!حالی به حولی

شرمنده جوانی ام از این زندگانی ام

این غرور لعنتی

این آرامش پر تنش

این خنده های عصبی

این هق هق های بی صدا

این سکوت پر از حرف

این سایه های سنگین

این ترحم های بی رحم

این شهامت های نحیف

این رویاهای فرو پاشیده

این نقش های کاذب

این انتظار بی پایان

این شب های بی خوابی

این روزهای مبهم

این روزهای بد

این روزهای تلخ

این روزهای سخت

.

.

.

خسته ام...خسته از همه این ها...خسته از نقشی که بازی می کنم...من واقعی ام کو؟

 

  ESP0001774

پ.ن: الحق که بازیگر بی نظیری هستم!

 

پيام هاي ديگران ()        link        ٧:٤٩ ‎ب.ظ - جمعه ۳٠ فروردین ۱۳۸٧ - نفیسه

review

کنکور
مرخصی...بوی کتاب...صندلی های خشک...کتابخونه سرد...غذای سلف...ساقه طلایی...کوله سنگین...۳.۲.۱ پارسه...۴ اسفند...

سرنوشت
روزا به دنبالش می دویدم و شبها رویایش را می دیدم.روز کنکور روز موعود بود. با دستکش های بکس رفتم سر جلسه تا با سرنوشت بجنگم.تا می خورد بهش زدم و تا جون داشتم خوردم! دو تایی با چشای ورم کرده و بدن کوفته از جلسه زدیم بیرون.نمی دونم چی شد!

من
در این مدت با مداد تراشم آدمهای دور و برم را بیرحمانه تراشیدم
با پاک کنم تمام تفریحاتم را پاک کردم
و با مدادم تنهایی را نوشتم

عید
مسافرت...عیدی...عید دیدنی...مرضی...خواب...عروسی...سرما خوردگی...صادق هدایت...پیک امیر...۱۳ به در..

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ - پنجشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٧ - نفیسه