!حالی به حولی

...بالاخره راحت شدم

آخ جون راحت شدیم.

 

 

امتحانها را هم به هم پیچوندیم ، تموم شد رفت پی کارش.

از یه ماه پیش خدا خدا می کردم که ظهر 28اُم بشه. که بالاخره اون روز هم رسید و ما راحت شدیم.

 البته من هنوز تو شوک امتحاناتم. اون روزهای اول از پله ها که پایین می اومدم ،هنوز پایین بوی درس و کتاب می داد . اما شکر خدا کم کم داره بوش می ره!

8 و9 اُم انتخاب واحد داریم و تقریباً تا 22 بهمن کلاسها تق و لقه .یعنی اکثریت نمیاند و ما هم که تابع اکثریت!

کلی وقت دارم و می خوام کلی کار کنم.

تازگی ها عشق خیاطی اومده تو سرم. اول از همه می خوام یه مانتو بدوزم . حالا بماند که هر وقت می گم مامانم کلی می خنده و می گه مامان جون ولش کن. این همه مانتوی حاضری!!!

یه روز هم می خوام برم سینما . آخرین باری که رفتم ، تابستون با مرضی بود و از اون دفعه به بعد دیگه اصلاً  نرفتم.

یه کار مهم دیگه هم هست حتماً باید انجامش بدم . دیگه راه رفتن برام مشکل شده . می خوام پایین رو حسابی تمیز کنم. هر چی لباس و کتاب و لیوان و پشقاب است از کف زمین و رو تخت و میز و ... جمع کنم.خلاصه یه خونه تکونی حسابی.

راستی تصمیم گرفتم دوباره برم کلاس. آخه قبل از امتحانها با مهتاب و نرگس و مریم می رفتیم کلاس تنیس . البته ما بچه ها بهش می گفتیم ایروبیک!

جمعه هفته بعد هم با عسل و جواد و دوستهای اونها قراره بریم کوه.حسین، دوست جواد، گفته جشنواره برف است. حالا جریان چیه نمی دونم. فقط اینا می دونم که قراره من هم به طور افتخاری آویزونشون بشم.

راستی برنامه یه تهران رفتن سه ، چهار روزه هم ریختم. اگه مرضی بتونه ، اون هم از اون طرف میاد.

اگه دایی ام تهران باشه شاید باهاش یه سر هم رفتم شمال(خونه داییم شهسوار است) . یه دو روز هم می رم پیش ملیکا ، یکی از دوستای دبیرستانیم، که الآن چالوس درس می خونه.

اگه وقت بشه قراره یه تابلوی خوشگل هم بکشم. البته این دفعه منظره نه. می خوام یه طرح تو هم تو هم بکشم. یه سبک جدید . اونم از خودم!

 

البته خوب که فکر می کنم می بینم مامان راست می گه . اصلاً کی حال داره بشینه مانتو بدوزه . تازه آخرش هم معلوم نیست شلوار از آب در بیاد یا پیراهن یا...

سینما هم که ولش کن. نه که خیلی فیلم هاشونم قشنگه.

پایین رو هم تمیز نمی کنم. دیگه چیزی تا عید نمونده. می ذارم یه دفعه واسه عید خونه تکونی می کنم.

کلاس هم که تنهیی باید برم . چون بچه ها همه رفتند خونه هاشون. پس نتیجه می گیریم که کلاس هم پیچونده و ختم به خیر شد . آخه خداییش کی حوصله داره تنهایی بره جلوی اون همه زن و دختر غریبه ، بشکن و بالا بنداز راه بندازه!!!

قضیه کوه هم که از همین حالا تابلویه که منتفی است. چون این عسل تنبل ، عمراً از خوابش بزنه و صبح جمعه تو این سرما بیاد کوه! حوصله آقا بالا سر از جمله جواد و حسین هم ندارم.(حالا نیست خیلی من رو می برند!!!)

تهران هم ولش کن بابا. عید می رم.

شمال هم که مطمئناً از مقامات بالا ، اجازه صادر نمی شه !

تابلو هم که یادم نبود. فعلاً سه پایه ندارم. چند تا از قلموها و رنگ هام هم دست بچه هاست.

 

وقتی به این اراده آهنین و تصمیم های قاطعم فکر می کنم به خودم می بالم!

این پست ایندفعه ای هم چند روز پیش قرار بود تایپ بشه اما ...

می دونید چیه؟ آدم وقتی وقت نداره هوس می کنه که خیلی کارها بکنه اما وقتی وقتش رو پیدا می کنه همش امروز و فردا می کنه...

 

 و اما بالاخره مهمترین کار که حتماً هم انجامش می دم. 22 بهمن می خواییم خانوادگی بریم مشهد. تقریباض 15، 16 نفری هستیم. آخ جون خیلی خوش می گذره...

 

پ ن : مرضی با مامانش می خواستند يه چند روزی بياند اينجا.اما متاسفانه باز من موندم تو خماری. 

تا بعد...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱:٤۱ ‎ق.ظ - سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳۸٤ - نفیسه