلن زده سمند را با راننده زاغارت مینی بوس و...

الهام که کلاً در پوست خودش نمی گنجید ،وقتی که یه کم با دگمه بالا و پاین پنجره ها بازی کرد ، گفت :ای بابا...آقا بیایید کولرتونا روشن کنید! خلاصه ما بد جوری تو کف ماشين سیستَُم بالايی بوديم که بنا به تقدير سوارش شده بوديم.

 

بین راه کلی چونه زدیم و خندیدیم به حدی که خانمی که جلو نشسته بود و دور از جون همگی تون خیلی یُبس تشریف داشتند ،چنان مثل مادر فولاد زره به ما نگاه کرد(دقيقاْ به اين شکل==>>)که من و الهام واسه 2 دقیقه ای موش شدیم!.

بعد از نیم ساعت ، سه ربع رؤیایی به خمین رسیدیم و باید خیلی دپرسانه و ناباورانه سوار مینی بوس می شدیم ، که باز هم از شانس بد ما،شایدم خوب ما مینی بوس پر بود و فقط چهارپایه های وسط مینی بوس خالی بود . من هم که نصف را سوار سمند شده بودم و به قول معروف تنم به تن سمند خورده بود ،دیگه عمراً سوار مینی بوس می شدم !(اونم چی؟ وسط مینی بوس !!!)

و فقط تنها کاری که تونستم بکنم الهام را که جستی زده بود و به قول خودش می خواست زرنگی کنه و جای خالی ها را از دست نده ،از پله های مینی بوس کشوندومش پایین ...گفتم:الهام مگه خر شدی ؟آخه آدم سمند را ول می کنه می ره رو چهار پایه می شینه؟

بعد اومدیم و حساب کتاب کردیم که ببینیم چقدر پول واسمون مونده . کلاً روی هم رفته با پول خوردا و اینا ، 1950 تومن داشتیم. پیش خودمون گفتیم :خوب از اراک به خمین که بیشتره نفری 1000 بود . حتماً اینجا کمتره . بعد رفتیم و به راننده سمندیه گفتیم :آقا ببخشید ...تا محلات چقدر می گیرید؟  که مرده گفت نفری 1000 .یه دفعه من یه نگاه ملتمسانه به الهام انداختم و در جواب یه نگاه ملتمسانه تر الهام به من انداخت و در آخر هیچ کدوممون رومون نشد که جمعاً از مرده 50 تومن یعنی نفری 25 تومن تخفیف بگیریم.

پیکان جلوییه که کاملاً ناراحتی را از چشمای ما خوند گفت:محلات نفری 600 تومن. ک من یه دفعه داد زدم: البته که 600 تومن بهتر از 1000 تومنه و پریدیم سوار ماشین شدیم .

یه پسره ای هم بقل ما نشست که داشت ساندیس می خورد. الهام گفت پاشو بریم ساندیس بخریم . من هم که جو بچه مایه داری گرفته بودم به پسره گفتم : آقا ببخشید...ما می تونیم پیاده بشیم ؟ وقتی از ماشین پياده شدیم الهام خیلی صادقانه اعتراف کرد و گفت:حسود هرگز نیاسود!

ما هم از دارایی باقی مانده 2 تا ساندیس خریدیم و اومدیم با آب و تاب خوردیم...

حالا تا اینجا را داشته باشید...

 

سه شنبه بعد از ظهر قرار بود بریم جشنواره گل...

من و مرضی که از صبح با هم بودیم به الهام زنگ زدیم و قرار گذاشتیم که ما یه آژانس بگیریم و الهام هم بین راه سوار کنیم.

وقتی به جشنواره(دهکده گل)رسیدیم ، فقط ماشین بود که روی هم دیگه پارک شده بود . الهام که اصلاً باورش نمی شد روز اول انقدر شلوغ باشه گفت :به به ...عجب آب و هوایی!!!...که من یه دفعه تاپی زدم پشت کله اش که :خفه شو الآن مرده می فهمه .الهام هم با عذاب وجدان به خاطر ماهیت روشدمون و با تلاشی بسیار جهت جبران گنده کاریش هی می گفت:خداییش خیلی هوا خوبه. گرم و آفتابی.به به آدم لذت می بره!!!...

مرضی هم این وسط حرفهای الهام را تصدیق می کرد :آره الهام جون ... آدم خداییش لذت می بره!

خلاصه ما سه تایی بد جوری تو کف بودیم . البته یه وقت فکر بد نکنید . ما فقط تو کف دورنمای زیبای جشنواره بودیم و نه چیز دیگه ای!...

دیگه از حساب کردن آزانس چیزی نمی گم که نتیجه ش سیخ شدن موهامون بود وپاره شدن آستینامون و بس()...

بعد از چند دقیقه به داخل غرفه ها رسیدیم. خداییش خیلی قشنگ بود . گلهای مختلف از شهرهای مختلف . که البته اکثر غرفه ها ، غرفه های خود محلاتی ها بود .فقط چند تا غرفه از قزوین و نوشهر و چالوس و مشهد بود.

البته اون گل (گلهایی) که ما می خواستیم اصلاً نبود که نبود . هی هر چی ما سه تا نگاه می کردیم به این طرف و اون طرف ، دریغ از یه گل .من نمی دونم چرا این همه ماشین نباید یه گل حسابی ز توش بیرون بیاد .

البته آقایون غرفه دار همه شیک و کروات زده بودند که در کل کمی از گل هاشون نداشتند!

یه چند تایی هم خارجی تو بعضی از غرفه ها ديده می شد که فکر می کنم همه هلندی بودند .البته ما می خواستیم بریم ازشون بپرسیم : "؟can you speak english " و اگه ببینیم در حد ما هستند یه کم باهاشون گپ بزنیم و بهشون اطلاعات بدیم، گه دیدیم اصلاً حسش نیست !

بعد از کلی گشتن و عکس انداختن رفتیم از غرفه های صنایع دستی دیدن کنیم که البته فوق العاده افتضاح بود ...

در آخر هم رفتیم چیپس و ساندیس خریدیم و برگشتیم.

هوا دیگه کاملاً تاریک شده بود .تو راهِ برگشت تو ماشین ،مدام می خوردیم و می خندیدیم. حالا این وسط واسه مرضی یه سؤال پیش اومده بود که کدوم چیپس با طعم پیتزاست و کدوم فلفلی؟!  که الهام گفت:والا من نمی دونم . فقط از هر کدوم که می خورم مزه ی آلبالو می ده .آخه نگو بیچاره پشت سر هر چیپسی یه کمی هم ساندیس می خورده .

اینم جریان سه شنبه...

در کل خیلی خوش گذشت .جای همه تون خالی

راستی ...

با تشکر از داداش عزیزم که ایده از ایشون بود .(یه وقت فکر نکنید خودش سفارش کرده که من بنویسم با تشکر از داداشم!!! اصلاً)

پيام هاي ديگران ()        link        ٢:٠٧ ‎ب.ظ - سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٤ - نفیسه