!حالی به حولی

کوله و جوب و مهتاب!

مهتاب یه کوله داره که شاید سالی یه بار شایدم دو بار ، یه دفعه بندش باز میشه و می افته. که چون دیر به دیر این اتفاق می افته ، ما خیلی این قضیه رو جدی نمی گیریمش یا بهتره بگم نمی گرفتیمش.

تا اینکه امروز من و مهتاب و راضیه داشتیم از خیابون رد می شدیم که تا مهتاب اومد از این طرف جوب(جوی)بره اون طرف ، یه دفعه یه چیزی گفت چلپپپپپ ... اول چیزی متوجه نشدیم . فقط هاج و واج به هم نگاه می کردیم . تا اینکه یه دفعه مهتاب یه جیغ متمایل به ناله کشید که اِی وااااای کیفم....و بدتر از همه اینکه طوری به من نگاه می کرد که یعنی من بپرم توی جوب و اون کیف رو که داشت همچنان از ما دور می شدا بیارمش بیرون . .. خداییش  خیلی توقع غیر منصفانه ای بود...

که یه دفعه یه پسره ای که شاهد جریان بود پرید و کیف رو که مثل موش آب کشیده شده بود، آوردش بیرون و دادش به مهتاب و گفت حالا خوب شد خودتون نیافتادید!!!!

من و راضی که از اول ماجرا وقت نکرده بودیم بخندیم ، دیگه با این حرف پسره منفجر شدیم. آخه مهتاب رو مجسم کردیم که افتاده کف جوب و داره غصه ناک ما را نگاه می کنه و دست تکون می ده و دور می شه() !!!!

بعد هم رفتیم یه کیسه از یه بوتیکی واسه ی مهتاب گرفتیم . آخه مهتاب بیچاره طوری کیف رو یک متری خودش گرفته بود ، که انگار واقعاً موش آب کشیده تو دستشه ...

عجب...اینم از امروز...

 

نتیجه گیری:

1)     همیشه جریان بندای کیفتون را جدی بگیرید!

2)     وقتی خواستید از یه جوب رد بشید حواستون باشه حتماً یکی از اون جنتلمن ها اونجا باشه (شرط لازم و کافی!!!)

...........................................................................

پ .ن :همون طوری که ميدونين يا شايدم نمی‌دونين٫ ما يه گروه داستان نويسی مبتنی بر وبلاگ! راه انداختيم. تقريبا هر سه روز يه بار  قسمت جديد نوشته ميشه.

http://nicestory.persianblog.ir/

اين متن پ . ن رو از وبلاگ رضا دزديدم تا نگيد دختره عرضه يه دزدی کردنم نداشت...اما خداييش اصلاْ حوصله ی جمله سر هم کردن و از همه مهمتر تایپ کردن نداشتم.(البته با اجازه ی آقا رضا)

پيام هاي ديگران ()        link        ٧:٢٧ ‎ب.ظ - دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٤ - نفیسه

دلم گرفته...

...

 

 

امروز خیلی دلم گرفته بود . مثل همه ی این چند روز قبل . نه با شدتی بیشتر.خیلی بیشتر از روزهای قبل.

خیلی دلم می خواست که یه کاری می کردم. دقیقاً نمی دونم که چه کاری . اما دلم می خواست که انقدر ماست نبودم.

وقتی مثل ماست می شینم و در حالی که می خندم اشکام میاد... اَه ...وقتی اینجوری می شم حالم از خودم به هم می خوره.

از این همه ضعف...

از اینکه نمی دونم چرا بیخودی دلم می گیره...

از اینکه نمی تونم بعد از این همه سال تو این لحظه یه کار دیگه ای بکنم...

از این که نمی دونم بعد از این همه سال باید چه کار کنم که اینجوری نشم...

 

خیلی از عیب هام (مثل حُسن هام)توی این چند سال زندگیم از بین رفت. اما این یه عیب انگاری قراره تا اخر عمر با من باشه.

فکر می کنم روز اخر عمرمم این مدلی بشم . البته بدمم نمیاد . چون توی اون لحظه خیلی از مرگ نمی ترسم.

 

خیلی ها بهم می گند خوشی زده زیر دلت .

راست می گند... چون دقیقاً من وقتی اینجوری می شم که هیچ مشکلی ندارم...قربون خدا برم که هیچ کارش بی حکمت نیست.

عسل و یه سریهای دیگه ،معتقدند که من هیچ وقت ادم نمی شم .

پیش خودمون بمونه ...اما خوب که فکر می کنم می بینم که همچین خیلی پربیراه هم نمی گند(بیچاره ها!)

بگذریم...

یه حسی بود که باید می نوشتمش وگرنه می مردم....

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ - دوشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٤ - نفیسه

تقلب

امروز داشتم وبلاگ نوشینا می خوندم که  یاد تقلبهای خودمون افتادم...

 

 

سال دوم دبیرستان بود ...ما  یه معلم فیزیک داشتیم که یه خانوم جوونی بود و با ما هم خیلی خوب .یه جورایی خیلی باهاش حال می کردیم،البته اگه حمل بر خودستایی نباشه اون هم با ما حال که چه عرض کنم ،زندگی می کرد...خلاصه ما(من و دوستام(سعی می کردیم که همیشه با اخلاقمون و نمراتمون یه جورایی عزت تپونش کنیم.

البته اینم بگم که منظورم از نمراتمون ،نمره ی بنده بود .چون می شه گفت من اون موقع مخ فیزیک بودم (!) و بچه ها شبهای امتحان می شد واسشون شبهای تعطیل.

همه شبهای امتحان فیزیک یا مهمونی می رفتند یا مهمون دعوت می کردند, یا یه فیلم توپ که پیدا می کردند میذاشتند واسه ی اون شب.

 

خلاصه اون شبها بچه ها زندگی می کردند. به قول یارو گفتنی :عشق است و صفا!

هر چند خودمم اصلاً اون شبها اذیت نمی شدم.یادش بخیر) احساسی که دیگه هیچ وقت تکرار نشد!)

یه روز امتحان فیزیک داشتیم و  طبق روال همیشه بنده هوادار زیاد داشتم!

من و سودابه نیمکت یکی مونده به اخر بودیم ٫زری و مرضی هم پشت سر ما )طبق معمول) .

 

من هم همه ی سؤال ها رو واسشون تاپیدم و دادم بهشون. فقط بهشون گفتم که سؤال 2 رو شک دارم.

بعد از اینکه پروژه ی مشکل کمک رسانی به محتاجین به اتمام رسید من,  معلممون رو صدا کردم و راجع به سؤال 2 ازش پرسیدم, اون هم یه کمی راهنماییم کرد اما آخرش معلوم نشد که درست نوشتم یا نه؟؟؟!!!

یه دفعه دیدم زری برگه ی تقلب را گرفته توی دستش و داره نشون معلممون می ده و می گه: ای بابا خانوم... تکلیف ما رو روشن کنید. بالاخره اینا بنویسیم یا ننویسیم؟؟؟!!!

پيام هاي ديگران ()        link        ٢:۱٠ ‎ق.ظ - جمعه ۱۳ آبان ۱۳۸٤ - نفیسه

تمبر هندی!

 

 دیشب همگی خونه ی ما بودند و من و عسل و ریحانه و نجمه و علی و مهدی هم بعد از شام اومدیم پایین و هی آهنگ گذاشتیم و هی ورق بازی کردیم و هی چرت و پرت گفتیم و هی بچه ها رفتند جلوی میز توالت من و کارای بدبد کردند و قیافه های اجق وجق واسه خودشون درست کردند و ما هی الکی خندیدیم و الکی باختیم.

بعد از یه نیم ساعتی به این نتیجه رسیدیم که اصلاً امشب حال نداد و ریحانه تز داد که بریم تمبر هندی(تمر هندی)بخریم و بیایم بخوریم.

علی هم که پایه ی این کاراست رفت و دوتا گندشا خرید که دقیقاً نمی دونم چی بود.آخه من در این مواقع اصلاً به اسم و نوع و شرکت و تاریخ و این چیز میزا دقت نمی کنم و اگه خوشم بیاد باید حتماً بخورمش.

خلاصه علی که اومد منم واسه ی اینکه جو خیلی باحال بشه (اون جور که من می خوام)چند تا آهنگ از هایده گذاشتم و بعدش همگی ریختیم سر اون مثلاً تمبر هندی.

قیافش خیلی چندش آور بود در عین حال فوق العاده خوش مزه.منم مصرانه با صدای بلند با هایده همکاری می کردم که نمی دونم چرا همش هایده اشتباه می خوند و بازم نمی دونم چرا بچه ها یه مدلی بهم نگاه می کردند که از چشاشون می شد به راحتی بفهمی که الآن تو دلشون دارند بهم می گند خفه شو.

بعد بچه ها هر کدوم از خاطرات چندش آور هله هوله های غیر بهداشتی خوردنشون یه چشمه می اومدند و ما همچنان با اشتها به کارمون مشغول بودیم.

اول از علی شروع شد که تو سمبوسه ی دوستش مگس بوده و دوستش وقتی مگسه رو می بینه ,اونو میندازه کنار و بقیه سمبسه شا می خوره...بعد ریحانه که تو غذای باباش مگس بوده ...عسل که تو پفک بهاره مگس دیده بودند (کار این مگسا هم عجب سخته ها!)و توی کلوچه ی خودشم مو بوده...ما هم که تو سلف دانشگاه(تو غذای مریم)پای سوسک کشف کرده بودیم و خاطره مهدی هم که اصلاً نمی گم(اَه)...

نفر بعدی نجمه بود که یه دفعه گفت آخ...

اول ما فکر کردیم سنگ بوده.وقتی آوردش بیرون بازم فکر کردیم که سنگ بوده .

بچه ها گفتند برو بابا ما دیگه نمی خوریم.من و ریحانه هم خندیدیم و گفتیم این سوسول بازیا رو بذارید کنار بشینید بخورید و شروع کردیم (فقط من و ریحانه)به خوردن و بقیه همه داشتند روی اون جسم کوچیک سفید تحقیق می کردند و عسل(خانوم دکتر)یه دفعه جیغ زد که اَه دندووونه. من و ریحانه هم که این وسط فرصت رو غنیمت شمرده بودیم و با چنگ و دندون افتاده بودیم روی اون تمبر هندی کذایی , با حرف عسل نزدیک بود خفه بشیم!

وقتی خوب دقت کردیم دیدیم بله دندونه.البته یه سریا می گفتند که نه سنگه . و به این طریق بین علما بحث در گرفت . بعد که یه کم فشارش دادیم نصف شد. ایندفعه بحث شروع شد سر اینکه این دندونِ هر کسی که بوده شیر نمی خورده و در نتیجه دندوناش شُلکیه و استقامت نداره و از این حرفا.

بعد از اون جایی که 900 تومن پول پای این تمبر هندیا داده بودیم و به قول خودمون حیف بود , بچه کوچیکا رو صدا کردیم بیاند پایین و گذاشتیم جلوشون.اونها هم کلی ازمون قدردانی کردند و نشستند تا آخرشا خوردند() .

البته من هنوز متوجه نشدم بالاخره اون سنگ بود یا دندون. اما خداییش خیلی شکل دندون بود.

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ٥:٥٢ ‎ق.ظ - دوشنبه ٩ آبان ۱۳۸٤ - نفیسه

مارک آنتونی

با عرض پوزش ...بازم سلام!

تو متن قبلی يه چيزيا ننوشته بودم.آخه روم نمی شد ببنويسمش. اما حالا که اينجوری شد به خاطر الهام جونم می نويسمش.

توی اون فيلم يکی از بازيگراش خيلی شکل مارک آنتونی بود و هميشه هم با مادر عيسی(مريم) بود .البته اين کشف به اين راحتی ها هم صورت نگرفت. به طوری که من از اول فيلم هی آستين الهاما می کشيدم  و بهش می گفتم که اين آقاهه شکل يکيه‌‌,اين آقاهه شکل يکيه‌‌...()...و بالاخره کلی که از فيلم رو ديديم بالاخره راحت شدم و فهميدم شکل کيه......

بعد که به الهام گفتم ‌‌,چون خيلی شبيه بودند (البته به نظر من و الهام)الهام گير داد که اصلاْ خودشه...اِی بابا ...حالا من چه دليلی بيارم که خوب قانعش کنم که اين ‌‌, اون نيست؟...

جو :کاملاْ غصه ناک  و ما ‌‌, به خصوص من‌‌, در اوج فين فين!

من هم فقط تونستم به يک جمله اکتفا کنم===>>>آخه اگه اين ‌‌, اون بود که الآن ۱۰۰ تا ماچ از اين مريم بدبخت کرده بود!و فکر می کنم که الهام کاملاْ توجيح شد!

(الهام خدا بکشدت .آبرو حيثيتم به باد رفت! )

پيام هاي ديگران ()        link        ٤:٥٠ ‎ب.ظ - سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳۸٤ - نفیسه

"مصائب مسیح"

چهارشنبه صبح (هفته پیش)بچه ها سر کلاس گفتند که ظهر ساعت 1, دانشگاه فیلم مصائب مسیح را می ذاره . من و راضیه هم از اونجایی که غیر ممکنه از این برنامه ها باشه و ما نباشیم قرار شد ما هم بریم.

(البته من یه تیکه هایی از این فیلم را با عسل دیده بودم اما (نمی دونم به چه دلیل )همه شا ندیده بودم و همیشه دوست داشتم کاملش را ببینم که هنوزم نمی دونم چرا تا حالا ندیده بودم!)

من هم به الهام زنگ زدم و گفت که ساعت 12:30 تو دانشگاه باشیم.ساعت 12:30 من و الهام رفتیم دانشگاه و به تعداد بلیط گرفتیم. کم کم مهسا و دوستاش و راضیه و افروز هم اومدند .دالیا و منصوره هم بودند .نوشین و مریم هم قرار بود بیاند.

وقتی نشستیم من و الهام کلی با افسوس جای چیپس و تخمه و ... را خالی کردیم.

خلاصه فیلم شروع شد و یه 3,2 دقیقه ای از فیلم که گذشت سر و کله ی نوشین و مریم هم پیدا شد و با ورودشون صدای یه ملت رو در آوردند.آخه نوشین بیچاره که از روشنایی یه دفعه اومده بوده تو تاریکی چشاش هیچ جا رو نمی دیده و می ترسیده بخوره زمین و صاف وایمیسته جلوی پسرا که مریم کشون کشون از ترس جیغ و داد و لنگه کفش پسرا می آردش این طرف تر و بالاخره می شینند.

بعر از اون دیگه ما به طور جدی فیلم رو نگاه کردیم . خیلی خیلی قشنگ بود . من قبلاً هم گفته بودم که آدم احساساتی نیستم ,ولی واقعاً تحت تاثیر قرار گرفتم و اعتراف می کنم که یه دل سیر گریه کردم.

الهام که همش خدا رو شکر می کرد که روزه بودیم و قبلش هیچی نخوردیم وگرنه گلاب به روتون یه اتفاقای بد بد می افتاد!

توی سالن که فقط صدای فین فین بچه ها (البته خوب مسلماً از سمت خانوم ها)می اومد .

بالاخره فیلم تموم شد . دستشون درد نکنه . خیلی حال کردیم. هر چند  خیلی  جوش کردیم. آخه به قول افروز تا حالا تو یه روز این همه خون رو با هم یه جا ندیده بویم!

راضیه که بیچاره همین جوریش رنگ گچ هست(به قول استاد میری)دیگه شما خودتون مرحمت کنید و مجسم کنید زبون روزه با دیدن این فیلم چه رنگی شده بود!                                                    

در آخر باید اضافه کنم :

1)     به اونهایی که این فیلم رو ندیدند(که می دونم تعداد خیلی کمی هستند)توصیه می کنم این فیلم رو حتماً ببینند. اونهایی هم که دیدند دوباره ببینند.

2)   من اون چهارشنبه خیلی دپرس شدم . به دو دلیل: 1))فرزانه توی خوابگاه یه نکته ی دپرس کنننده بهم گوشزد کرد که الآن نمی تونم بگم. 2))الهام از اول ترم بهم گیر داده که چرا تو همی و اصلاً یه چیزیت شده و مثل همیشه نیستی و .... . خلاصه اون روز هم با مهسا ریختند سرم و باز از همون حرفها....

من هم از خدا که پنهون نیست ,از شما چه پنهون می خواستم سر کارشون بذارم و بهشون بگم که عاشق شدم ,تا اینا باشند هی چپ و راست منا دپرس نکنند.اما به چند دلیل این کار رو نکردم :

1))) دیگه حنام پیششون رنگی نداره (به خصوص پیش الهام.البته حنای الهام هم پیش من دیگه رنگی نداره!!!)

2))) روزه بودم و نمی خواستم چاخان کنم.

3))) یه جریان عشقولانه ی توپ به ذهنم نرسید.

4))) حوصلشا نداشتم.

 

بازم می گم حتماً برید این فیلم رو ببینید.

 

فعلاً....

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱:۳٢ ‎ق.ظ - دوشنبه ٢ آبان ۱۳۸٤ - نفیسه