!حالی به حولی

تقلب

امروز داشتم وبلاگ نوشینا می خوندم که  یاد تقلبهای خودمون افتادم...

 

 

سال دوم دبیرستان بود ...ما  یه معلم فیزیک داشتیم که یه خانوم جوونی بود و با ما هم خیلی خوب .یه جورایی خیلی باهاش حال می کردیم،البته اگه حمل بر خودستایی نباشه اون هم با ما حال که چه عرض کنم ،زندگی می کرد...خلاصه ما(من و دوستام(سعی می کردیم که همیشه با اخلاقمون و نمراتمون یه جورایی عزت تپونش کنیم.

البته اینم بگم که منظورم از نمراتمون ،نمره ی بنده بود .چون می شه گفت من اون موقع مخ فیزیک بودم (!) و بچه ها شبهای امتحان می شد واسشون شبهای تعطیل.

همه شبهای امتحان فیزیک یا مهمونی می رفتند یا مهمون دعوت می کردند, یا یه فیلم توپ که پیدا می کردند میذاشتند واسه ی اون شب.

 

خلاصه اون شبها بچه ها زندگی می کردند. به قول یارو گفتنی :عشق است و صفا!

هر چند خودمم اصلاً اون شبها اذیت نمی شدم.یادش بخیر) احساسی که دیگه هیچ وقت تکرار نشد!)

یه روز امتحان فیزیک داشتیم و  طبق روال همیشه بنده هوادار زیاد داشتم!

من و سودابه نیمکت یکی مونده به اخر بودیم ٫زری و مرضی هم پشت سر ما )طبق معمول) .

 

من هم همه ی سؤال ها رو واسشون تاپیدم و دادم بهشون. فقط بهشون گفتم که سؤال 2 رو شک دارم.

بعد از اینکه پروژه ی مشکل کمک رسانی به محتاجین به اتمام رسید من,  معلممون رو صدا کردم و راجع به سؤال 2 ازش پرسیدم, اون هم یه کمی راهنماییم کرد اما آخرش معلوم نشد که درست نوشتم یا نه؟؟؟!!!

یه دفعه دیدم زری برگه ی تقلب را گرفته توی دستش و داره نشون معلممون می ده و می گه: ای بابا خانوم... تکلیف ما رو روشن کنید. بالاخره اینا بنویسیم یا ننویسیم؟؟؟!!!

پيام هاي ديگران ()        link        ٢:۱٠ ‎ق.ظ - جمعه ۱۳ آبان ۱۳۸٤ - نفیسه