!حالی به حولی

از هر جا که فکر کنی...

...

بالاخره سه تا از میان ترمها هم داده شد.

امتحان اولی مقدمات نفت بود که کاملاً به صورت مشورتی پیش رفت به طوری که هممون سر جلسه این شکلی بودیم==>>  . فکرش رو بکنید اوایل آبان از یه کتابی که جمعاً 40 صفحه ش تدریس شده 120صفحه امتحان بگیرند. آخه استادمون رفته بود آلمان و از اون جایی که همه می خواستند جای خالی استاد رو واسه ما پر کنند جلسه خیلی موفقیت آمیز البته به نفع ما تموم شد.حتماً شنیدید که می گند آشپز که دو تا می شه آش یا شور میشه یا بی نمک, حالا ربط این دو موضوع دیگه با خودتون!

امتحان دوم:ترمو, که open بود و جالبی کار اینجاست که سوالها به زبان اصلی بود.البته ما که بهتر و روون تر متوجه متن سوال می شدیم اما یه سریا وقتی سؤالها رو اون مدلی دیدند اول کلی آیت الکرسی خوندند بعد کم کم جرات نگاه کردن به سؤالها رو پیدا کردند!هرچند سؤالهایی هم که بین ترم به عنوان تمرین بهمون میداد انگلیسی بود اما خداییش هیچ کس فکر نمی کرد که انقدر نامرد باشه که سر امتحان هم حال ما رو بگیره .

از ساعت 10 تا 1:30 سر جلسه بودیم اما من بازم وقت کم آوردم و با افتخار می گم که اگر وقت کم نمیاوردم همه رو واسش جواب می دادم. به علت کمبود شدید زمانی رکورد زدم و این اولین امتحانی بود که تقلب نکردم و شک نکنین که آخریش هم هست!

امتحان سوم انتقال حرارت بود که اون هم به نوعی داده شد که البته  close بود و و این یکی هم اگر وقت کم نمیاوردم همه اش رو که نه ,ولی خیلی بهتر از اینی می شد که شد! اون روز نمی دونم چرا دانشگاه گارد امنیتی کم آورده بود و به جای مهندس دمپایی و یه سری دیگه , سر جلسه به غیر از استاد چند تا از بچه های فوق به عنوان مراقب بودند .که یکیشون اومده به من می گه چرا انقدر خودت رو اذیت می کنی؟ خُب برگت رو بده واست بنویسه!!!(بچه پرروی صفری!!)

امتحان بعدی هم گلاب به روتون شیمی فیزیک هست که مطمئناً از اون دسته امتحاناییه که من از فرط علاقه دلم نمیاد پاسخ نامه رو خط خطی کنم و تمیز و سفید مثل اولش پسش میدم....باراله اون روز رو نیار ...آمــــــیــــــن!!!!!

تو این چند روز یه کار دیگه هم کردیم . سه شنبه هفته پیش از طرف دانشگاه رفتیم نمایشگاه تهران.نمایشگاه نمی دونم چی چی پلاست بود و نمی دونم چه حسی به اینها گفته بود که ما رو ببرند اونجا!آخه اصلاً هیچ ربطی به رشته ما نداشت و بیشتر یه درد بچه های پلیمر می خورد.اما خُب بین راه بد نبود و خوش گذشت.

تقریباً سی نفر بودیم و یه اتوبوس.که از این تعداد فقط من و راضیه و مهتاب و شادی و سوگل دختر بودیم و ته اتوبوس رو از خود کرده بودیم و حالی به حولی!!!

بین راه صابر و سعید کلی جای ورق رو خالی کردند و از اونها بیشتر ما! آخه در مواقعی که به فکهامون آنتراک داده بودیم و حوصله مون سر می رفت , کف فرش شده اتوبوس چشمک های خفنی به ما می زد که متأسفانه امکانات نداشتیم!

چند تا از بچه ها (بدون شک از آقایون)پاچه خواری استاد رو می کردند و ما واسه اینکه این صحنه دل خراش رو نبینیم چشمهامونو بسته بودیم و به ناچار به آهنگ های عهد بوق اتوبوس گوش می دادیم , که این وسط آهنگ جینگولانس و ضایع " حبیبو" از همه بیشتر رو اعصابمون راه می رفت.کم کم جو داشت خیلی خسته کننده می شد که یکی از پسرها شروع کرد به خوندن که بیشتر آهنگ ها هم درخواستی بود.ما هم آهنگ "دسته جمعی رفته بودیم زیارت" رو درخواست کردیم و جالب اینجاست که اونم نامردی نکرد و کلش رو اجرا کرد! ..دستش درد نکنه کلی خندیدیم و کلی احساس راننده کامیون شدن بهمون دست داد!

بالاخره ساعت 12 به نمایشگاه رسیدیم و قرار شد که ساعت 4 دوباره برگردیم کنار اتوبوس.منو راضی و مهتاب هم سرمون رو انداختیم پایین و رفتیم . بعد از یک ساعت متوجه شدیم که شادی و سوگل و صابر و احسان هم با ما هستند.

صابر به هر جا که می رسید می رفت و یه مشت سؤالهای کله گنده می پرسید و یه کارت و چند تا کاتالوگ و حتی بعضی وقتها یه نمونه کار می گرفت که مثلاً نمایندگی بگیریم.ما هم همگی خیلی جدی به بحث گوش می دادیم و سرمون رو تکون می دادیم که مثلاًٌ الآن خیلی حالیمون شد. در ضمن بعضی وقتها یه تیکه های علمی با ربط و بی ربطی هم می اومدیم!

در حال خیلی متوجه شدن و ok  گفتن بودیم که یه دفعه یه فکر شیطانی اومد سراغ من که با استقبال خیلی زیاد راضیه و کم مهتاب مواجه شد و قرار شد که اون چهار نفر رو دو در کنیم . خُب این کارم کردیم و ما هم رفتیم و چند تا نمایندگی گرفتیم و کلی ادای آدم حسابی ها رو در آوردیم .دیگه از محصولات ایرانی خسته شدیم و قرار بود بریم سراغ محصولات تایوانی و اتریشی, در ضمن کلی هم تو کف بودیم که چه جوری اون چهار تا رو پیچوندیم , که یه دفعه شادی نمی دونم از کجا ما رو پیدا کرد و گفت: شما سه نفر کجایید؟ما یک ساعته که داریم دنبالتون می گردیم.ما هم گفتیم: اتفاقاً ما هم داشتیم دنبال شما می گشتیم!!!

خلاصه نهار رو خوردیم و بازم هفت تایی شروع کردیم به نمایندگی گرفتن و بعد هم عکس و در آخر یه چای توپ.یه خطی توی آسمون بود که خیلی خوشگل بود و وقتی داشتیم چای می خوردیم صابر یه چند تایی ازش عکس گرفت.

نزدیکهای ساعت 4 بود که رفتیم سمت اتوبوس.وقتی رسیدیم بچه ها گفتند که یه هواپیما سقوط کرده و من باز یه سوتی به سوتی های عمرم اضافه شد . بین اون همه جمعیت با حالتی کاملاً جدی گفتم: آخه...این خط توی آسمون هم حتماً خط ترمزشونه!!!

برگشتن هم مثل رفتن: خوردن و خوابیدن و چونه زدن و چه چه اون پسره و از همه مهمتر آوای گوش خراش "حبیبو".البته چون استاد تهران مونده بود دیگه شکر خدا قسمت پاچه خواری حذف شده بود.

در کل بد نبود .از جنبه علمی هم بخواهیم به این قضیه نگاه کنیم واسه اطلاعات عمومی مون خوب بود.

 

 

فعلاً...

پيام هاي ديگران ()        link        ۸:٥٢ ‎ق.ظ - سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٤ - نفیسه

NAFIS BARBER

...

همیشه از کنار یه آرایشگاه مردونه که رد می شدم , پیش خودم می گفتم چه کار خسته کننده ای . تا اینکه ....

 

 

چند شب پیشا مامان اینا داشتند می خوابیدند و من همچنان بالا نشسته بودم و حوصله نداشتم بیام پایین. که یه دفعه خدا دلش واسم به رحم اومد و تصمیم گرفت که یه سوژه توپ بده دست من که نه بقیه بخوابند , نه دیگه لازم باشه من به این زودی ها بیام پایین.

جریان از این قرار بود که علی خوابیده بود و امیر داشت می رفت بخوابه که بابا بهش گفت:امیر فردا حتماً یه سر برو سلمونی.که یه دفعه دیدم علی با پتو بلند شده و داره تو سر خودش می زنه که ای وای بیچاره شدم و بدبخت شدم رفت و از این حرفا... . جریان از این قرار بوده که مدیر مدرسه شون بهش اخطار داده بوده و گفته بود اگه موهاتا تا فردا کوتاه نکنی هم 1 نمره از نمره انظباتت کم می کنم هم اینکه موهاتا از ته واست می زنم!()...علی هم که تمام دلخوشیش تو زندگی موهاشه !!!...

بابا هم هی بهش می گفت برو بابا...حالا اون یه چیزی گفته ...ولی علی همچنان تو سر خودش می زد . بابا که دید فایده نداره گفت پس بیا خودم موهاتا کوتاه می کنم, که یه دفعه نمی دونم چرا من نیشم تا بنا گوش باز شد و دندونام یه برق شیطونی زد و گفتم : عمراً اگه بذارم . کار , کار خودمه!

علی بیچاره هم رفت و دو تا قیچی(به تعداد) آورد وهر کدوما داد دست یکی و گفت:هر چی باشه بهتر از کچلیه...زود باشید...

بعد کلی بحث و کشمکش بین من و بابام در گرفت و آخر بنده موفق شدم و علی رو بردمش تو پاسیو و نشوندمش روی صندلی و شروع کردم به کوتاه کردن.

جای همگی خالی ...یه حالی می داد...من کوتاه می کردم و علی اون زیر , با هر حرکت قیچی یه بسم الله می گفت!

بابا هم هی می گفت اینجاشا اون جور کن, اون جاشا اون جور کن و تمرکز منا به هم می ریخت.و هی می گفت بذار پشتشا من کوتاه کنم.اما من که خیلی داشت بهم خوش می گذشت اصلاً نتونستم این از جان گذشتگی رو بکنم و همه اش رو خودم کوتاه کردم.

مدل موهاشم شد مثل مدل موهای یکی از این پسرهای دانشکدمون.

آخه یکی از این ورودیهای امسال خیلی قیافش بامزه است و به طرز وحشتناکی خوشگله و البته از این جوجه فُکلاست که انگار از گوشه ماهواره افتاده .اما من نمی دونم چرا ازش خوشم میاد و ملقب به داداش بنده است...(البته یه وقت فکرای ناجور نکنید .چون اون بنده خدا حداقل سه سال از من کوچکتره)

 

وقتی کارم تموم شد بابا کلی از کارم ایراد گرفت , هر چند من که می دونم از حسودیش بود.

اما از حق نگذریم یه جاهاییش خیلی دنده دنده شده بود که بازم اگر از حق نگذریم ,قیچیش خیلی بد بود .اما در کل واسه دست اولم حرف نداشت!

 

و اینگونه شد که ما شدیم : NAFIS BARBER

 

آقایون محترم خدمتتون عرض کنم من اصلاً و تحت هیچ عنوانی وقت این کارا رو ندارم .حالا این یکی هم که دیدید چون داداشم بود و وضعیت اضطراری و خلاصه پارتی و ....

 

اینم بگم که اینجانب تقریباً 4,3 هفته ای می شه که موهاما از ته کوتاه کردم و با اینکه نمی خواستم تا این حد کوتاه بشه ولی خـــــــیلی کوتاه شد!

قبل از اینکه برم آرایشگاه ,مامانم کلی سفارش کرد که خیلی کوتاه نکنیا . من هم گفتم باشه و وقتی اینجوری شد مونده بودم حالا به مامانم چی بگم و از اون جایی که قرار بود اون روز غروب با بچه ها شام بریم بیرون و بازم از اون جایی که بچه ها برنا مه شون به هم ریخته بود من هم فرصت رو غنیمت شمردم و به این وسیله رفتم خونه و قبل از ایتکه مامان موهاما ببینه گفت: مگه قرار نبود شام برید بیرون؟...من هم گفتم :چرا .اتفاقاً بچه ها همه رفتند اما من پشیمون شدم و گفتم بیام پیش تو!

بعد وقتی مامان موهاما دید ,فقط گفت:خیلی کوتاهه....و من فهمیدم که بــــــــــله.اون اکسیر هندونه کار خوسش روکرده!

البته اینم بگم که وقتی بابام موهاما دید , یه ماچ آب دار ازم کرد و گفت :چه خوشگل شدی . حالا دیگه 3 تا پسر دارم.

خلاصه اینا رو گفتم که بدونید من از کجا آرایشگری رو یاد گرفتم و روی اون علی بیچاره پیاده کردم.

پ ن:تصمیم گرفتم برم یه قیچی کار درست بخرم و سمت آرایشگری رو به عهده بگیرم.3 تا مشتری ثابت هم دارم : علی.امیر.بابا...هر چند فکر نکنم کار بابا رو قبول کنم .چون اگه یه کمی این ور و اون ور بشه زودی ضایع می شه.آخه موهای بابام همچین یه نموره ریخته...نیشتا ببند.

پ.ن:يه وقت فکر نکنيد اين عکسه من و علی هستيما...بلا به دور!

پ.ن:این دوشنبه که تعطیل بود جاتون خالی با خیالی راحت رفتیم مسافرت و گفتیم حالا کو تا سه شنبه که امتحان داریم.اما دقیقاً چهارشنبه بود که فهمیدم امتحان یکشنبه است.به نظر شما علت اینکه من انقدر اهل علم و دانشم چیه؟؟!!

پ ن:من تازگیا یه دوست خوب دیگه پیدا کردم که بعداً سر فرصت ازش واستون می گم.فقط اینا بدونید که خــــــــــیلـــــی دوسش دارم .(ممولی جونم مخلصیم)

 

پيام هاي ديگران ()        link        ٤:٠٠ ‎ب.ظ - پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٤ - نفیسه

باغ...

....

روزهايی که هر چند غير مفيد٬ اما با يه خاطره خوب با اونهايی که دوسشون دارم و برام مهمند ميگذره رو٬ خيـــــلی دوست دارم...

 

 

جمعه بعد ازظهر هفته پیش بعد از یک شکم چرانی چنین و چنانی بر سر سفره خانه مریم اینها که نتیجه اش همچون یک مزرعه آفت زده و یا یک سرزمینی پس از حمله مغول بود تصمیم بر آن شد که به باغ فریده اینها برویم . البته فریده بسی عاقل تر از مریم بود و چون دیگر درختان باغ آنها محصولی ندارد ما را با خاطری آسوده به باغشان دعوت کرد!

من و الهام و مریم و فریده و سمانه و فرزانه و الهام (ب) بر سر میدانی از پیش تعیین شده ایستادیم که بسی آب و هوا و آباد و وفور نعمت بود اعم از ماشین هایی دیپس دیپس کنان که راننده هایی مؤدب داشتند و بدون بوق و تعارف عمراً از کنار ما رد نمی شدند!. یک پیرمرد هم با پیکانی همسن خود به تقلید از راننده های مؤدب دیگر بوقی و تعارفی نثار ما کرد که فرزانه هم در جواب حرکت مؤدبانه اش  دستی بلند کرد و "قربون شمایی" تحویلش داد و بنده شکر گزار پروردگار , که زری نبود وگرنه "قربون چشاتونی"

 به کار پیر مرد بیچاره می کرد که فکر می کنم پیرمرد , لق زنان یک راست با چشمانی متعجب به دیوار کوبیده می شد و وجدان خفته زری , درد که نه , ولی قلقلکی داده می شد !!!

بالاخره سر و کله مهدی(آقا مهدی)و مهران , برادران فریده, پیدا شد که بر خلاف بهتانهای وارده از جانب ما که فکر می کردیم دیر آمدنشان به علت ترافیک آینه ای بوده , متوجه شدیم جورابهای یکی از آنها مفقود و بدین گونه آمدنشان با تأخیر مواجه شده بود.

 

بالاخره راهی باغ فریده اینها شدیم . من و الهام غصه ناک از غم شنیدن صدای ترکیدن love بین آن ضعیفه (الهام(ب)) با آن پسره از خدا بی خبر دست در دست هم پیش می رفتیم ومصیبت آن آوای دلنشینِ هرگز به گوش نرسیده , چشم انداز زیبای کوچه باغ ها را از حلق و گلویمان در آورد!

همچنان که به کت و کول الهام آویزان شده بودم در اندیشه الاغ سواری بودم. و به محض به زبان آوردن چنین آرزویی آنچنان برقی از سه فاز الهام به علت ترس از قبول چنین مسئولیت خطیری پرانده شد که جیغ و ویغ کنان مرا پرتاب کرد.و نتیجه اش لق لق خوردن من بین آن کوچه تنگ آشتی کنان بود.

در نهایت به باغ مورد نظر رسیدیم که باغی زیبا و دوبلکس بود با درختانی متنوع و سر به آسمان کشیده که دیگر بنا به مقتضای فصلی چیزی از آنها عاید ما نمی شد .

مهدی و مهران به دنبال آتش درست کردن بودند و یکی از بچه ها کیفش را به شاخه درختی آویزان کرد و ما همه حمله کنان به سمت شاخه دویدیم و در نیمه های راه متوجه شدیم که اینجا باغ است نه خوابگاه و این شاخه های درخت که حکم چوب لباسی را داشتند فراوانند و از شرمندگی ابلهی خودمان چه بسیار رنگها که عوض نکردیم .

بر روی زمین باران خورده باغ زیر اندازی پهن کردیم و ما نیز به دنبال آن هر کدام روی آن پهن شدیم.و همگی "های های" کنان و "وای وای" کنان فرزانه را که" کفتر کاکل به سر" را چه چه می زد مساعدت می کردیم و گه گداری الهام و الهام(ب) "هفت هفتی" می کردند که آن هم برای خود جریانی داشت که از گفتن آن معذور می باشم!

مهران همچنان به دنبال چوب می گشت و مهدی سیب زمینی ها را در بین آتش می گذاشت و چایی از رده چای شاموتی بر پا کرد و ما همچنان در پی کفتر کاکل به سر بودیم و در افسوس به همراه نداشتن ضرب خانه مریم اینها , که ناگهان دو عدد مرد آن هم از قمار چاله میدانی اش با سبیل های دسته موتوری وارد باغ شدند و مهدی که در این وسط مسئولیت دار ما بود به جلو رفت و آنها که تا آن زمان از حضور مهدی و مهرانی خبر نداشتند با شنیدن صدای آنها با حالت دستپاچه به نادرست معترف شدند که منتظر دوستی هستند و با دیدن هیکل نحیف آنها جرقه قدرتی در دلشان زده شد و از در باغ تکان نخوردند .پس از گذشت اندی دقیقه , مهدی که دیگر رگ غیرتش در شرف ترکیدن بود با اخمهایی در هم به سمت باغ رفت و فریده هم ملتمسانه به دنبال آن که از رفتن باز داردش . ما همگی از شدت ترس در حال بندری زدن بودیم که در این بین مهران هم بلند شد و این دفعه من نالان از ترس از دست دادن این یکی امکاناتمان هم به دنبال مهران دویدم که الهام مثل همیشه در یک چنین موقعیتی متوسل به عباس آقا شد و با صدای بلند عباس آقا را صدا می کرد! و خوب مسلماً فن عباس آقا گرفت و بالاخره این قضیه هم به خوبی و خوشی پشت سر گذاشته شد و امکانات حفاظتی مان مشغول کار قبلی شان (آتش , چای شاموتی و ...)شدند.

 

همگی دور آتش بودیم و فرزانه دستمالی دست گرفته و پاچه خواری مهدی را می کرد و من مدام چشم غره هایی آتشین حواله اش می ردم و او هم بدون وقفه همچنان به کار خود ادامه می داد ! پس از مدتی گرم تعریف بودیم که ناگهان فرزانه محبتش قلمبه شد و مثل عادت همیشه که آویزان من می شود و دستش دور گردنم و پاهایش به دور کمرم ,از دور پرید و به طرز وحشتناکی آویزان من شد . و من هم که آمادگی قبلی  نداشتم به طرز وحشتناکی کج و معوج شدم و در نهایت موفق شدم و آن بلای از آسمان نازل شده را بر زمین کوباندم! و البته در این لحظه برق پیروزی در چشمانم زده شد به این علت که بر روی بارانی کرم رنگ فرزانه آثاری به شکل چندین لب مشاهده کردم و فرزانه هم با فهمیدن این جریان مرا تهدید کرد و بنده فحشی روانه اش کردم که البته قرار بود زیر زبانی باشد ولی به دلایلی نا معلوم بلند ادا شد و با اینکه چندان فحش خطرناکی هم نبود , پس از چند لحظه دور آتش فقط من بودم و مهدی و مهران . و من هم بنا به چشم و هم چشمی و تقلید از بچه ها و بدون اینکه بدانم چرا و یا شاید بنا به این علت که در این موقعیت من هم به نوبه خود کاری کرده باشم به دنبال بچه ها می دویدم!

که بعداً متوجه شدم آنها به دلیل تشابه اسمی , فحش من را جور دیگری شنیده بودند و حیا باعث شده بود که تا آنجایی که می توانند بدوند و از مهدی و مهران دور شوند, که البته اگر یک همچین اتفاقی می افتاد بنده بدون شک خودم را در همان باغ حلق آویز می کردم که شکر خدا یک چنین اتفاقی نیافتاد.

دوباره پس از مدتی همه دور آتش جمع بودیم که باز هم به عناوینی هویت اصلی مان جلوی مهدی و مهران رو شد و با رو شدن هویت ما , علامت سؤالهایی به اندازه هیکل هر کدام از ما بالای سر مهدی کاشته شد و همه علامت سؤالها گویای این جمله بودند که : خواهر ما با وجود چنین دوستانی چطور تاکنون گردی و ایکسی و سوسوسل نشده است؟!!

 

و در آخر چای شاموتی حاضر شد و هر کدام استکانی زدیم و از غنیمت هایی که در آخرین شبیخون به خانه مریم اینها به دست آورده بودیم اعم از لواشک و بیسکویت و تخمه و گردو و ... لذت بردیم و هر کدام سیب زمینی به دست , باغ را ترک کردیم . نمکدان در دست سمانه بود و او بدین وسیله سمت گارسونی را عهده دار شد و هر کس فقط با ادا کردن کلمه "گارسون" سمانه را در کنار خود می دید و سمانه نمکی به مقدار لازم بر روی سیب زمینی اش می پاشید . و همین طور پیش رفت تا نوبت به بنده رسید و من گفتم "گارسون" اما سمانه را ندیدم.و باز با عصبانیت گفتم "گارسون" اما بازم سمانه ای در کار نبود و وقتی برگشتم مهدی را با نمکدان دوان دوان به سمت خودم و بچه ها , به خصوص سمانه را در حال خنده دیدم و در این لحظه بود که احساس کردم دندانم سر جگر سمانه ,آن هم با چه شدتی ,کار می کند!

بالاخره پس از مدتی به میدان پر برکت اولیه رسیدیم که دیگر برکات موجوده به علت حضور مهدی و مهران , همچون اول مؤدب نبودند و ما هر کدام به نوعی راهی را در پیش گرفتیم و وقتی من جلوی ماشینی را گرفتم ,راننده خیلی متعجب و دودل پرسید همه سوار می شوید و وقتی با پاسخ منفی من روبه رو شد گفت خدا را شکر و گرنه کمک های ماشینم می شکست!. که با دیدن اخمهای من بقیه حرفش را خورد و موقع حساب کردن از من اصرار و از او انکار, و بالاخره با کلی هندوانه گذاشتن زیر بغل ما دوبرابر قیمت اصلی را از ما چاپید. و من در این هنگام صدای چوب خدا را شنیدم و نمی دانم چرا یاد خانه مریم اینها افتادم!!!

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ - جمعه ٤ آذر ۱۳۸٤ - نفیسه