!حالی به حولی

خونه خالی و ...

وه چه زیباست تنهایی...

نه تجاوزی و نه رنجشی.

دیگران تو را به خود وا نهاده اند.

و تو نیز خلوت دیگران به هم نمی زنی.

                                                    "اشو"

CYI0101182

یه وقتایی واسه هر آدمی لازمه که به زندگیش یهreset  بده.

هفته پیش من اگه به زندگیم reset نمی دادم بدون شک زندگیم به من reset می داد.

البته یه اتفاقات جالبی هم افتاد. جریان از اونجا شروع شد که من احساس کردم دارم قاطی می کنم و آهنگای my music  ام رو گذاشتم و با اون صدای مذکرمابانه ام (اوه اصطلاح رو حال کردی؟ )شروع کردم به همراهی کردن.

دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره...

سیمین بری اما دل آزاری...

مثل تموم عالم حال منم خرابه...

تو این غربتی که هستم دارم می میرم حالیت نیست...

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره   چشای همیشه گریون آخه شستن نداره....

تو اتاقم دارم از تنهایی آتیش می گیرم...

من شدم رودخونه،دلم یه مرداب...

چشمای من میله به گریه داره می خوا بباره...

جون به لبهام رسیده تا به کی دربه دری   درد غربت رو تنم که بازم باید بری...

دلم بات تنگ شده جونم   میخوام ببینمت نمی تونم...

خلاصه تا اینجای کار کسی چیزی به ما نگفت که نمی دونم این حسن خان (شماعی زاده) چه جوری سر از آهنگای من درآورد( ندونسته دلمو به غریبه سپردم   اون غریبه رو ساده شمردم) و دیگه از در و دیوار متکا و کنترل و روزنامه و کتاب بود که می خورد تو سرم. آخه خداییش ترکیب صدای من و حسن جون خیلی ستمه!

دیگه هر کسی یه نظری می داد.

مامانم فکر می کنه من عاشق شدم. منم از خماری درش نیاوردم گفتم بذار دلش خوش باشه و حالشو ببره.

علی می گه بداخلاق شدم(غیر مودبانه اش: پاچه میگیرم)

امیر از ترسش چیزی نمی گه.

بابا هم که طبق معمول سرش تو روزنامه است. اما حتما داره یه فکرای خوبی می کنه. مثلا میگه اگه این شوهر میکرد...

وجی معتقده که دیوونه بودم و هستم.(یک دیوونه ای نشونت بدم)

....

خلاصه همه فرار رو بر قرار ترجیح دادن و تن به یه مسافرت دادن و من موندم و خونه خالی و اون   reset  ی که گفتم.

اول از همه یه قابلمه بزرگ ماکارونی درست کردم و....

یه هفته: فکر کردم...کتاب خوندم...فکر کردم...خوردم...فکر کردم...خوابیدم...فکر کردم ...راه رفتم...فکر کردم...تفریح کردم(از نوع خاص خودم)...وباز فکر کردم...

راستی" کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریستم "رو بالاخره خوندمش. این پیلار چقدر شبیه منه. یا من شبیه پیلارم؟ حالا ولش کن. مهم اینه که این بین یه شباهتی هست.

خلاصه که پیشنهاد یه reset  بهتون می کنم. مطمئن باشید پشیمون نمیشید.

پ.ن: ماکارونی نمی خوام!

پ.ن: موقع افطار فقط به این فکر نکنید که چی رو اول بخورید بهتره. واسه ما هم دعا کنید.

پ.ن: قرار بود من جواب سوال یکی از دوستامو بدم. حالا جوابشو اینجا می دم. البته همیشه عمل و اعتقاد  خیلی از هم فاصله دارن. اما فعلا اعتقادم رو می نویسم:

چون به دیدار دوست می روی ، دیدار را دریاب.

کسی چه می داند؟

شاید فرصتی دیگر دست ندهد.

آن گاه پشیمانی سودی نخواهد داشت.

درست همان گذشته نشکفته است که آزارت خواهد داد.

همان چیزی که می خواهی بگویی و نمی توانی،

کسانی هستند که آرزو دارند به کسی بگویند،

"دوستت دارم" و سالها دودلند و این بر زبان نمی رانند.

روزی می رسد که او رفته است

و عاشق می گرید و فریاد می کند:

"نتوانستم به او بگویم که دوستش دارم"

                                            اگه نمی زنیدم :"اشو"

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱:۳٥ ‎ق.ظ - چهارشنبه ٥ مهر ۱۳۸٥ - نفیسه