!حالی به حولی

تمبر هندی!

 

 دیشب همگی خونه ی ما بودند و من و عسل و ریحانه و نجمه و علی و مهدی هم بعد از شام اومدیم پایین و هی آهنگ گذاشتیم و هی ورق بازی کردیم و هی چرت و پرت گفتیم و هی بچه ها رفتند جلوی میز توالت من و کارای بدبد کردند و قیافه های اجق وجق واسه خودشون درست کردند و ما هی الکی خندیدیم و الکی باختیم.

بعد از یه نیم ساعتی به این نتیجه رسیدیم که اصلاً امشب حال نداد و ریحانه تز داد که بریم تمبر هندی(تمر هندی)بخریم و بیایم بخوریم.

علی هم که پایه ی این کاراست رفت و دوتا گندشا خرید که دقیقاً نمی دونم چی بود.آخه من در این مواقع اصلاً به اسم و نوع و شرکت و تاریخ و این چیز میزا دقت نمی کنم و اگه خوشم بیاد باید حتماً بخورمش.

خلاصه علی که اومد منم واسه ی اینکه جو خیلی باحال بشه (اون جور که من می خوام)چند تا آهنگ از هایده گذاشتم و بعدش همگی ریختیم سر اون مثلاً تمبر هندی.

قیافش خیلی چندش آور بود در عین حال فوق العاده خوش مزه.منم مصرانه با صدای بلند با هایده همکاری می کردم که نمی دونم چرا همش هایده اشتباه می خوند و بازم نمی دونم چرا بچه ها یه مدلی بهم نگاه می کردند که از چشاشون می شد به راحتی بفهمی که الآن تو دلشون دارند بهم می گند خفه شو.

بعد بچه ها هر کدوم از خاطرات چندش آور هله هوله های غیر بهداشتی خوردنشون یه چشمه می اومدند و ما همچنان با اشتها به کارمون مشغول بودیم.

اول از علی شروع شد که تو سمبوسه ی دوستش مگس بوده و دوستش وقتی مگسه رو می بینه ,اونو میندازه کنار و بقیه سمبسه شا می خوره...بعد ریحانه که تو غذای باباش مگس بوده ...عسل که تو پفک بهاره مگس دیده بودند (کار این مگسا هم عجب سخته ها!)و توی کلوچه ی خودشم مو بوده...ما هم که تو سلف دانشگاه(تو غذای مریم)پای سوسک کشف کرده بودیم و خاطره مهدی هم که اصلاً نمی گم(اَه)...

نفر بعدی نجمه بود که یه دفعه گفت آخ...

اول ما فکر کردیم سنگ بوده.وقتی آوردش بیرون بازم فکر کردیم که سنگ بوده .

بچه ها گفتند برو بابا ما دیگه نمی خوریم.من و ریحانه هم خندیدیم و گفتیم این سوسول بازیا رو بذارید کنار بشینید بخورید و شروع کردیم (فقط من و ریحانه)به خوردن و بقیه همه داشتند روی اون جسم کوچیک سفید تحقیق می کردند و عسل(خانوم دکتر)یه دفعه جیغ زد که اَه دندووونه. من و ریحانه هم که این وسط فرصت رو غنیمت شمرده بودیم و با چنگ و دندون افتاده بودیم روی اون تمبر هندی کذایی , با حرف عسل نزدیک بود خفه بشیم!

وقتی خوب دقت کردیم دیدیم بله دندونه.البته یه سریا می گفتند که نه سنگه . و به این طریق بین علما بحث در گرفت . بعد که یه کم فشارش دادیم نصف شد. ایندفعه بحث شروع شد سر اینکه این دندونِ هر کسی که بوده شیر نمی خورده و در نتیجه دندوناش شُلکیه و استقامت نداره و از این حرفا.

بعد از اون جایی که 900 تومن پول پای این تمبر هندیا داده بودیم و به قول خودمون حیف بود , بچه کوچیکا رو صدا کردیم بیاند پایین و گذاشتیم جلوشون.اونها هم کلی ازمون قدردانی کردند و نشستند تا آخرشا خوردند() .

البته من هنوز متوجه نشدم بالاخره اون سنگ بود یا دندون. اما خداییش خیلی شکل دندون بود.

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ٥:٥٢ ‎ق.ظ - دوشنبه ٩ آبان ۱۳۸٤ - نفیسه