!حالی به حولی

همایش و حواشی آن

ترمی که گذشت توسط جرقه ی یکی از استادین بچه های کلاس دچار جفوس شدند و هر کدام یه

مقاله ای برای همایش اصفهان فرستادند. من و راضیه هم یه مقاله فرستادیم و تموم شد رفت پی کارش.

تا اینکه دو سه هفته پیش متوجه شدیم که مقالمون پذیرفته شده!

مقاله ی چندتایی از بچه ها هم همینطور. خلاصه همه (چه اونهایی که مقاله داشتند چه اونهایی که نداشتند) گوله کردیم رفتیم اصفهان.

وجیهه هم طبق معمول آویزون ما شد. باور کنید اگه بعد از صد سال دیگه جناب عزرائیل جان که الهی قربونش برم، من رو گیر آورد و فرستادم اون دنیا این وجیهه روزی دوبار پا میشه از جهنم میاد بهشت و حال من رو می پرسه و خلاصه به هر شکل ممکن بهشت هم به من زهر میکنه!

این فردین هم که انگار خصلت بهتر از این نداشت . باز هم به احترام اون خدا بیامرز وجی رو به عنوان نخودی همیشه آویزون بردیمش اصفهان.

بقیه بچه ها: نسرین،نسترن،سمن،زینب،محبوبه،سمانه،شقایق.

 

نسرین:پایه همه جور کار اخلاقی و غیر اخلاقی،علمی و غیر علمی

سمن:مامان سمن،چون سه ترم دانشگاه اصفهان بوده و بالاخره از همه وارد تر بود.

زینب:غیور جمع(رشتی هستند)،متخصص رقص ها و آهنگ های خطه غیور پرور گیلان!

 

محبوبه: فوق العاده لطیف،مهربون ؛حرفی که ما تو یک دقیقه میزنیم رو پنج دقیقه ای میگه به طوری که تو ذهنت همش تکرار میکنی سریعتر سریعتر هر چه سریعتر بهتر!

نسترن: مظلوم ،آروم ،با مزه

شقایق: خواننده آهنگ های درخواستی : باز منو کشتی رفتی    تنها گذاشتی رفتی

یا در حال خندیدن یا با صدای بلند متمایل به جیغ در حال انتقاد از پیرامونش . یه تیکه های انگلیسی هم می یاد که من هنوز پی به فلسفه اش نبردم.

سمانه: حجت الاسلام ، هر کار غیر خانمانه با مخالفت ایشون مواجه میشه.

وجیهه: چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است!

خودم: همان مورد قبل با شدتی بیشتر!!

دوشنبه ظهر راه افتادیم.عصر رسیدیم خوابگاه دانشگاه اصفهان.

 سه شنبه صبح افتتاحیه بود و یه سری مسائل جانبی . بعد از ناهار ساعت 2:30 نوبت پوستر های ما بود. هر کس یه جایگاهی داشت.

خلاصه باید اونجا  می ایستادیم تا بیان ازمون سوال بپرسند . شقایق موقع توضیح  دادن خیلی تلاش میکرد و با شدت هر چه تمام تر سالن رو به لرزه در آورده بود. وجی بیچاره هم که شدیدا نگرانش بود بعد از هر سوال یه لیوان آب میداد دست شقایق تا جون بگیره.

در  آخر هم گواهینامه ها رو دادند و کلی عکس گرفتیم. (بین خودمخون بمونه کار مهمی نبود اما احساس خوبی داشت)

 شب هم واسه شام رفتیم شرکت نفت سپاهان . در همون چند ساعت ، کل بچه های همایش به این واقعیت که بچه های دانشگاه ما شیرین میزنند پی بردند.

 بقیه روز ها هم صبح تا ساعت 3 و 4 عصر دانشگاه بودیم بعد سایت پر سرعت دانشگاه . عصر هم یه ساعتی خوابگاه و بعد تا ساعت 10 بیرون بودیم. درآخر هم تا ساعت 2 و 3 تو خوابگاه برنامه داشتیم.

 شب اول با سر و صدای بچه های اتاق های دیگه خوابیدیم. شب دوم من و وجی چادر نماز سرمون کردیم و رفتیم امر به معروف و به این شکل خوابگاه به آرامش فرو رفت.

شب های بعد با هجوم بردن به اتاق های دیگه و عروسی گرفتن شیرازیها و عاقد شدن وجی خاتون و رو شدن هویت دختر پسرای شیرازی گذشت.

خیابونهای چهار باغ بالا و نظر و زاینده رود و پل مل هاش ، میدون امام و متعلقاتش و کلیسای وانک جاهایی بودند که اوقات شریفه ما در اونجا گذرونده شد.

کنار زاینده رود غم انگیز ترین صحنه های زندگیمونو دیدیم. من و نسرین و وجی تو کف این همه امکانات با زمزمه کردن "رها رها رها من" پیش می رفتیم و در آخر برای اینکه جگر آتش گرفته مان خنک بشه یه هندونه ای که از شب قبل هوسش رو کرده بودیمو زدیم تو رگ.

جمعه صبح اکثر بچه ها برگشتند. من و وجی و زینب و سمن که انگار دل نمی کندیم تصمیم گرفتیم ساعت 6 عصر بریم اراک . صندلی ما تو حلق راننده بود . شوفر اتوبوس هم شدیدا با ماشینش حال می کرد. به حدی که یه بار سر قضیه قطع کردن صدای فیلم مزخرفش چنان جیغی کشید که من سه متر پریدم هوا و خودش از حرکت خیلی بی مزه ش مرده بود از خنده.بعد از اون من خوابیدم. البته زینب از اکتیویته خیلی بالایی برخوردار بود و شجره نامه آقای شوفر اومد دستش.

پ.ن: و اما نقل قولی دیگر را در وبلاگ دختر عمو بخونید.

پ.ن: سیزدهم شهریور تولد وبلاگمه. می خواستم یه هدیه توپ براش ترتیب دادم که ایشالله با تاخیر سورپرایزش میکنم. 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ - یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٥ - نفیسه