!حالی به حولی

دارالمجانين(۱)

اول ترم امسال بود و همه دربه در دنبال خوابگاه و خونه و هم خونه ای و ....

هر سال این موقع یاد سال اول خودمون می افتم و قرار شد قضیه خوابگاه رو بنویسم که این چند وقت نشد و حالا به اصرار الهام بانو  آپش میکنم.

............

ترم ۱(رجوع شود به دوران طفولیت و صد البته صفریتمون) به دلیل اینکه خانواده اینجانب هنوز به این شهر گل و بلبل نیومده بودند ٬ توقیق اجباری نصیب ما شد و تصمیم گرفتیم بیایم خوابگاه.

موقع ثبت نام سردر دانشگاه یه پلاکارد عظیم الجثه با تبلیغات اشباع از هر نوع لاف و دروغی چسبونده بودن با این مضمون:

خوابگاه یاس

با مسئولان مجرب و امکانات کامل رفاهی و تفریحی اعم از سرویس غذایی ٬ سرویس ایاب و ذهاب٬ استخر ٬ سالن مطالعه ٬ کلاسهای شنا٬ ورزشهای رزمی و ....

ما هم که کاملا صفر کیلومتر بودیم کلی کیفور شدیم که چطور این همه امکانات رو با ترمی۱۲۰ هزار تومن در اختیار ما قوم مغول قرار میدن؟و همه با شدت هر چه تمام تر گوله کردیم سمت خوابگاه که نکنه یه نفر زرنگ تر  از ما باشه و سر ما بی کلاه بمونه.

حالا وضعیت خوابگاه: ساختمانی دو طبقه (به غیر از زیرزمین ) با قدمت بیش از ۳۰ سال و نمایی سبز رنگ٬کثیف و درب و داغون . ما هم پیش خودمون گفتیم خوب این کارو کردند که چششون نزنن. مسلما داخلش همون کویتیه که تو ضیخ داده بودن و ما تجسم کرده بودیم.

و حالا داخل خوابگاه:

کثیف تر و درب و داغون تر از نمای ساختمان (تازه نماشو به عنوان در باغ سبز نشونمون داده بودن). اگه زمین یه لرزش کوچولو به خودش میداد ٬بدون شک هممون زیر آوار می مردیم!سرویس های بهداشتی که بیش از حد بهداشتی بودن و سالن مطالعه ای که واقع در موتورخانه زیرزمین بود که دیدن چهره دخترهای تیتیش مامانی و سانتی مانتال صفری در هنگام مواجه شدن با سوسک های ورزیده با اون قد و قامت رعنا٬ بسی دیدنی بود .

منظور از سرویسهای غذایی هم حتما سلف دانشگاه و دانشکده بوده. سرویس ایاب و ذهاب هم چون کوچه خوابگاه رو به روی دانشگاه بود بی خیالش شده بودن و ما بچه های دانشکده هم باید یه خاکی می ریختیم سرمون دیگه.

اتاقمون:

یه اتاق نه چندان بزرگ. شش تا تخت(سه تا دو طبقه) کج و معوج و یه پرده که کاملا تغییر رنگ داده بود و یه کمد.  

خلاصه ما هم از ترس اینکه دیگه همینش هم گیرمون نیاد قبول کردیم و اونجا موندیم. البته یه سری امکانات هم داشت.مثلا مسئولهای خیلی لارجی داشتن و هر ساعتی و با هر وضعیتی حق ورود و  خروج داشتی. VCD و تلویزین سیار هم داشتیم. با تلفن حرف زدن هم تا بوق سگ مجاز بود(استغفرلله) و پرده هوشمند: پرده اتاقمون هر چند وقت یه بار سقوط می کرد و به هر عناوینی سر یکی از بچه ها رو نوازش می کرد(که فکر می کنم تقاص کارای اشتباهمون بود)

و اما مهمتر از همه.....

نمی خوای که همه رو یه جا بگم؟

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱:٠٠ ‎ق.ظ - جمعه ٢٦ آبان ۱۳۸٥ - نفیسه

اصلاحيه

همیشه آرزو داشتم مثل توی فیلما یه جایی بود که می تونستم اونجا با لباس توی خونه راه برم و هیشکی منو نبینه. واسه خودم راه می رفتم ٬ حرف می زدم ٬ می خندیدم ٬ گریه می کردم و داد می زدم . اما ...

FAN2015338

این روزا موقع برگشتن به خونه بی اختیار طولانی ترین مسیر رو انتخاب می کردم. البته پیاده که نمی شد. چون با زبون روزه مطمئن بودم که اگه بخوام پباده هم برم در جا غش می کنم! پس با این وجود با اتوبوس میرفتم. توی اتوبوس حواسم به همه جا بود به غیر از اون جایی که بودم. یه حس خوبی داشت. توی همین مسیرا و اتوبوساست که تازه متوجه شدم این چند سال اخیر چه چیزایی رو پیدا کردم و چه چیزایی واسه همیشه گم شدن. تازه یه چیز دیگه هم راجع به خودم فهمیدم . سلیقه هام نسبت به چند سال پیش (شاید همین پارسال)خیلی عوض شدن. یه بوی خاصی میدن. البته نه اینکه فکر کنی همچین خیلی بد بو باشه ها . اما دقیق نمی دونم بوی پختگیه یا پوسیدگی؟

راستی یه چیز دیگه هم یادم اومد. اون پیلار از لحاظ اون بعد "دیگری" شخصیتش شبیه من بود. هرچند شاید منم اون طوری عاشق بشم. خدا داند!

در ضمن راجع به پست قبلی که همه (در کمال ناباوری) یه فکر و خیالای بوداری کرده بودن باید بگم من هنوز انقدر قوی نشدم که عاشق بشم. اما شاید یه روزی قوی شدم. یعنی حتما میشم. مطمئن باش.

و اما یه چیز دیگه: ببین حالم خوبه . خیلی خوب. اما از نوع ابریش. مثل وقتی که توی یه مهمونی هستی و داره خیلی بهت خوش میگذره ٬اما همش به این فکر می کنی که ای کاش پنجره های اون خونه بیشتر یا حداقل بزرگتر بودن. اما اگه می بینی از خودم یا حالات شخصی خودم می نویسم به این خاطره که این وبلاگ حکم حسب حال داره واسم. یعنی می نویسم برای چند سال بعدم. دوست دارم چند سال دیگه که مطمئنم زندگیم و آدمایی که باهاشون زندگی می کنم زمین تا آسمون با الانم فرق کرده٬ وقتی که به خاطر خندیدین و مسخره کردن یا غبطه خوردن به این دوران تو آرشیو وبلاگم پرسه می زنم ٬ علاوه بر زندگی روزمرم و اتفاقای کم و بیش جالبی که می فته و یه سری چرت و پرت ...یه چیزایی هم راجع به خودم ٬ تنهاییام ٬نگرانیام٬ دل خوشیام و فکر و خیالام پیدا کنم. یه چیزایی که فقط مربوط باشه به خودِ خودِ خودم.

البته اگه تا اون موقع اینجا فیلتر نشده باشه. بابا ما مخلص احمدی نژاد و....هوم....گور بابای ضرر٬سایرین هم هستیم!

.....

عید همتونم مبارک. ایشالله عید سال دیگه هم صحیح و سالم با عزیزانتون باشید.

راستی منم عیدیمو گرفتم.  وقتی که دوشنبه از ساعت ۸ صبح تا ۴:۳۰ یه تخته کلاس داری ٬ وقتی که آخرین روز ماه رمضونه و بنزین تموم کردی٬ وقتی کلی پله بالا پایین رفتی٬ وقتی بین روز کارت از دانشکده تا دانشگاه و از دانشگاه تا خوابگاه و از خوابگاه تا دانشکده رفتن باشه٬ وقتی میخوای به خودت عیدی بدی و بعد از دو هفته یه اکانت میگیری و دیگه به حالت سینه خیز به خونه می رسی٬ وقتی میرسی خونه و میبینی افطاری خونه خودتون نیستین(نــــــــــــــه)٬ وقتی میای یه استراحت کوچولو  کنی و در عین حال کانکت هم بشی ٬ وقتی میبینی there was no dial tone  و تازه میفهمی برای وصل کردن بخاری پدر جان سیم مودم رو در آوردن و وقتی که پریز مودمو داخل دوشاخی میکنی و در آخر وقتی صدای منفجر شدن به گوشت می رسه... اولش فکر میکنی صدای منفجر شدن مخته که پیاده شده(هی خانوم کجا کجا؟!)٬اما یه کم که واقع بینانه تر می شی و یه بو ی سوختگی به مشامت میرسه تازه می فهمی که بلـــــــــه....

و چقدر در نوع خودش می تونه قشنگ باشه صبح روز عید دربه در دنبال دکتر کامپیوترت گشتن و بعدشم یه ساعتی تو شرکتش مودم جدید نصب کردن. مودم نو رسیده مقدمت گلباران

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۳:٢٥ ‎ق.ظ - چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸٥ - نفیسه