!حالی به حولی

سوتی های داداش امير...

... 

تقریباً تعطیلاتمون هم داره تموم می شه. بد نبود اما همون طوری که پیش بینی کرده بودم هیچ کدوم از کارهایی رو که قصد داشتم انجام بدم ندادم. فقط یه سر رفتم پیش مرضی. یه پیراهن هم دوختم. اما نه. فقط برش دادم که چون آستینهاش زیادی از حد کوتاه شد بیخیال ادامه کار شدم!

امروز هم همه بچه های وبلا گ نویس دور هم جمع بودند که فکر می کنم یه 20 نفری بوده باشند.(مکان: تهران. پارک جمشیدیه/ زمان: امروز . ساعت 3....) . من هم با ممول قرار گذاشتم که حتماً باهاشون برم اما انگاری بازم این اراده آهنین کار دستم داد!

 

 

امروز بزرگترها رفته بودند مسافرت و خونه ما مکان بود و پاتوق. من و عسل هم جو کدبانو بودن گرفتمون و عصر رفتیم بیرون و نون باگت و هات داگ و کاهو و سس  و خیارشور وچیپس و مهم تر از همه اکانت خریدیم واومدیم خونه و با دیدن علی  نمی دونم چرا یه دفعه جو ولمون کرد و بقیه کار رو سپردیم به دست علی.

بعد هم نشستیم دوتایی فیلم "الکساندر" رو دیدیم. که علی سر آشپز با یه سینی ساندویچ آماده اومد پایین و خلاصه کلی بهمون فاز داد!

بعد از خوردن شام امیر (داداش کوچیکم) که این شام مجردی خیلی بهش مزه داده بود گفت کاش مامان اینها یه چند روزی بمونند تا ما یه صفایی به دلمون بدیم!

 

.....

چند روز پیشا (تقریباً دو هفته پیش)  تلویزیون فیلم"گلادیاتور" رو گذاشته بود . من و امیرهم چون این فیلم رو خیلی دوست داشتیم نشستیم و دو تایی فیلم رو نگاه کردیم . وسط فیلم اذان پخش شد . من هم رفتم تو اتاق پیش بقیه و به امیر گفتم هر وقت فیلم شروع شد من رو صدا کن. بعد از چند دقیقه دیدم امیر اومده می گه بدو که "رادیاتور" شروع شد!

.....

اون روز که امتحانهای ما تموم شد شبش  ما یه عروسی دعوت بودیم (البته جای همگی خالی) که بنا به دلایلی نا معلوم تو اون عروسی از آهنگ و این چیزا خبری نبود . البته ما نمی دونستیم و گرنه کلی وعده قر و...به دلمون نمی دادیم !

سالنی که عروسی اون جا بود یه تیغه ای بین خانوم ها و آقایون کشیده بودند به طوری که اگه اون طرف احیاناً (!)سوت یا دست به کار بود صداش این طرف هم می اومد.

من و عسل هم به خاطر گرسنگی و یه سری دلایل دیگه خدا خدا می کردیم که شام را بدند و زودتر بریم خونه هامون!

 

تو همین فکرها بودیم که برادر داماد( که آخوند بود) شروع کرد به ملودی خوندن. آقایون هم که کلی ذوق کرده بودنداز این جهت که بالاخره جو یه تکونی به خودش داده و یه تنوعی ایجاد شده تند تند صلوات می فرستادند .البته با صدای خیلی بلند . و من فکر می کنم که همه، انرژی هایی رو که انباشته کرده بودند برای مراحل " این کمره یا فنره" رو اون جا پیاده کردند!

هنوز چیزی نگذشته بود که دیدیم همه چی تموم شد واین قضیه ما رو کلی تو فکر فرو برد.

بعد که شام خوردیم و جشن تموم شد همه گوله کردیم به سمت خونه هامون. وقتی رسیدیم خونه دیدیم عموم و بابا و بقیه مردها هی می خندند.

حالا جریان از این قرار بوده که وقتی اون آقا داشته ملودی می خونده امیر ما هم که خودش رو موظف می دونسته و فکر می کرده باید تا آخرین نفس صلواتها رو بلند بفرسته یه دفعه داد می زنه می گه ای بابا بسه دیگه حنجره مون پاره شد!

و من هنوزم که هنوزه وقتی  قیافه بابام روتجسم می کنم که چقدر باید اون لحظه سرخ شده باشه کلی می شینم و می خندم...

....

اینهم از سوتی های داداش بنده! (البته فقط در حد یه چشمه)

 

....

پ.ن: البته امیر ما فقط 8 سالشه و یه کمی زیادی رک تشریف داره!

 

پ.ن: راستی امروز هم فائزه رو دیدم و دوتایی کلی غصه خوردیم که نتونسته بودیم بریم تهران.

 

پ.ن: خانوم ها و آقایون تو این ایام ما رو هم دعا کنید .

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ - جمعه ۱٤ بهمن ۱۳۸٤ - نفیسه