!حالی به حولی

چهارشنبه سوری

امیدوارم که چهارشنبه سوری امسال به همه خوش گذشته باشه و همه سالم باشند.

ما که در توبه به سر می بردیم و بر عکس پارسال که همه جوره تکمیل بودیم ، امسال هیچی امکانات نداشتیم.

 

 

پارسال چهارشنبه سوری همه رفته بودیم خونه عموم. من و علی و امیر و عسل و جواد و مهدی و نجمه و بهاره و حسین و سعید و بقیه (کسی جا نموند؟!)اومدیم پایین. روبه روی خانه عموم اینها یه مجتمع مسکونی با کلی جمعیت بود و یه گروه هم اول خیابون و یه گروه هم آخر خیابون. ما هم که وسط خیابون.

روی هم رفته کلی سیگارت و کپسول و نارنجک و بنگ بنگ و زنبوری و دینامیت و ماهواره و... (چیزی جا نموند؟)داشتیم. که یه مقدار کمی به علت چشم و هم چشمی و رو کم کنی و یه مقدار زیادی هم به علت جو گرفتگی عملیات رو شروع کردیم.

اول خوب از آتش درست کردن و سیگارت و کپسول و ...شروع شد. کم کم کار به بقیه کشید. من و علی و به خصوص من بیشتر تخصصمون کپسول بود. اول کار کپسول هامون رو می ذاشتیم لب جوی و فیتیلش رو روشن می کردیم و الفرار....اینم می ترکید و صداش هم توی جوی می پیچید و ما کلی کیف می کردیم. دیگه آخراش بود و کلی به قول معروف کار کشته شده بودیم و می رفتیم با بچه ها فیتیله کپسول ها رو روی آتش می گرفتیم و صبر می کردیم به آخرش که می رسید پرتابش می کردیم تو هوا و اونم نرسیده به زمین تو همون هوا منفجر می شد و ما رو کلی تو کیف و کف و فضا فرو می برد.

من هم یه چند تایی این مدلی انداختم تا اینکه رسید به اون کپسول کذایی ....

من داشتم سعی می کردم که فتیله کپسول روشن بشه و امیرمون هم خم شده بود که از نزدیک جریان رو ببینه.

 که يه دفعه : بــــــــومب

چیزی نفمیدم . فقط یه دفعه دیدم دستم و کپسول و من و امیر و آتش و غیره و ذلک رفتیم رو هوا.... . بله . بدنه کپسول داغ شده بود و خیلی زودتر از اونی که باید، منفجر شده بود...

من یه چند ثانیه ای به دست سِر شده ام که مثل سیب زمینی سوخته سیاه شده بود نگاه می کردم و امیر هم جیغ می زد و می دوید. بعد که تازه دوهزاریم افتاد که چه بلایی سر دست نازنینم اومده نگاه به عموم می کردم و می گفتم: عمــــــــو ... دستـــــــــم.

یه کمکی هم مراحل اشک و ناله زاری داشتم.چرا می خندی خوب درد داشت.

البته از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون فکر می کنم آه اونایی که سیگارت ناغافلی تو جیب ٬ پاچه شلوار یا زیر پاشون ترکیده می شد مارو گرفت.

من که همه انگشتام تاول زده بود و ناخن انگشت شصت و اشاره م کاملاً از وسط نصف شد. بقیه ناخن ها هم که کمی تا اندکی داغون شدندو همه انگشتام خونی شده بود.

امیر هم که گوشش خیلی درد گرفته بود ، بعد از یک ساعتی دردش کمتر شد و من و امیر مثل دو تا بچه خوب نشستیم گوشه اتاق و یه سریا دوباره رفتند بیرون و همچنان به کارشون ادامه دادند. حالا بماند که یه سریا موش شدند و شربت آب طلایی که واسه ما بود رو تا ته خوردند!

خلاصه این شد که ما تصمیم گرفتیم دیگه امسال اصلاً از این سوسول بازیا در نیاریم و از این چیز میزا نخریم. البته همه زدند زیر قولشون به غیر از خودم.

هرچند عموم اینا وسط های توبه م بود که اومدند دنبال من و باز امسال هم روز از نو و روزی از نو....اما خداییش من دستام رو حتی از جیبامم در نیاوردم. فقط نگاه می کردم و حالش رو می بردم.

پيام هاي ديگران ()        link        ٢:٠۱ ‎ق.ظ - چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٤ - نفیسه