!حالی به حولی

شب يلدا

شب یلدای همه مبارک..(البته با تأخیر!)

 

 

امیدوارم که دیشب به همه خوش گذشته باشه. این شب یلدا از اون دسته رسم های قدیمی است که خیلی جالبه و من خیلی دوسش دارم و تقریباً به همه اون شب خیلی خوش میگذده.

البته خب بدون شک دیروز به خوبی پارسال نبود. پارسال مرضی خونه ما بود و کلی با هم حال کردیم. عصرش رفتیم جشنِ دانشگاه. ما از قبل بلیط گرفته بودیم و چون مرضی از دانشگاه ما نبود بلیط نداشت و ما پیش خودمون گفتیم یه جوری به صورت قاچاقی می بریمش تو. دم در ورودی بلیط من را گرفتند یه امضا کردند و بلیط مرضی رو خواستند . مرضی هم کلی توی کیفش رو نگاه می کرد و می گفت :ای بابا انگار جا گذاشتم. من می گفتم: نه بابا مگه میشه؟!!توی جیبهاتا گشتی؟!!!!...و از این بازیا...اما اصلاً به خرجشون نرفت . من هم بلیطم رو ازشون پس گرفتم و اومدیم بیرون. امضای بلیط من را با لاک سفیدش کردیم و یه هفت، هشت تایی از روش فتوکپی گرفتیم و مثل خودشون تا کردیم و...(البته خب کلی شانس آوردیم که بلیط ها خیلی سیستُم بالا نبودند!!)

دوباره برگشتیم دانشگاه. بلیط های اضافی رو به چند تا از بچه ها که بلیط نداشتند دادیم و همگی بی دردسر رفتیم تو!

شب هم که عمواینها همه اومدند خونه ما. عسل هم بود و دیگه من و مرضی و عسل تا دلتون بخواد بخوربخور و ورق و خنده و ....

اما امسال که اول اون امتحان لعنتی رو داشتیم که اتفاقاً خیلی هم بد دادم. دقیقه نود امتحان بود که من سؤال 1رو از دو تا از پسرهای کلاس که جلوی من نشسته بودند و کاملاً به صورت مشورتی سؤالها رو حل می کردند ، پرسیدم.دیگه استاد داشت برگه ها را ردیف به ردیف جمع می کرد . برگه های اون دو نفر رو گرفت. راضی هم بدون اینکه سؤال 1 رو بنویسه برگشا داد و حالا سه تایی ریخته بودند بالا سر من و هر کی یه چیزی می گفت و من هم خیلی سریع هر چی می شنیدم می نوشتم. دیگه استاد داشت به من می رسید. و من می خواستم جواب آخر رو بنویسم.هی پسره می گفت جواب آخرش 58/41می شه . اما من هر چی می گشتم مجهولی نمی دیدم...جل الخالق...دیگه 4 تایی مرده بودیم از خنده. استاد هم خیلی شاکی شده بود. البته من سعی کردم با یه خسته نباشید مؤدبانه از دلش در بیارم که متاسفانه اثر نکرد!!

 

بعد از امتحان کلاس داشتیم و بعد از کلاس من خیلی دوست داشتم که می رفتیم جشن دانشگاه. اما راضی می خواست بره خونشون. یکی از مهتاب ها هم که صبح رفته بود. الهام هم که قربونش برم از اول هفته تعطیل کرده بود و رفته بود . نوشین و فرزانه و اون یکی مهتاب هم هر کدوم فرداش یه امتحانی داشتند. مهسا هم که قرار بود بیاد ، sms زد که نمی تونه بیاد . می خواستم زنگ بزنم ممولی که منصرف شدم. چون مطمئناً اون موقع خونه شون نبود و من دیگه چیزی نمونده بود که برم سر یه میدونی وایسم و دست یکی رو بگیرم و با خودم ببرمش جشن.

من هم خیلی ناراحت و دپرس اومدم خونه و نشستم مثل یه بچه خوب تحقیقم رو تایپ کردم.

هرچند شب که شد با عسل تلافی عصر رو در آوردیم اما جشن هم خوش میگذشت.

................................

چند روز پیش من و راضی و مهتاب ، در به در به دنبال "کرانچی" از این سوپری به اون سوپری می گشتیم.

اولین سوپری که رفتیم ٬من رفتم جلو گفتم :آقا ببخشید "گارانتی" دارید؟ که یه دفعه پشت کله ام داغ شد. برگشتم دیدم راضی زده توی سرم و گفت:تو آدم نمی شی(). آقا ببخشید منظورش "گارنچی" بود!!!...این دفعه مهتاب کلی بهمون خندید و گفت: آقا شرمنده، همون "گرانچی" را می گند!!!...

مرده که دیگه از شدت خنده بنفش شده بود گفت : "کرانچی" رو میگید؟  نه نداریم!

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ٢:٤٠ ‎ق.ظ - جمعه ٢ دی ۱۳۸٤ - نفیسه