!حالی به حولی

کار می آموزيم و همچنان عزرائيل دودر ميکنيم

دی دی دی دینگ…. دی دی دی دینگ…. دی دی دی دینگ…. نفیـــــــــــــس….این ضد آفتاب من کجاست؟…

این بود یه نمایی کوتاه از صبح تابستون من بدبخت. یه سریا خبر دارن ، یه سریا هم ندارن. این جانب امسال به واحد پر مشقت کار آموزی مشرف شدم. پالایشگاه نفت شازند اراک.

صبح ساعت 4:45 در حالیکه خروس ها هنوز دارن توی خواب 7 تا کرم تپل مپل می خورن ، اینجانب با کمک های بی شائبه پدر جان گرام  از خواب بیدار می شم (البته نه تنها من بلکه تمامی اهالی محل) و با سرعت فوق نور نماز می خونم و حاضر می شم و می پرم بیرون.

خداییش خیلی ستمه وقتی هنوز هوا کاملا روشن نشده توی کوچه ها بدویی (به طوری که همه ملت فکر می کنن از خونه فرار کردی) دگمه های مانتوتو ببندی. در راه هرچه که سعی می کنم به خودم بقبولونم که زندگی خیلی زیباست، اما نمی دونم چرا زحماتم بی نتیجه می مونه و به زمین و زمان فحش میدم.

ساعت 5:20 سوار اتوبوس ذاغارت سرویس می شی و سعی می کنی توی راه خواب رو با تمام وجود گاز بگیری. هرچند وقتی قیافه راننده رو می بیینی (آقای شوکت==>رجوع شود به فیلم نرگس) هرچه خوابه از کلت می پره.

دو روز اول (اول و دوم مرداد) که همه ش تو بخش آموزش بودیم و با کلیپ و سخنرانی در مورد ایمنی و.. چای و نیم چاشت (از اون پر انرژی ها) از جانب آموزش و اسم فامیل ، تست های روانشناسی، گل یا پوچ و مشاعره(فقط شعرهای بند تنبونی مجاز می باشد(به خصوص از نوع عباس قادری)) و... از جانب ما و خواب(مثلاً) از جانب پسرا تموم شد.

39 تا پسر بودیم و 20 تا دختر(دخترا همیشه بیستند...شیــــــــــــره)

بعد از دو روز لطف کردن و اومدن ما رو دسته بندی کردن و هر کسی نسبت به رشته اش افتاد یه جایی.

بچه های مهندسی شیمی ( به افتخار خودمون یه کف مفصـــــــل....دومیو مفصل تر....) پخش شدند توی واحدها.بچه های شیمی : توی آزمایشگاه ها.بچه های مکانیک: پسرا توی قسمت تعمیرات و دخترا رفتن توی یه اتاقی ، که خودشون هم دقیقا نمی دونن چه کار می کنن(آخه ما یه بار رفتیم اونجا مهمونی). بچه های الکترونیک: نمی دونم کجا! بچه های غیر فنی(حسابداری و مدیریت و ...): قسمت های اداری ...

بنا بر اصرار ما ف من و 4 تا از دخترهای دیگه و یه چند تایی هم از پسرا رو انداختند قسمت ب( ناحیه 2) .خیلی باحاله.هم کارکنانش ، هم تجهیزاتش ...

روز اول ما رو بردند واحد هیدروژن . چند تا کوره داشت که دمای اونا یه چیزی حدود 700-800 درجه است. یه دو سه طبقه رفتیم بالا.هر کدوم از کوره ها یه دریچه ای داره که وقتی باز می کنی می تونی داخل کوره و شعله هاشو ببینی( عینهو جهنم) ما هم خودمون پا شدیم و یکی از دریچه ها رو بلند کردیم (البته با اجازه اون آقاهه) و از اون جایی که سنگین تر از اونی بود که من فکر می کردم رفتم اون یکی دستمم ببرم که دریچه رو بالا نگه دارم. تقریبا دو سه ساعت مونده بود که یه دفعه خدا یه پاره آجر با پست پیشتاز از اون بالا تاپــــــی انداخت رو کله ما و ما تازه فهمیدیم که داریم چه غلطی می کنیم! و اگر دستم رو با همون سرعت و فشار چسبونده بودم اونجا(آخه می شد قسمت داخلی دریچه که تا چند ثانیه پیش داخل کوره بوده) شاید دستم ذوب نمی شد ، اما فکر می کنم دیگه چیز قابل ملاحظه ای از دستم باقی نمی موند. خلاصه اینجوری شد که ما باز این عزرائیل بی چشم و رو و بی خانواده و بی اصل و نسب رو پیچوندیمش( لامصب بدجوری چشش ما رو گرفته)

بگذریم...

ما هم که جو تجهیزات بدجوری گرفته بودمون و دیدیم دیگه اگه پشت گوشمونو ببینیم  اینجا رو نمی بینیم، دوربینو برداشتیم و رفتیم.حالا جالبیه کار اینجاست که روز اول صد بار گفتند که استفاده از دوربین و موبایل توی واحدها اکیداً ممنوع. البته در مورد دوربین : اگر احیانا دم در ورودی هم ازمون می گرفتند در جا اخراجمون می کردند. فکر کن....

منم نمی دونم درصد چشم سفیدیم بالا رفته بود یا غلظت قورمه سبزی کله م و همچین غلطیو کردم.

(آخه پارسال گویا از یه پسر بدبختی سی دی فیلم گرفته بودن و اخـــــــراج)

ما هم با چند تا از کارکنای اونجا طرح دوستی ریختیم وبعد از ناهار یه چند تایی ...نه یه چندین تایی عکس گرفتیم.

حالا می ریم که عکسا رو داشته باشیم:

این عکس واحد الفه(ناحیه 1) از نمایی دور:

 

 

این هم ناحیه دو از نمایی دور

 

 

عکس ناحیه سه و ابراز دقیق و ورک شاپ موچود نمی باشد.

این هم برج احیا که فقط این پالایشگاه تو کل ایران داره و لازم به ذکر می باشد که تو واحد ما هم هستش!(توی عکس قبلی هم توجه کنین می بینیدش. اونی که مثل ساختمونای نیمه کارس) 60 متر ارتفاع داره و حدودا 300 تا پله . که اگه کارمند اونجا باشی باید 2 الی 4 دقیقه ای ازش بری بالا. روز اول ما نیم ساعت طول کشید و روز بعد با بچه ها زمان گرفتیم . رکوردمون 6 دقیقه بوده که آبجیتون هم اول شد .

 

این جا از برج رفتی بالا و داری پشت برج رو نگاه می کنی. اینا هم که مثل بستنی دایتی می مونه دودکشه

 

 

حالا بچرخ سمت چپت

 

یه کم بیشتر. آهان الان جلوی برجی( سمت راست عکس ، اونجا که درخت مرخت زیاده : رستوران می باشد که بهترین قسمت پالایشگاهه)

 

 

 

و بازم ...اون دور مورا رو اگه خوب نگاه کنی پتروشیمی رو می بینی.

 

 

 

یه کم دیگه... اینم دریاچه پالایشگاه:

 

 

دیگه داره تموم می شه...آهان این واحد آیزوماکسه(بازم واسه واحد خودمونه)...اون گوشه سمت چپ عکس هم اون کوره کذایی قرار داره

 

اینم یه نمای نزدیک تر. بلا به دور

 

 

 

اینم از بالای برج پایینو گرفتم:

 

 

و حالا شکار لحظه ها رو راشته باش:

 

 

پ.ن: همه کارکنای اونجا کلی ما رو دپرس کردن و می گن قید ناحیه صنعتی رو بزنید(البته خانم ها رو می فرمایند) ...ما رو باش که در فکر عسلویه بودیم...حالا خداییش شما بودین این همه عکس نمی گرفتید؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱:٠۸ ‎ق.ظ - دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٥ - نفیسه