!حالی به حولی

حالا كجا با اين عجله؟

همیشه بهارو دوست داشتم. و اصولااز یک ماه قبل منتظرش بودم. امسال اولین سالی بود که منتظر بهار و عید نبودم. اما این از لطف سال نو کم نمیکنه.

یه سال دیگه هم گذشت.امسال کلی تحولات روحی داشتم که بعضی وقتها احساس خوبی بهم دست می داد و بعضی وقتها هم...

اما مهم نیست.مهم اینه که در کل سال خوبی بود. یعنی شکر خدا اتفاق بدی نیافتاد

LUP0001357

بازم وحید عزیز آخرین پست رو آپ کرد( به قول خودش یه نیشگون بود). خوب ما هم که خنگ٬ تازه یادمون اومد که ای وای چه خوب میشه که یه مروری روی وبلاگم و دوستام داشته باشم. اما حقیقتش اصلا وقت نکردم همه رو بنویسم. هرچند تقریبا دوستام همون پارسالیها هستن و اگر ارادت من بیشتر نشده باشه ٬ کمتر نشده. اینم آخرین پست پارسالم 

 از همه کسایی که لطف می کنن و میان اینجا و من رو تحمل می کنن ممنونم.

به نظر من خنده قشنگ ترین نعمت خداونده. امیدوارم سال جدید و سالهای آینده هیچ وقت از این نعمت محروم نباشیدو ایشالله سال خوبی داشته باشید.

LUP0880009

امسال واسه خود من مطمئنا سال مهمیه. یعنی باید کارای زیادی انجام بدم که مهمترینش شاید کنکور ارشد باشه(شاید)....پس سال ۸۶ محترم٬ لطفا یه کم آهسته و بدون تکون برو.

....

پ.ن: وجی جونم تولدت مبارک

پ.ن: بازم ممنون بابت لطفتون

پيام هاي ديگران ()        link        ٤:٠٩ ‎ق.ظ - دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥ - نفیسه

بر دلم گرد ستمهاست خدايا مپسند

BLP0012445

او مي زند و من مي رقصم.

او مي رود و من به دنبال او مي دوم.

سيب سرخي كه بر سر قلاب بود ، خيلي وقت است كه پوسيده.

فاصله مان زياد بود... شايد هم من سر در يقه راه مي رفتم، وگرنه هم پوسيدنش را مي ديدم و هم بويش را حس مي كردم.

و حالا اين سيب پوسيده باز مرا به مسيري تكراري كشانده. آدم ها، نشانه ها، حرف ها همه تكراري هستند و من در اين بين از همه تكراري تر...

مي ايستم...سرعتش را كم مي كند.

بر مي گردم..بر خلافش نه...اما مسيري ديگر...به سويي ديگر...شايد هم به شكلي ديگر.

هي سرنوشت! اين بار من ، آهسته آهسته جلو مي روم . ببين مي تواني همچون من يك نفس بدوي و جا نماني؟!

پيام هاي ديگران ()        link        ٤:۱٦ ‎ب.ظ - سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥ - نفیسه