!حالی به حولی

تا اينجا رو داشته باش...

سه شنبه شب طبق معمول همیشه اون رگ فردینیم زد به سرم و تصمیم گرفتم به الهام و نوشین و سمانه یه حال اساسی بدم . به همین خاطر برای شام دعوتشون کردم خونمون. البته به علت پرونده شدن کارت صوتی کامپیوترم نتونستیم خیلی از امکانات تفریحی استفاده کنیم . جریان کارت صوتی هم از این قراره که امیرخان(همون داداشم که سوتی زیاد داده بود) چند روز پیش رفته بود پای کامپیوتر و می خواسته یه بازی کذایی رو پاک کنه که کارت صوتی و Internet explorer و گرافیک و همه رو دود کرده بود ، فرستاده بود هوا.

حالا ببین نمی خواستیم موارد غصه ناک رو توی وبلاگمون بنویسیم که بگند: چنین و چنان....

خلاصه بعد از خوردن شام سمانه چنان دل دردی گرفت که نگو.خوب بیچاره حق داشت . معده ش تعجب کرده بود. البته دیگه کار از تعجب گذشته بود و به هنگ رسیده بود. شب هم که به اتفاق جمیع دوستان رفتیم تو نت . لازم به ذکر می باشد که یه سریا خواب بودند و به علت جالب بودن جریان دیگه همه بیدار شدند.حالا اون وسط yesssssssssssss  نوشین شنیدنی و طرز نگاه سمانه دیدنی بود . بعد نشستیم تا ساعت 3 به فیلم دیدن که به خاطر همون مشکلی که خدمتتون عرض کردم بنده هم دوبلور بودم هم موسیقی متن. ساعت 3 هم خوابیدیم و تا ساعت 4 حرف زدیم . سمانه هم همش از بدشانسی هاش می گفت و ما هی می گفتیم سمانه چرت و پرت نگو و ... . ساعت 4 هم اول سمانه و بعد من بیدار شدم و با همون روحیه ی فردینیم با مشت و لگد اون دو تا رو بلند کردم . چون ساعت 4:30 باید دانشگاه بودیم . آخ یــــــــادم رفت بگم. می خواستیم بریم نمایشگاه کتاب.پدر جنتلمنگ ما هم ما رو رسوند و چون دیر رسیده بودیم نشستیم اون ردیف آخر . اول یه کم از خودمون پذیرایی کردیم و بعدش تصمیم گرفتیم بخوابیم . حالا مشکل اینجا بود که نمی تونستیم دسته های صندلی هامون رو بیاریم بالا . هی بلند می گفتیم : مــــــلت! این دسته ها چه جوری این بالا می مونه؟ اما دریغ از یه جواب. آخر من به یه دختره ای گفتم: خانم...خانــم...خانـــــــــم.باشمام . دختره هم برگشت و با اکراه کامل بهم نگاه کرد. گفتم: این دسته صندلیت رو یه بار دیگه درست کن ، ببینم خوب یاد گرفتی یا نه؟!!!...دختره هم چنان بد بهمون نگاه کرد که نگو و نپرس. جای شتابناک خالی بود که بگه حالا اگه جرات داری سرفه کن!!!!!

در همین بین الهام قهرمان جریان دسته صندلی رو کشف کرد و نوبت رسید به خود صندلی. همه صندلی هامون رو خوابوندیم که بخوابیم . اما سمانه هی try می کرد و غر می زد که صندلی من نمی خوابه . بعد متوجه شدیم که پشت صندلیش یه دودکشه. دیگه سمانه ول نکرد . ببین بین این همه آدم فقط صندلی من . من چقدر بدشانسم و ....  نمی دونم چرا این بچه انقدر عادت داره به ما فاز مثبت بده.

این بنیامین هم انقدر تو سر و کله خودش زد که حالم بده ، سمانه هم حالش بد شد و من از تجسم اتفاقی که هر آن ممکن بود ، بیافته مو به تنم راست می شد. به قول خودش تگری شده بود . هی می گفتم سمانه جون قربونت برم ، اون طرف رو نگاه کن. دوباره بر می گشت تو یقه من می گفت: حالم بــــده. دیگه اون آقایی که همراهمون بود یه قرص مسافرت و یه کیسه داد بهش. اما مگه سمانه قبول میکرد کیسه رو بگیره . آخر من کیسه رو گرفتم و گفتم سمانه بگیر. هر چی باشه از لباس من که بهتره . شما بگید . خداییش بهتر نبود؟!

راستی اون آقایی که با ما اومده بود ، از این حراستی ها بود . و شدیداً هم آقای گنده ای بود . به طوری که باید گردنش رو کج می کرد و تو اتوبوس راه می رفت و اگه به جز وسط اتوبوس جای دیگه ای هم می تونست راه بره شک نکنید که اتوبوس چپ می کرد . وسط های مسیر بودیم که رفته بود اول اتوبوس ایستاده بود و هی تذکرات لازمه رو می داد. البته ما هیچ صدایی نمی شنیدیم . من هم دیدم این جوری نمی شه . داد زدم که بابا صداتون اصلاً واضح نیست . اون هم گفت : واضح نیست . گفتم: تصویرتون ماشالله چرا!!! اما صدا اصلاً...و از اون جایی که من خیلی منطقی هستم ، اگه همون جا وسط بیابون هم پیادم می کرد ، من هیچ اعتراضی نمی کردم .

اين جريانات ادامه دارد....

پيام هاي ديگران ()        link        ۱:۱٢ ‎ب.ظ - شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٥ - نفیسه