!حالی به حولی

و یامرون بالمعروف و ینهون عن المنکر و اولئک هم المفلحون

بگذار خنده ات خنده ای از ته دل باشد .

چنین خنده ای پدیده ای نادر است.

هنگامی که هر سلول بدن تو بخندد،

هنگامی که هر بافت وجودت از شادی بلرزد

به آرامشی عظیم دست می یابی.

کارهای اندکی را سراغ داریم که بی نهایت با ارزشند،

خنده یکی از این کارهاست.

                                                                                    "اُشو"

...................................

در یکی از عصرهای دلنشین بهاری در خیابانهای شلوغ شهر که همچون صفا و مروه می ماند و این جوانهای بیکار از این طرف به آن طرف در هم می لولند ، به فکر فلان امتحان و فلان جزوه و پیچاندن فلان مهمانی قدم می زدم .

در این بین پسرهایی بودند که گویی دست در پریز برق کرده و هرچه گفته اند ادیسون ولم کن ثمری نداشته و موهایشان سر به فلک گذاشته بود . ابروهای چون نخ داشتند و بعضی نیز نمی دانم از فشار روزگار بود یا شکست های متواتر عشقی که با تیغ به جان موها و ابروهای بدبخت خود افتاده بودند و هر یک طرحی و نقشی بنا به ذوق خود بر روی کله بخت برگشته خود پیاده کرده بودند.   لباسهای بالای ناف و حتی گاهاً بدون آستین و شلوارهایی زیر ناف که دیدن این مناظر مو را به تن هر انسانی سیخ می کرد. و کفش هایی که فقط کفه داشت و یک بندی همچون کمربند ایمنی در قسمت رویه آن.

دخترانی بودند که با مشقت هرچه تمام تر دگمه های لباس های به آب رفته خود را بسته بودند و شلوارهایی پوشیده بودند که پاچه هایشان نمی دانم با زمین قهر کرده بود یا به آب رفته بود یا بنا به دلایل دیگری اعم از فقر خانوادگی و پوشیدن لباس دوران بچگی کوتاه بود ، که گویا اسمشان برمودا بود و حتی کوتاه تر از آن هم دیدیم که اسکارلا نام داشت . و صورت هایی که همچون بوم نقاشی بود با پارچه های بلند با عرض کمتر از 10 سانتی متر که نیمی یا شاید کمتر از نیمی از سر را می پوشاند که به قول خودشان به عنوان روسری و یا همان شال استفاده می کردند. کفش هایی با پاشنه های بسیار بلند و اکثراً باریک که هنگام راه رفتن گویی روی طناب سیرک راه می روند و بنده دلنگران و منتظر که هر آن بر  روی زمین ولو شوند.

ماشین هایی که دیپس دیپس کنان دختران را حمل و نقل می کردند و بقیه از خدا بی خبرها هم ، یا دست در دست هم بودند یا گروه گروه پشت سر هم با پیغامهای تلگرافی توام با عددهای 7رقمی  از جانب پسرها و کمی عشوه و ناز از جانب دخترها قدم میزدند.

در این میان فاطمه کماندوهایی دیدیم با چادر و برادرانی بسیجی با ریش های بلند و پیراهن های یقه سه سانتی روی شلوار افتاده و دگمه های بسته که به این خانم ها و آقایون مفسد تذکرات لازمه را می دادند .

ما هم بر آن شدیم که یه امداد این خواهران و برادران بسیجی خویش بیاییم و وظیفه خود را به عنوان یک شهروند غیور و  مسلمان و مسئولیت پذیر ایفا بنماییم .

ساعت 7 بعدازظهر به علت عملی کردن این امر خطیر بی خیال درس و کلاس شدیم و با خواهران الهام و نوشین و سمانه راهی خیابان ها شدیم. البته قبل از آن هر کدام از ما وسایل کار خود را حاضر کرده بودیم . اعم از چادر و سوزن قفلی زیر مقنعه و لباس ها و کفش های مناسب و ….

بنده نیز با همکاری خوب دختر عمو جان به عنوان مسئول تدارکات علاوه بر چادر و….از دستکش و گوشی صاایرانی نیز که در گذشته برای اجداد ما حکم موبایل را داشت و برای ما حکم گوشت کوب ، برخوردار شدم .

به نزدیک محل مورد نظر که رسیدیم به داخل کوچه ای پیچیدیم و تدارکات لازمه را انجام دادیم ، به طوری که فقط دماغمان را به عنوان هواکش و دو چشممان را برای خالی نبودن عریضه بیرون از چادر گذاشتیم . از شدت خنده با آن چادرها و شانه های لرزان گویی روی ویبره بودیم .

در ابتده به هر از خدا بی خبری که می رسیدیم به علت خنده بیش از حد نمی توانستیم به نحو احسن به رسالتمان برسیم  و آن دخترهای سوسول وقتی می دیدیند که ما  تا نزدیک آنها می رویم و پس می کشیم نگاهی توام با ترس به سر تا پایمان می کردند و چون جن زده ها از کنارمان رد  می شدند . من هم برای گرفتن ژست جدی تر دستکش های مشکی ام را به دست کرده و گوشی صاایران فوق الذکر را همچون دسته گلی در دستم گرفتم ، که با دیدن این صحنه، خواهران  الهام و نوشین منفجر شدند. سپس به رگ غیرتمان برخورد و سعی کردیم با جدیت بیشتر به امر فی سبیل الله مان بپردازیم.

اولین و دومین و سومین تذکر با همکاری خواهر سمانه خیلی موفقیت آمیز انجام شد. به طوری که دختر های مورد نظر روسری های خود را جلو می کشیدند و رد می شدند. چند تذکر هم من دادم که نمی دانم چرا با آن همه چادر و تجهیزات باز هم کسی ما را جدی نمی گرفت و خیلی بی تفاوت از کنار سعی و تلاش و امربه معروف من رد می شدند.

در نیمه های مسیر اتفاقی که نباید می افتاد، افتاد  و سر و کله چند تا از پسر های دانشکده ، آن هم از آن سوسول های زیر ابرو برداشته از رو به رو پیدا شد. نوشین را نمی دانم ، اما من با دیدن آنها حتی آن دماغ و دو چشمم هم دیگر زیر چادر بود.

حالا این وسط مهتاب هم زنگ زد که می خواهد بیاید تا ما به او گیر بدهیم. در این بین دو پسر از آن مو سیخ کرده های ناجور ، متوجه نیت خیر ما شدند و شدند موی دماغ ما. حالا خر بیار و باقالی بار کن. و هی باد تو آستین ما می کردند که بابا ای ول و دمتان گرم و کارتان درست است و ...

ما هم که جنبه مان بالا بود اصلاً به روی خودمان نیاوردیم و تا پیدا کردن مهتاب آنها را خیلی ردیف پیچاندیم . (البته نه خیلی ردیف!).

وقتی مهتاب آن دختره جلف با آن قیافه بیابانی اش که گویا امروزی ها می گویند برونزه،  از آن طرف خیابان ما را دید ،از شدت خنده دیگر چیزی نمانده بود که وسط خیابان دراز به دراز پهن شود. ما هم برای جبران حرکت غیر اخلاقی اش و توهینی که یه ما شده بود ، چهار تایی ریختیم سرش و مجبورش کردیم که موهایش را تو کند. و بعد دوباره به کارمان ادامه دادیم . این بار نوبت خواهر الهام بود. وقتی به سوژه مورد نظر نزدیک شد گفت :خانمم حجابت رو رعایت کن!..دختره هم با جیغی متمایل به ناله گفت: بلــــــــــــــــــــه؟!!!....الهام هم که تا کشته شدن پای رسالتمان ایستاده بود گفت: هیچی گفتم موهاتا بکن تو ...و الفـــــــرار!!!!....اما نوشین هیچ فعالیتی که انجام نداده بود هیچ، به حدی تابلو چادرش را سرش کرده بود که به جای نوشین دیگران به او گیر می دادند که این چه طرز چادر سر کردن است؟!...گویی نیمی از صورتش کاملاً در چادر بوده و نیمی دیگر کاملاً بیرون از چادر!...در آخر هم چون یه آقای خیلی وحشتناک به طور مشکوکی در اطرافمون پرسه می زد ما هم باز به کوچه ای پناه برده و عاری از امکانات از کوچه زدیم بیرون. و در آخر هر کس روانه مسیر خود شد.

 و من باز هم در فکر  نمره و استاد و پروژه و مشروطیت به راه افتادم!!!

 

پ.ن:معنی آیه بالا:و به کارهای پسندیده امر کنند و از کارهای ناپسند بازدارند و آنها هستند که رستگارند...

قابل توجهتون منظورش از اولئک ما بودیم!

 

پيام هاي ديگران ()        link        ٢:۱۱ ‎ب.ظ - دوشنبه ٥ تیر ۱۳۸٥ - نفیسه