!حالی به حولی

عزرائيل دودر ميکنيم!!

این چند وقت مسافرت بودیم و و همه ش از این خونه به اون خونه....

چند روز آخر خونه یکی از مامان بزرگ های نازنین بودیم. روز اول موقع ناهار ، امیر که با علی و بقیه سرش با بازی مسخره فیفا گرم بود ، یه دفعه طبق معمول جو می گیردش و یه شوت می زنه و پاش پیچ می خوره و و خلاصه  یه ساعت تموم گریه می کرد(به قول قدیمیا موسی خون دیده بود).

راستی یادم رفت بگم . مادربزرگم یه نیمچه استخری تو حیاطشون داره که بچه ها تو تابستون حسابی باهاش حال می کنن. (یه وقت فکر نکنید منم جزو اون بچه های بی جنبه هستما)...

روز دوم بود و بچه ها تقریباً از استخر اومده بودن بیرون و ما داشتیم سفره ناهار رو پهن می کردیم که یه دفعه یه صدای تاپــــــــــی اومد و بعدش هم صدای ناله علی.....

من که اولش فکر کردم فیلمشه . اما وقتی رفتیم بیرون فهمیدیم که علی همون طور که دستش و بدنش خیس بوده میاد پمپ چاه رو بزنه که یه دفعه برق می گیردش و یه دو متری پرت می شه. (آخه اون کلیده  یه سیستم خاصی داره و باید خیلی محتاطانه باهاش برخورد کنی.)بیچاره اولش مثل بزغاله ای که سرش رو بریده باشند وسط حیاط پهن شده بود . بعدش هم مثل اسفند روی آتیش بالا پایین می پرید . خیلی دلم براش سوخته بود . حالا بماند که من چقدر خندیدم . خوب دست خودم نیست . در این مواقع غصه ناک فقط می تونم بخندم. در ضمن کلی هم داشتیم شیک می شدیم . بالاخره دو تا بچه خیلی باکلاس تر از سه تا بچه است. نظرتون چیه؟

در اون بین که هر کسی می پرید تا علی از  آن دنیا آمده رو ماچش کنه(استغفرلله) بنده نظر مامان خانم رو جویا شدم. نظر مامان جان: مــــــــــــــرض...کوفــــــــــــــــت....زهر مـــــــــار..(خواهش می کنم. قربونتون برم . خجالتم ندید)

خلاصه ما هم دیدیم اینجوری که ما داریم یا یه سیر صعودی به جناب عزرائیل نزدیک می شیم، خیلی خطریه. شک نکنید که فرداش نوبت من بود و بازم شک نکنید که این دفعه بی برو برگرد بکش بکش می شد.

ما هم پیش خودمون فکر کردیم که حالا هم من آمادگیش و قصدش رو ندارم که ناکام بمیرم (اصرار نکن که جون تو راه نداره) ، هم اینکه تابستونه، عزرائیل جون سرش شلوغه( بالاخره شنای لب دریا و جاده چالوس و زلزله و طوفان شن و ...)....ایشالله تو یه فرصت مناسب تر مزاحمشون می شیم. همچین سر فرصت. بالاخره آدم که 10 بار نمی میره! حـــــال کن فهم و درک و شعورو!!

پ.ن: یه جا از اون اتفاقای نادر افتاده . (والله با این معذل(درست نوشتم؟!) کمبود پسر ، خوب نادره دیگه)(اینم یه امتیاز واسه آقا پسرا) حتماً یه سر بزنید . از من می شنوید دسته جمعی یه اتوبوس بشیم بریم . اوه یادم نبود. بریزید پایین. بلیط هواپیمای مجانی افتادیم. ببینم آقا مهدی هنوزم رو حرفت هستی؟!

پيام هاي ديگران ()        link        ٥:٠٠ ‎ب.ظ - شنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٥ - نفیسه