!حالی به حولی

جشنواره برف

یه ترم دیگه هم گذشت.  این چندوقت امتحانا و فرجه٬روزا با کتابا تو سر خودم می زدم و شبا با پروژه و ترجمه.اما بالاخره تموم شد

یه جمعه ای هم بین امتحانا در حالیکه یکشنبه بعدش دو تا امتحان داشتم ٬رفتیم کوه. البته جشنواره برف بود.

من ٬ وجی ٬محمد جواد (داداش وجی=پسر عمو جان گرام)٬ علی (داداش گرام) و حسین(پسر دوست خانوادگیمون) ...یه مهمون افتخاری هم داشتیم: شب دریا (وای اگر که این حس حکم جهادم دهد) ...

از اول تا آخر من دست وجی رو داشتم چون چشم ازش بر می داشتی میدیدی وجی داره سر می خوره میره پایین. علی هم هی می افتاد و لاف می اومد که مشکل از کفشامه. محمد جواد فقط می خندید و شب دریا هم نگاه می کرد . البته یه جاهایی هم با صدا و سیما همکاری به عمل رسوند

حسین هم از اول تا آخر یا دنبال وسایل کمکی بود٬ یا دنبال آشناها و همکلاسیاش می گشت یا غر می زد که من ساعت ۵ امتحان دارم.

البته به یاری حسین یه کمی هم به رسالتهایی پرداختیم که شانس حسین (شایدم من) هیچ کدوم به نتیجه نرسید(البته قراره در برنامه های آتی از خجالت هم در بیاییم)

 به دلیل کمبود تجهیزات و استفاده بهینه از کمترین امکانات ٬ اسکیت با پلاستیک و حتی بدون پلاستیک هم کلی چسبید حالا بماند این وسط چه تصادفهایی شد و حتی  چند نفر رو با آمبولانس بردند.ما هم که عمرا اگه تصادف کرده باشیم

شاید بعدا عکسای اون روزو بذارم.

در آخر هم بعد از چند ساعتی برشگتیم سر درس و روز از نو ٬ روزی از نو

...............

حالا مهم تر از همه اینکه:

نمی دونم اسمشو میشه گذاشت آرزو یا نه. اما حداقل می دونم که یکی از حاجت هام داره برآورده میشه. قراره به زودی(به احتمال زیاد تابستون امسال) حاجیه خانوم بشم

 

پيام هاي ديگران ()        link        ٧:۱٧ ‎ب.ظ - یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٥ - نفیسه