!حالی به حولی

NAFIS BARBER

...

همیشه از کنار یه آرایشگاه مردونه که رد می شدم , پیش خودم می گفتم چه کار خسته کننده ای . تا اینکه ....

 

 

چند شب پیشا مامان اینا داشتند می خوابیدند و من همچنان بالا نشسته بودم و حوصله نداشتم بیام پایین. که یه دفعه خدا دلش واسم به رحم اومد و تصمیم گرفت که یه سوژه توپ بده دست من که نه بقیه بخوابند , نه دیگه لازم باشه من به این زودی ها بیام پایین.

جریان از این قرار بود که علی خوابیده بود و امیر داشت می رفت بخوابه که بابا بهش گفت:امیر فردا حتماً یه سر برو سلمونی.که یه دفعه دیدم علی با پتو بلند شده و داره تو سر خودش می زنه که ای وای بیچاره شدم و بدبخت شدم رفت و از این حرفا... . جریان از این قرار بوده که مدیر مدرسه شون بهش اخطار داده بوده و گفته بود اگه موهاتا تا فردا کوتاه نکنی هم 1 نمره از نمره انظباتت کم می کنم هم اینکه موهاتا از ته واست می زنم!()...علی هم که تمام دلخوشیش تو زندگی موهاشه !!!...

بابا هم هی بهش می گفت برو بابا...حالا اون یه چیزی گفته ...ولی علی همچنان تو سر خودش می زد . بابا که دید فایده نداره گفت پس بیا خودم موهاتا کوتاه می کنم, که یه دفعه نمی دونم چرا من نیشم تا بنا گوش باز شد و دندونام یه برق شیطونی زد و گفتم : عمراً اگه بذارم . کار , کار خودمه!

علی بیچاره هم رفت و دو تا قیچی(به تعداد) آورد وهر کدوما داد دست یکی و گفت:هر چی باشه بهتر از کچلیه...زود باشید...

بعد کلی بحث و کشمکش بین من و بابام در گرفت و آخر بنده موفق شدم و علی رو بردمش تو پاسیو و نشوندمش روی صندلی و شروع کردم به کوتاه کردن.

جای همگی خالی ...یه حالی می داد...من کوتاه می کردم و علی اون زیر , با هر حرکت قیچی یه بسم الله می گفت!

بابا هم هی می گفت اینجاشا اون جور کن, اون جاشا اون جور کن و تمرکز منا به هم می ریخت.و هی می گفت بذار پشتشا من کوتاه کنم.اما من که خیلی داشت بهم خوش می گذشت اصلاً نتونستم این از جان گذشتگی رو بکنم و همه اش رو خودم کوتاه کردم.

مدل موهاشم شد مثل مدل موهای یکی از این پسرهای دانشکدمون.

آخه یکی از این ورودیهای امسال خیلی قیافش بامزه است و به طرز وحشتناکی خوشگله و البته از این جوجه فُکلاست که انگار از گوشه ماهواره افتاده .اما من نمی دونم چرا ازش خوشم میاد و ملقب به داداش بنده است...(البته یه وقت فکرای ناجور نکنید .چون اون بنده خدا حداقل سه سال از من کوچکتره)

 

وقتی کارم تموم شد بابا کلی از کارم ایراد گرفت , هر چند من که می دونم از حسودیش بود.

اما از حق نگذریم یه جاهاییش خیلی دنده دنده شده بود که بازم اگر از حق نگذریم ,قیچیش خیلی بد بود .اما در کل واسه دست اولم حرف نداشت!

 

و اینگونه شد که ما شدیم : NAFIS BARBER

 

آقایون محترم خدمتتون عرض کنم من اصلاً و تحت هیچ عنوانی وقت این کارا رو ندارم .حالا این یکی هم که دیدید چون داداشم بود و وضعیت اضطراری و خلاصه پارتی و ....

 

اینم بگم که اینجانب تقریباً 4,3 هفته ای می شه که موهاما از ته کوتاه کردم و با اینکه نمی خواستم تا این حد کوتاه بشه ولی خـــــــیلی کوتاه شد!

قبل از اینکه برم آرایشگاه ,مامانم کلی سفارش کرد که خیلی کوتاه نکنیا . من هم گفتم باشه و وقتی اینجوری شد مونده بودم حالا به مامانم چی بگم و از اون جایی که قرار بود اون روز غروب با بچه ها شام بریم بیرون و بازم از اون جایی که بچه ها برنا مه شون به هم ریخته بود من هم فرصت رو غنیمت شمردم و به این وسیله رفتم خونه و قبل از ایتکه مامان موهاما ببینه گفت: مگه قرار نبود شام برید بیرون؟...من هم گفتم :چرا .اتفاقاً بچه ها همه رفتند اما من پشیمون شدم و گفتم بیام پیش تو!

بعد وقتی مامان موهاما دید ,فقط گفت:خیلی کوتاهه....و من فهمیدم که بــــــــــله.اون اکسیر هندونه کار خوسش روکرده!

البته اینم بگم که وقتی بابام موهاما دید , یه ماچ آب دار ازم کرد و گفت :چه خوشگل شدی . حالا دیگه 3 تا پسر دارم.

خلاصه اینا رو گفتم که بدونید من از کجا آرایشگری رو یاد گرفتم و روی اون علی بیچاره پیاده کردم.

پ ن:تصمیم گرفتم برم یه قیچی کار درست بخرم و سمت آرایشگری رو به عهده بگیرم.3 تا مشتری ثابت هم دارم : علی.امیر.بابا...هر چند فکر نکنم کار بابا رو قبول کنم .چون اگه یه کمی این ور و اون ور بشه زودی ضایع می شه.آخه موهای بابام همچین یه نموره ریخته...نیشتا ببند.

پ.ن:يه وقت فکر نکنيد اين عکسه من و علی هستيما...بلا به دور!

پ.ن:این دوشنبه که تعطیل بود جاتون خالی با خیالی راحت رفتیم مسافرت و گفتیم حالا کو تا سه شنبه که امتحان داریم.اما دقیقاً چهارشنبه بود که فهمیدم امتحان یکشنبه است.به نظر شما علت اینکه من انقدر اهل علم و دانشم چیه؟؟!!

پ ن:من تازگیا یه دوست خوب دیگه پیدا کردم که بعداً سر فرصت ازش واستون می گم.فقط اینا بدونید که خــــــــــیلـــــی دوسش دارم .(ممولی جونم مخلصیم)

 

پيام هاي ديگران ()        link        ٤:٠٠ ‎ب.ظ - پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٤ - نفیسه