!حالی به حولی

دلم گرفته...

...

 

 

امروز خیلی دلم گرفته بود . مثل همه ی این چند روز قبل . نه با شدتی بیشتر.خیلی بیشتر از روزهای قبل.

خیلی دلم می خواست که یه کاری می کردم. دقیقاً نمی دونم که چه کاری . اما دلم می خواست که انقدر ماست نبودم.

وقتی مثل ماست می شینم و در حالی که می خندم اشکام میاد... اَه ...وقتی اینجوری می شم حالم از خودم به هم می خوره.

از این همه ضعف...

از اینکه نمی دونم چرا بیخودی دلم می گیره...

از اینکه نمی تونم بعد از این همه سال تو این لحظه یه کار دیگه ای بکنم...

از این که نمی دونم بعد از این همه سال باید چه کار کنم که اینجوری نشم...

 

خیلی از عیب هام (مثل حُسن هام)توی این چند سال زندگیم از بین رفت. اما این یه عیب انگاری قراره تا اخر عمر با من باشه.

فکر می کنم روز اخر عمرمم این مدلی بشم . البته بدمم نمیاد . چون توی اون لحظه خیلی از مرگ نمی ترسم.

 

خیلی ها بهم می گند خوشی زده زیر دلت .

راست می گند... چون دقیقاً من وقتی اینجوری می شم که هیچ مشکلی ندارم...قربون خدا برم که هیچ کارش بی حکمت نیست.

عسل و یه سریهای دیگه ،معتقدند که من هیچ وقت ادم نمی شم .

پیش خودمون بمونه ...اما خوب که فکر می کنم می بینم که همچین خیلی پربیراه هم نمی گند(بیچاره ها!)

بگذریم...

یه حسی بود که باید می نوشتمش وگرنه می مردم....

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ - دوشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٤ - نفیسه