!حالی به حولی

و اما باقی جريانات...

 

اون آقاهه که داشت سخنرانی می کرد ، همون آقا حراستیه ، پتروس سمانه رو می گم، ای بابا منظورم آقای جودکی هستش(البته ما بهش میگیم جودی جون!) اومد عقب اتوبوس و تذکرات لازمه رو یه بار دیگه تکرار کرد : ببینید از همین حالا دارم بهتون می گم ، ساعت 4:30 بعدازظهر ، همون جایی که پیادتون کردیم همون جا هم سوارتون می کنیم . هی زنگ نزنید بگید ما تو ترافیک گیر کردیم و دیرتر میایم . از این خبرها نیست . هر کسی هم که می خواد بمونه از همین حالا بگه. و ما هم به طور غیر مستقیم متوجه شدیم که یعنی جیم شدن و خارج نمایشگاه رفتن که ممنوع نمی باشد، هیچ! تازه با دانشگاه بر نگشتن هم ممنوع نیست. حالا هی بگید ما تو این مملکت آزادی نداریم .

اما جریان اون تعهد کله گنده ای که از ما گرفتند نمی دونم چی بود. شما فهمیدید؟ ما رو باش که قرار وبلاگی پنج شنبه رو به خاطر این تعهد قطور بی خیالش شدی . هر چند انقدر ترجمه ریخته بود روی سرم که موندنم اصلاً عاقلانه نبود  ....

ساعت 11 به نمایشگاه رسیدیم . من و الهام و نوشین و سمانه هم راهی شدیم و با دیدن اون جمعیت خودمون رو برای یه نبرد تن به تن آماده کردیم.

وقتی وارد اولین سالن شدیم متوجه شدیم که حدسمون درست بوده . واقعاً باید زور بازو به خرج می دادی تا می تونستی یه چند تا کتاب ببینی . اصلاً هم نمایشگاه کیفیت سال های قبل رو نداشت . پسر خواهرم یه چیزی میدونست که می گفت.

یه کم که گشتیم سمانه از بندهای تذکرات جودی جون استفاده کرد و جیم شد . شدیداً هم اصرار می کرد که ما هم همراهیش کنیم . استــــــــــغفرالله .عجب دوره و زمونه ای شده!!!!!

دیگه ناهار خوردیم و بعد از ناهار دنبال یه جای دنج می گشتیم ولو شیم که متاسفانه پیدا نشد. البته اینم بگم که سر ناهار صحنه های خیلی جالبی هم دیدیم که جای تک تکتون خالی بود . ما هم نشستیم روی یه نیمکت و به خاطر رفع بیکاری هر دو نفری که رد می شدند کاملاً می رفتند زیر ذره بین ما ! خدا از سر تقصیراتمون بگذره.

تا اینکه سه تا دختر و سه تا پسر اومدند . سه تا دختر جلو تر بودند و اومدند نشستند نیمکت روبه رویی ما .یکیشون کلی می نالید:که من فکر می کردم که می خوایم بریم دربند و گرنه عمراً باهاشون می اومدیم بیرون .البته ظاهر کار و کارهایی که می کردند کاملاً حاکی از چیز دیگه ای بود . طوریکه من به شخصه نگران امنیت پسرا شده بودم . حالا جالبی کار اینجا بود که دخترها اون سه تا لندهور رو به ما تعارف می کردند. بلا به دور!..نوشین هم با این تعارف اونها دربه در دنبال آینه و لوازم جانبی می گشت.

سه تا از دخترها و یکی از پسرها به زور و با مشقت بسیار روی یه نیمکت نشستند و کلی حرکات متحیرالعقول انجام می دادند. من نمی دونم اگه دخترها راضی بودند واقعاً چه اتفاقی می افتاد؟!...

حالا بماند که چقدر نوشین به اینها تابلو نگاه کرد و چقدر ما خندیدیم.

یکی از اون لندهورهایی هم که وایساده بود به طور غیر مستقیم نشون داد که می خواد بیاد بشینه رو نیمکت ما !ما هم که دیدیم دیگه اصلاً امنیت نداریم ، فرار را بر قرار ترجیح دادیم و الفــــرار !

خلاصه این هم از استراحت بعد از ناهار ما!

بعد هم دوباره شروع کردیم به گشتن. زیر اون آفتاب ، ماشالله انقدر راحت سالنهای مورد نظرمون رو می تونستیم پیدا کنیم که دیگه چیزی به کتلت شدنمون نمونده بود.بعد از سالن های مسخره دانشجویی من و نوشین از الهام جدا شدیم و هر چی گشتیم نتونستیم اون کتابهایی که می خواستیم رو پیدا کنیم.

ساعت 4:10 من و نوشین دنبال یه نوع بستنی می گشتیم که از صبح نخورده بوده باشیم . ساعت 4:20تازه فهمیدیم که باید از کجا بیایم بیرون. اما هیچ کس نبود و ما متوجه شدیم که به جای درب جنوب غربی از درب غربی بیرون . دیگه با هر زحمتی بود به بقیه رسیدیم . سمانه خانم هم  لطف کردند و زنگ زدند که تهران می مونن . ما هم در نبود سمانه از امکانات رفاهی استفاده لازم رو بردیم .در راه برگشت هم که تا آخر خواب بودیم.

این بود جریانات نمایشگاه ما!

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ - شنبه ٦ خرداد ۱۳۸٥ - نفیسه