!حالی به حولی

دارالمجانين (۲)

خوب داشتیم می گفتیم:

مهمتر از همه پنجره بود. پنجره ای که رو به کوچه(کوچه ارکیده) باز میشد و تنها انگیزه ما برای موندن توی اون خوابگاه بود. که با بچه ها توافقی اسمشو گذاشته بودیم کوچه Texas Jordan

کوچه فوق الذکر به حدی مکان بود که هر کی شوژه واسه اسکول کردن کم میاورد یا دلش تو غربت می گرفت٬دو سه ساعتی میومد پشت پنجره می نشست و پلک نمی زد.در این مدت هر کی که پشت پنجره بود به حدی صحنه های جالب و مهیج و در عین حال دپرس کننده می دید که متوجه گذر زمان نمی شد!(نکته بسیار مهم: افراد زیر ۱۸ سال حق استفاده از این پنجره رو نداشتن)

غروبا هر چند لحظه یه بار یه ماشین دوپس دوپس کنان از از زیر پنجره رد می شد و بسته به تعداد افراد موجود در اتاق در اون لحظه٬ تا کمر آویزون بودیم توی کوچه.

و اما شرحی اندر احوال بچه های اتاق:

الهام: که گاهی اوقات شدیدا بداخلاق میشد(لیمو شیرین به تمام معنا) و باید در حرف زدن باهاش یه مقداری دست به عصا راه می رفتی. در یک کلمه کاملا انتقاد ناپذیر. کاملا هم علاقه مند به در دست داشتن دستهات(بلا به دور)

فریده: با هیکلی تو مایه های داداش بزرگه دالتون ها .که وقتی راه می رفت صدای شنیده شدن استخونهاش به گوش میرسید .(البته هنوزم می رسه). تبحر خاصی در امر ضایع کردن و سرکار گذاشتن داشت و داره!

مریم: که از روز اول زیر پتو بود و البته یه جورایی لیلا فروهر خوابگاه هم بود(آهنگ درخواستی:جلو آئینه نرو ....آئینه خجالت می کشه)

سمانه: که خیلی حرف می زد. به طوریکه وسط تعریفش باید به نحوی کاملا حرفه ای می پیچوندیش.(فکر نکنی غیبت می کنم. در یک مراسم رسمی تحت عنوان صندلی داغ هممون بهش گفتیم. آخه شک نکنید که اگه همون طور پیش می رفت تو جوونی ساییدگی استخون فک می گرفت)

آسیه: که شدیدا از نظر شخصیتی کال بود و خیلی هم لوس . از همون روزهای اول هم قصد داشت رجیم(همون رژیم منظورش بود)بگیره. البته ما جرات خندیدن بهشو نداشتیم . رسانایی خیلی شدیدی هم داشت به طوریکه هر خبری با سرعت نور بدون کوچکترین سانسوری به اطلاع مامان آسیه رسونده میشد. (تو همون صندلی داغ ترتب آسیه رو هم دادیم و البته ترتیبمونو داد !!! )

نفیس خانوم: اینجانب که به علت اینکه از همشون بزرگتر بودم به گفته خودشون مامان اتاق بودم و شک نکنید که عاری از هر عیب و نقص(من چیزی گفتم؟)

در همون روزای اول سمانه که متوجه جو بیش از حد غیر علمی اتاق شد ٬ فرار رو بر قرار ترجیح داد و به یه اتاق دیگه پناه برد(اتاق مهتاب خودمون) تا نکنه یه وقت غنچه ناشکفته مغزش در این اتاق نشکفته باقی بمونه و پژمرده(یا به قول آسیه پجمرده) بشه.

البته الان که همه سال آخریم: الهام خوش اخلاق شده...فریده آدم شده(البته کمی)...مریم از زیر پتو در اومده و یه ترم دیگه میشه جنیفر...سمانه از خوابگاه در رفته....آسیه هم که روحش شاد بنده خدا ازدواج کرد...منم که در خدمت شما هستم با کلی تحول

می خواستم یه چندتایی پست از خوبگاه و اتفاقاتی که افتاد بنویسم. مثلا از درس خوندن تو سالن مطالعه (ذکر خیرش در پست قبل بود) ٬ شبای پر ماجرای امتحان٬از پسر پرمدعای همسایه روبه رویی (پسرحاجی) و جریاناتی که سر اون بنده خدا اوردیم(مثلا به هم زدن معامله ماشینش)٬ اومدن یه دزد سبیل کلفت به خوابگاه٬ ادب کردن پسرای هیز محل٬لاوهایی که زیر پنجره( توسط بچه های محل و ترم بالاییهای گرام)یه جور ناجور ترکیده شد (که ما نه دیدیم و نه شنیدیم) ...گرفته ٬تا برسه به شبای تنهایی و غربت و شبای احیا...

اما هم وقتش نیست٬ هم خداییش در حد اشاره وار هم خیلی هویتمون رو شد .چه برسه به تشریح کردن قضایا

.................

در آخر چون یه سریا فکر می کردن که من هنوز خوابگاهم باید بگم که من الان دیگه خوابگاه نیستم و خانوادم اومدن پیشم. اما زندگی تو خوبگاه یه بخشی از بهترین روزای زندگیم بود. به همه اونایی که شهر خودشون قبول نمی شن خوابگاه رو شاید پیشنهاد نکنم ٬اما رد نمی کنم.

پيام هاي ديگران ()        link        ٤:۳۱ ‎ب.ظ - چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٥ - نفیسه