!حالی به حولی

باغ...

....

روزهايی که هر چند غير مفيد٬ اما با يه خاطره خوب با اونهايی که دوسشون دارم و برام مهمند ميگذره رو٬ خيـــــلی دوست دارم...

 

 

جمعه بعد ازظهر هفته پیش بعد از یک شکم چرانی چنین و چنانی بر سر سفره خانه مریم اینها که نتیجه اش همچون یک مزرعه آفت زده و یا یک سرزمینی پس از حمله مغول بود تصمیم بر آن شد که به باغ فریده اینها برویم . البته فریده بسی عاقل تر از مریم بود و چون دیگر درختان باغ آنها محصولی ندارد ما را با خاطری آسوده به باغشان دعوت کرد!

من و الهام و مریم و فریده و سمانه و فرزانه و الهام (ب) بر سر میدانی از پیش تعیین شده ایستادیم که بسی آب و هوا و آباد و وفور نعمت بود اعم از ماشین هایی دیپس دیپس کنان که راننده هایی مؤدب داشتند و بدون بوق و تعارف عمراً از کنار ما رد نمی شدند!. یک پیرمرد هم با پیکانی همسن خود به تقلید از راننده های مؤدب دیگر بوقی و تعارفی نثار ما کرد که فرزانه هم در جواب حرکت مؤدبانه اش  دستی بلند کرد و "قربون شمایی" تحویلش داد و بنده شکر گزار پروردگار , که زری نبود وگرنه "قربون چشاتونی"

 به کار پیر مرد بیچاره می کرد که فکر می کنم پیرمرد , لق زنان یک راست با چشمانی متعجب به دیوار کوبیده می شد و وجدان خفته زری , درد که نه , ولی قلقلکی داده می شد !!!

بالاخره سر و کله مهدی(آقا مهدی)و مهران , برادران فریده, پیدا شد که بر خلاف بهتانهای وارده از جانب ما که فکر می کردیم دیر آمدنشان به علت ترافیک آینه ای بوده , متوجه شدیم جورابهای یکی از آنها مفقود و بدین گونه آمدنشان با تأخیر مواجه شده بود.

 

بالاخره راهی باغ فریده اینها شدیم . من و الهام غصه ناک از غم شنیدن صدای ترکیدن love بین آن ضعیفه (الهام(ب)) با آن پسره از خدا بی خبر دست در دست هم پیش می رفتیم ومصیبت آن آوای دلنشینِ هرگز به گوش نرسیده , چشم انداز زیبای کوچه باغ ها را از حلق و گلویمان در آورد!

همچنان که به کت و کول الهام آویزان شده بودم در اندیشه الاغ سواری بودم. و به محض به زبان آوردن چنین آرزویی آنچنان برقی از سه فاز الهام به علت ترس از قبول چنین مسئولیت خطیری پرانده شد که جیغ و ویغ کنان مرا پرتاب کرد.و نتیجه اش لق لق خوردن من بین آن کوچه تنگ آشتی کنان بود.

در نهایت به باغ مورد نظر رسیدیم که باغی زیبا و دوبلکس بود با درختانی متنوع و سر به آسمان کشیده که دیگر بنا به مقتضای فصلی چیزی از آنها عاید ما نمی شد .

مهدی و مهران به دنبال آتش درست کردن بودند و یکی از بچه ها کیفش را به شاخه درختی آویزان کرد و ما همه حمله کنان به سمت شاخه دویدیم و در نیمه های راه متوجه شدیم که اینجا باغ است نه خوابگاه و این شاخه های درخت که حکم چوب لباسی را داشتند فراوانند و از شرمندگی ابلهی خودمان چه بسیار رنگها که عوض نکردیم .

بر روی زمین باران خورده باغ زیر اندازی پهن کردیم و ما نیز به دنبال آن هر کدام روی آن پهن شدیم.و همگی "های های" کنان و "وای وای" کنان فرزانه را که" کفتر کاکل به سر" را چه چه می زد مساعدت می کردیم و گه گداری الهام و الهام(ب) "هفت هفتی" می کردند که آن هم برای خود جریانی داشت که از گفتن آن معذور می باشم!

مهران همچنان به دنبال چوب می گشت و مهدی سیب زمینی ها را در بین آتش می گذاشت و چایی از رده چای شاموتی بر پا کرد و ما همچنان در پی کفتر کاکل به سر بودیم و در افسوس به همراه نداشتن ضرب خانه مریم اینها , که ناگهان دو عدد مرد آن هم از قمار چاله میدانی اش با سبیل های دسته موتوری وارد باغ شدند و مهدی که در این وسط مسئولیت دار ما بود به جلو رفت و آنها که تا آن زمان از حضور مهدی و مهرانی خبر نداشتند با شنیدن صدای آنها با حالت دستپاچه به نادرست معترف شدند که منتظر دوستی هستند و با دیدن هیکل نحیف آنها جرقه قدرتی در دلشان زده شد و از در باغ تکان نخوردند .پس از گذشت اندی دقیقه , مهدی که دیگر رگ غیرتش در شرف ترکیدن بود با اخمهایی در هم به سمت باغ رفت و فریده هم ملتمسانه به دنبال آن که از رفتن باز داردش . ما همگی از شدت ترس در حال بندری زدن بودیم که در این بین مهران هم بلند شد و این دفعه من نالان از ترس از دست دادن این یکی امکاناتمان هم به دنبال مهران دویدم که الهام مثل همیشه در یک چنین موقعیتی متوسل به عباس آقا شد و با صدای بلند عباس آقا را صدا می کرد! و خوب مسلماً فن عباس آقا گرفت و بالاخره این قضیه هم به خوبی و خوشی پشت سر گذاشته شد و امکانات حفاظتی مان مشغول کار قبلی شان (آتش , چای شاموتی و ...)شدند.

 

همگی دور آتش بودیم و فرزانه دستمالی دست گرفته و پاچه خواری مهدی را می کرد و من مدام چشم غره هایی آتشین حواله اش می ردم و او هم بدون وقفه همچنان به کار خود ادامه می داد ! پس از مدتی گرم تعریف بودیم که ناگهان فرزانه محبتش قلمبه شد و مثل عادت همیشه که آویزان من می شود و دستش دور گردنم و پاهایش به دور کمرم ,از دور پرید و به طرز وحشتناکی آویزان من شد . و من هم که آمادگی قبلی  نداشتم به طرز وحشتناکی کج و معوج شدم و در نهایت موفق شدم و آن بلای از آسمان نازل شده را بر زمین کوباندم! و البته در این لحظه برق پیروزی در چشمانم زده شد به این علت که بر روی بارانی کرم رنگ فرزانه آثاری به شکل چندین لب مشاهده کردم و فرزانه هم با فهمیدن این جریان مرا تهدید کرد و بنده فحشی روانه اش کردم که البته قرار بود زیر زبانی باشد ولی به دلایلی نا معلوم بلند ادا شد و با اینکه چندان فحش خطرناکی هم نبود , پس از چند لحظه دور آتش فقط من بودم و مهدی و مهران . و من هم بنا به چشم و هم چشمی و تقلید از بچه ها و بدون اینکه بدانم چرا و یا شاید بنا به این علت که در این موقعیت من هم به نوبه خود کاری کرده باشم به دنبال بچه ها می دویدم!

که بعداً متوجه شدم آنها به دلیل تشابه اسمی , فحش من را جور دیگری شنیده بودند و حیا باعث شده بود که تا آنجایی که می توانند بدوند و از مهدی و مهران دور شوند, که البته اگر یک همچین اتفاقی می افتاد بنده بدون شک خودم را در همان باغ حلق آویز می کردم که شکر خدا یک چنین اتفاقی نیافتاد.

دوباره پس از مدتی همه دور آتش جمع بودیم که باز هم به عناوینی هویت اصلی مان جلوی مهدی و مهران رو شد و با رو شدن هویت ما , علامت سؤالهایی به اندازه هیکل هر کدام از ما بالای سر مهدی کاشته شد و همه علامت سؤالها گویای این جمله بودند که : خواهر ما با وجود چنین دوستانی چطور تاکنون گردی و ایکسی و سوسوسل نشده است؟!!

 

و در آخر چای شاموتی حاضر شد و هر کدام استکانی زدیم و از غنیمت هایی که در آخرین شبیخون به خانه مریم اینها به دست آورده بودیم اعم از لواشک و بیسکویت و تخمه و گردو و ... لذت بردیم و هر کدام سیب زمینی به دست , باغ را ترک کردیم . نمکدان در دست سمانه بود و او بدین وسیله سمت گارسونی را عهده دار شد و هر کس فقط با ادا کردن کلمه "گارسون" سمانه را در کنار خود می دید و سمانه نمکی به مقدار لازم بر روی سیب زمینی اش می پاشید . و همین طور پیش رفت تا نوبت به بنده رسید و من گفتم "گارسون" اما سمانه را ندیدم.و باز با عصبانیت گفتم "گارسون" اما بازم سمانه ای در کار نبود و وقتی برگشتم مهدی را با نمکدان دوان دوان به سمت خودم و بچه ها , به خصوص سمانه را در حال خنده دیدم و در این لحظه بود که احساس کردم دندانم سر جگر سمانه ,آن هم با چه شدتی ,کار می کند!

بالاخره پس از مدتی به میدان پر برکت اولیه رسیدیم که دیگر برکات موجوده به علت حضور مهدی و مهران , همچون اول مؤدب نبودند و ما هر کدام به نوعی راهی را در پیش گرفتیم و وقتی من جلوی ماشینی را گرفتم ,راننده خیلی متعجب و دودل پرسید همه سوار می شوید و وقتی با پاسخ منفی من روبه رو شد گفت خدا را شکر و گرنه کمک های ماشینم می شکست!. که با دیدن اخمهای من بقیه حرفش را خورد و موقع حساب کردن از من اصرار و از او انکار, و بالاخره با کلی هندوانه گذاشتن زیر بغل ما دوبرابر قیمت اصلی را از ما چاپید. و من در این هنگام صدای چوب خدا را شنیدم و نمی دانم چرا یاد خانه مریم اینها افتادم!!!

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ - جمعه ٤ آذر ۱۳۸٤ - نفیسه