!حالی به حولی

سيزده به در و دخانيات!!!

 من در این تاریکی

فکر یک بره روشن هستم

که بیاید علف خستگی ام را بچرد

 

یه جورایی خسته شدم. دلم تنوع می خواد. 

..........................................................

 

 

 

امیدوارم که تعطیلات به همه خوش گذشته باشه .

 

ما که چند روز قبل از عید رفتیم محلات و تا چهاردهم اونجا بودیم . جای همگی خالی. خیلی خوش گذشت . یه سری کارا کردیم که لیست کار های مفید و غیر مفیدم این بود:

 

1)کلی صله رحم به جا آوردم.

 

2)اکثر وقتم را با مرضی گذروندم .

 

3) هاردم رو دست گرفته بودم از این خونه به اون خونه تبادل اطلاعات علمی و غیر علمی می کردم به حدی که همه درایوام پر شده.

 

4)به شدت پر خودی کردم و در این لحظه حتی به اسم آجیل و شیرینی هم آلرژی دارم .

 

5)یه روز صبح یه 2-3 ساعت رفتم کتابخونه درس خوندم .(اولین معجزه سال 85).

 

 

سیزده به در هم که دیگه ته صفا بود . اول کار با ورق بازی شروع شد که من و عسل  به دلیل چندین بار کت شدن و البته کت کردن(چی گفتم؟!)با اختلاف نا چیزی به حامد و جواد باختیم .

بعد از ناهار اکثرا رفتند داخل ساختمون . من و عسل هم بعد از نماز خوندن نشسته بودیم و کورس چای خوردن گذاشته بودیم که زری ودل ارام هم اومدند . دیگه زری ناباب و تنباکو نایاب و زغال ناب با هم دیگه چی از آب در میاد؟!

نشستیم یه قلیون میوه ای توپ چاق کردیم و رفتیم پشت ساختمون.

هنور چیزی نگذشته بو.د که یه دفعه دیدیم کامران و دوستش داوود، مثل عجل معلق رسیدند بالا سرمون و نشستند به کشیدن.

نسترن و مریم(مامان نسترن)هم هی ما اراذل و اوباش را به صراط مستقیم هدایت می کردند ، اما فایده ای نداشت . ما هم که دیدیم چیزی از اون قلیون بهمون نمی ماسه میدون رو خالی کردیم که اونها سیر قلیونشون را بکشند . دیگه همه پخش و پلا شده بودند . زری و دل ارام هم رفتند . من موندم و عسل و قلیون . دوباره قلیون را چاق کردیم البته برای تنوع ( اخه دیگه همه می دونند که من تاز گیها دلم تنوع می خواد ) این دفعه با یه تنباکو دیگه و رفتیم توی یکی از اون گلخونه ها قایم شدیم . راستی اون مزرعه ای که ما رفته بودیم دایی من اونجا گل کاری می کنه . و گل هایی که چیده شده بود رو توی اون گلخونه می ذاشتند . توی گلخونه من بودم و عسل و قلیون و پیک نیک و یه پاکت ذغال درب و داغون که اصلا هم نا ب نبودند . یه ربع اول من بودم و عسل . من بکش عسل بکش . من بکش عسل بکش . ..

کم کم دوباره سرو کله جواد و حامد و کامران و اون داوود از خدا بی خبر و بقیه پیدا شد .

من و عسل هم که دیدم اینها رو شون خیلی زیاد می شه پا به پا شون رفتیم . البته رقیب اصلی مون داوود بود . چون کامران و حامد خیلی تیتیش مامانی بودند . با داوود هم چون 10-15 سالی از ما بزرگ تر بود متاسفانه نمی تونستیم برخورد جدی  داشته باشیم.

من که کاملا تو توهم بودم و همه را چهار تا می دیدم . حالا اون وسط به ما گیر داده بودن که بیاید با اون گل ها عکس بگیرید. من هم که می خواستم کم نیارم دستم را به دیوار گرفتم و تلو تلو خوران خودم را به دیوار رساندم و بالاخره عکس گرفتیم در ضمن قصد داشتم  عکسمون را بذارم اینجا اما چون دیدم که خیلی تو فکر فرو می بردتون که کدوم یکی از اون گل ها من هستم منصرف شدم و گفتم یه مشغله فکری جدید براتون پیش نیارم !

بعد از یکی دو ساعت بساط رو جمع کردیم و دیگه برگشتیم خونه. من که دیگه وقتی رسیدم فقط افتادم روی زمین و عسل هر چی شیرینی و شکلات و پشمک و... می تونست از این ور و اون ور کش رفت و رسوند به من اما من همچنان فشارم زیر صفر و خودم رو به موت بودم .  در اخر با یک پفک فشارم کم کم به 2و3 رسید .

بعدش هم رفتیم لب رود خونه و سنگ انداختیم و سبزه گره زدیم . اما اون سر گیجه از روز  سیزده به در هنوز هم من را همراهی می کنه .

 این هم از عوارض مصرف دخانیات بود دیگه .

پ.ن:معجزه دوم سال 85: عسل دیروز  ما رو برد کافی شاپ و بالاخره سور تولدش را داد  . بیچاره قلبش مثل قلب گنجشک می زد.

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ٢:٥۳ ‎ق.ظ - شنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٥ - نفیسه