!حالی به حولی

نمی دانم...

...





یادم نمیاد چند بار دور اتاقم چرخیدم .


یادم نمیاد چند ساعت شد و چه آهنگی گوش می دادم و کی پاهام درد گرفت.


یادم نمیاد کی دراز کشیدم و چرا بالشم خیس شد و کی خوابم برد.



من بودم و دو چشم و یه نگاه سنگین . خشم بود یا نفرت یا عجز...نمی دانم.


و قلبی شکسته. از جفای من بود یا روزگار یا هر دو ....نمی دانم.



از خواب بیدار شدم. هنوز همون آهنگ بود و صدای اذان . این یه نشانه بود . صدای اذان ضعیف تر بود. اما واضح تر و به نظر من قوی تر.


رفتم جلوی آینه . خودم را نگاه کردم . اونی که توی آینه بود همونی بود که توی خواب دیده بودم یا نه ...نمی دانم.


وضو گرفتم. نماز خواندم. یادم نمیاد چند ساعت دعا کردم.


قرآن را باز کردم. سوره توبه اومد . این یه اتفاق بود یا نه ...نمی دانم.


دیگه آسمون روشن شده بود و من هنوز دعا می کردم . به آیه "ثم یقوب الله من بعد ذلک علی من یشا الله غفور رحیم" رسیدم. یه دفعه ابرها رفتند کنار و آسمون روشن تر شد . و این باز یک نشانه بود . و چون به نشانه ها اعتقاد دارم باز بی اختیار، اما این بار با دلیل ،خیسی صورتم رو حس کردم.


و من فقط به این امید که خدا من رو بخشید یا نه ...نمی دانم.


پيام هاي ديگران ()        link        ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ - دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٥ - نفیسه