!حالی به حولی

خاطرات مشهد محاله یادم بره...

 

بارها از خدای خودم تشکر کردم که توی یه خانواده مسلمون به دنیا اومدم و الآن مسلمونم. چون متاسفانه انقدر به خودم مطوئن نیستم که بگم در غیر این صورت باز هم مسلمون می شدم.

این حسی که بدونم همیشه یکی هواما داره و و می تونم خیلی جاها روش حساب کنم رو خیلی دوست دارم. یه اعتماد به نفس خاصی بهم میده. چون می دونم که اگه من و اون با هم بخواهیم من می تونم خیلی کارها کنم. حتی می تونم رئیس جمهور هم بشم . باور کنید!

…..................

قبلاً هم گفته بودم که قراره بریم مشهد. غروب سه شنبه هفته پیش راه افتادیم و چهارشنبه بد از ظهر هم رسیدیم.

جمعاً 18 نفر بودیم و سه تا کوپه، که نمی دونم چرا بر خلاف انتظار من و عسل کوپه هاش کنار هم نبودند و ما همش از این کوپه به اون کوپه می رفتیم و خلاصه به جای تموم بچگیم کلی خاله بازی کردم.

من و عسل هر کدوم یه دوست جون 8،7 سال کوچک تر از خودمون پیدا کردیم (البته دوست جون من خیلی تپل تر ومحجوب تربود و فقط دزدکی نگام می کرد) و هر کدومشون تا می اومدند رد بشند ،ما با عموم که به نوعی شریک جرممون شده بود، یواشکی ازشون فیلم می گرفتیم.

البته این بین، خانم ها هم بیکار نبودند . مامان و زن عموم (مامان عسل)هم رفتند و یه دوست جون 15 سال کوچک تر از خودشون پیدا کرند که مسئول واگن ما بود. جریان جذابیت پسره هم از این قرار بود که به نظر زن عموم اون شکل پسر برادرش(وحید) بود.

مامان اینها هر دفعه که میرفتند پیشش ازش آب جوش بگیرند کلی می نشستند و باهاش تعریف می کردند تا حدی که کار به فیلم و عکس هم کشید.

جالب اینجاست که من و عسل روی عکسش و همین طورهر دفعه که رد می شد روی خودش کلی زوم می کردیم بهر این امید که شاید اندک شباهتی بین اون و وحید پیدا کنیم اما نشد که نشد!

پسره هم که دیگه شدیداً دچار جفوس شده بود به مامان اینها گفته بود که پدر خیلی از دخترهایی که میاند اینجا از من خواستگاری می کنند اما من یه خاطر شغلم فعلاً نمی تونم ازدواج کنم و پیشنهادشون رو رد می کنم!!!!!!!!!

البته این وسط اگه آقایون به خصوص بابا و عموم هم می خواستند دوست جون پیدا کنند من دیگه می رفتم و خودم رو از بالا پشت بوم قطار پرت می کردم پایین! (قبل توجه شما خواننده عزیز: پنجره قطار مذکور خیلی باریک بود و فقط حداکثر یه دست من ازش بیرون می رفت.)

بعد از اینکه من و عسل از بهت زدگی اون چاخان شاخ دار و اعتماد به نفس بیش از حد اون پسره بیرون اومدیم، اشتهامون روال قبلی اش را طی کرد(قبل از بهت زدگی) و بالاخره بعد از کلی بخور بخور ، تصمیم گرفتیم بخوابیم.

اونهایی که سابقه من رو دارند می دونند که من با صدای توپ هم از خواب بیدار نمی شم. اما اون شب، نصفه شبی به خاطر سرعت و تکون زیاد و صدای تلق تولوق پا شدم نشستم روی تخت و شروع کردم به محاسبه کردن اینکه ببینم من با این جرم اگه از این ارتفاع (طبقه سوم) بیافتم پایین، سرعت و شتابم موقع رسیدن به زمین چقدره و آیا نیروی وارده می تونه کف قطار رو بشکنه یا نه(؟) و از ترس تصور سقوطم و نهایتاً پهن شدنم کف قطار(خوش بینانه ترین حالت ممکن) بعد از خوندن چند تا آیت الکرسی پتو رو کشیدم روی سرم و گرفتم خوابیدم.

بین راه اتفاق خاص دیگه ای نیافتاد و بالاخره همگی به سلامت رسیدیم مشهد.

 

دفعه اول که رفتم زیارت تا ضریح امام رضا رو از دور دیدم ، اول از همه شعری که مامان مرضی()گفته بود رو خوندم و بعدش هم به سفارش وحید چشاما بستم و بازم به سفارش خودش از ته دل یه نفس عمیق کشیدم .به قول خودش خیـــــــلی عمیق! و از خدا خواستم که به آرزو(ها)ش برسه.

عاشورا و شام غریبان هم اونجا بودیم.

مراسم شام غریبان فقط توی یکی از صحن ها بود . من هم خیلی دوست داشتم که حتماً برم و ببینم. در ورودی اونجا خیلی شلوغ بود و جمعیت همه به هم چسبیده بودند.اما به اصرار من، با عسل و مامان زدیم وسط جمعیت. انقدر شلوغ بود که اگه احیاناً می خوردی زمین باید فردا شبش همون موقع پرس شده ات رو از بین سنگهای کف می آوردند بیرون. به همین خاطر من تصمیم گرفتم که حداقل مامان و عسل رو گم نکنم. من جلوتر از اون دو تا بودم و مامان پشت سر من. پیش خودم گفتم دست هم رو می گیریم و می ریم جلو. واسه همین دست مامانم رو گرفتم و گفتم مامان من رو گم نکنی. که یه دفعه دیدم دستم پرت شد به هوا و یه پسره ای شاکی داره می گه : ای بابا خانـــــــوم ...چه کار داری می کنی؟... . من و عسل که دیگه اون وسط چادرهامون رو کشیده بودیم روی سرمون و مرده بودیم از خنده طوریکه من حتی نتونستم ازپسره عذرخواهی کنم. عوضش مامانم جور من رو کشید و یه عذرخواهی توپ ازش کرد. حالا بماند که پسره بعد از پرت کردن دست من پشیمون شده بود (!)و من و عسل رو به غلط کردن انداخته بود که چرا اصلاً رفتیم اونجا. تازه با وجود این همه دردسر توی صحن انقدر شلوغ بود که مجبور شدیم بلافاصله همون مسیر پر پیچ و خم و پر فراز و نشیب رو برگردیم!

اما در عوض بعدش با یه دعای کمیل خیلی توپ همه چی یادمون رفت.

در کل خیلی خوب بود.

هر دفعه که می رفتم حرم و بر می گشتم حس می کردم که سبک تر شدم.

این اواخر احساس می کردم که یه خونه تکونی حسابی لازم دارم و به همین خاطر دنبال یه بهونه حسابی می گشتم که بالاخره اون بهونه هم به دستم اومد و ...

خیلی خوشحالم در عین حال خیلی سبک.

یه قولهایی به خودم و خدای خودم دادم . مثلاً یه قول غیر خصوصیش اینه که می خوام این ترم مثل بچه آدم درس بخونم. الآن عسل و امیر(یه داداش امیر دیگه) می کند این هر ترم همین حرف رو می زنه. اما این دفعه قول دادم و عمل هم می کنم! به قول ممول ما می تونیم.

خیلی کارهای دیگه هم می خوام انجام بدم که اگه نتیجه داد حتماً واستون می گم.

بگذریم...

راستی می خواستیم بریم حق مسلممون هم بگیریم. اما میدونا دادیم به بقیه بچه ها تا یه خودی نشون بدند.

خلاصه که این چند روز من و عسل و طیبه و کمی هم فاطمه کلی خوش گذروندیم و گشتیم و یکشنبه شب هم برگشتیم. (قافیه بندی رو حال کن)

برگشتن هم طبق معمول همیشه مثل رفتن. خوردن و خوابیدن و خاله بازی و تلق تولوق .البته در غم فراق دوست جونها....

 

فقط من این آخر چند تا سؤال داشتم:

1. بین من و عسل یه بحث علمی پیش اومده بود که اگه تخت بالایی بنابر دلایلی اون چفتش باز بشه و یکی هم (دور از جون من) روی تخت خوابیده باشه کجا می افته؟

الف)روی تخت زیرین   ب)بین دو تخت    ج)تخت زیرین ردیف مقابل    د)هر سه گزینه درست می باشد

من گزینه "ب" رو انتخاب کردم و عسل گزینه"الف".

 

2. چرا این مشهد کافی شاپ نداره؟ یکی از این هتل های نامردشون یه مینی تر از مینی پیتزایی به اسم پیتزا و به قیمت دو تا پیتزا به من و عسل قالب کردند که باعث شد کلی به حماقت خودمون بخندیم.

 

نتیجه مذهبی: همیشه اگه می تونید محرم مشهد باشید . البته همه چی بستگی به دل آدمها داره و مکان اصلاً مهم نیست . اما مشهد بهترتره. جدی می گم.

 

نتیجه علمی: اگه طبقه سوم یه تخت خوابیدید سعی کنید قبل از خواب محاسباتتون رو انجام بدید. چون وقتی خواب آلود هستید درصد خطاتون می ره بالا.

 

نتیجه اخلاقی: هیچ وقت از یه جای شلوغ به خصوص وقتی مختلط هست رد نشید. اگر هم رد شدید دقت کنید که دست چه کسی رو می خواهید بگیرید.

 

نتیجه اقتصادی: آقایون بی کاری که دنبال کار می گردید برید مشهد کافی شاپ بزنید. تضمینش هم با من.

.......................

پ.ن: این عسل یه خوابهای گنده تر از قدش می بینه که کلی هواییش کرده. تازه اگه بیشتر از یه ثانیه بهش نگاه کنی میگه من قصد ازدواج ندارم.جل الخالق!

 

پ.ن: امروز یکی از بچه ها به بهونه آب چکون خریدن من رو برد خرید. حالا جریان چی بوده ؟ می خواسته واسه ولنتاین هدیه بخره و می خواسته من نظر بدم. بیچاره نمی دونست که من شوت شوتم.

 ای بابا روزگار . مردم چه مشغله فکریهایی دارند. چقدر این دختر پسرها توی مغازه ها به خصوص تو عروسک فروشی ها، پیاده شدند.حالا بگذریم که یکی دیگه از دوستهای من فقط جزئی از کادوش حدود 90000 تومن شده!!!

 نمی تونم بگم این مراسم جالب نیست . می تونه قشنگ باشه. اما ای کاش بیشتر به عمق و بهبود رابطه ها فکر می شد تا به این حاشیه ها.

تازه امشب زنگ زدم به الهام و به شوخی بهش گفتم الهام تو چی خوردی؟! می گه امشب سلف غذا داشتم .جوجه کباب بود. الآنم جات خالی داشتم کیک و چای می خوردم. و تازه وقتی دید من دارم می خندم فهمید که چه سوتی عظیمی داده!

.......................

ووووواااای چـــــقدر تایــــــپ کــــــردم.....

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ - چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٤ - نفیسه

سوتی های داداش امير...

... 

تقریباً تعطیلاتمون هم داره تموم می شه. بد نبود اما همون طوری که پیش بینی کرده بودم هیچ کدوم از کارهایی رو که قصد داشتم انجام بدم ندادم. فقط یه سر رفتم پیش مرضی. یه پیراهن هم دوختم. اما نه. فقط برش دادم که چون آستینهاش زیادی از حد کوتاه شد بیخیال ادامه کار شدم!

امروز هم همه بچه های وبلا گ نویس دور هم جمع بودند که فکر می کنم یه 20 نفری بوده باشند.(مکان: تهران. پارک جمشیدیه/ زمان: امروز . ساعت 3....) . من هم با ممول قرار گذاشتم که حتماً باهاشون برم اما انگاری بازم این اراده آهنین کار دستم داد!

 

 

امروز بزرگترها رفته بودند مسافرت و خونه ما مکان بود و پاتوق. من و عسل هم جو کدبانو بودن گرفتمون و عصر رفتیم بیرون و نون باگت و هات داگ و کاهو و سس  و خیارشور وچیپس و مهم تر از همه اکانت خریدیم واومدیم خونه و با دیدن علی  نمی دونم چرا یه دفعه جو ولمون کرد و بقیه کار رو سپردیم به دست علی.

بعد هم نشستیم دوتایی فیلم "الکساندر" رو دیدیم. که علی سر آشپز با یه سینی ساندویچ آماده اومد پایین و خلاصه کلی بهمون فاز داد!

بعد از خوردن شام امیر (داداش کوچیکم) که این شام مجردی خیلی بهش مزه داده بود گفت کاش مامان اینها یه چند روزی بمونند تا ما یه صفایی به دلمون بدیم!

 

.....

چند روز پیشا (تقریباً دو هفته پیش)  تلویزیون فیلم"گلادیاتور" رو گذاشته بود . من و امیرهم چون این فیلم رو خیلی دوست داشتیم نشستیم و دو تایی فیلم رو نگاه کردیم . وسط فیلم اذان پخش شد . من هم رفتم تو اتاق پیش بقیه و به امیر گفتم هر وقت فیلم شروع شد من رو صدا کن. بعد از چند دقیقه دیدم امیر اومده می گه بدو که "رادیاتور" شروع شد!

.....

اون روز که امتحانهای ما تموم شد شبش  ما یه عروسی دعوت بودیم (البته جای همگی خالی) که بنا به دلایلی نا معلوم تو اون عروسی از آهنگ و این چیزا خبری نبود . البته ما نمی دونستیم و گرنه کلی وعده قر و...به دلمون نمی دادیم !

سالنی که عروسی اون جا بود یه تیغه ای بین خانوم ها و آقایون کشیده بودند به طوری که اگه اون طرف احیاناً (!)سوت یا دست به کار بود صداش این طرف هم می اومد.

من و عسل هم به خاطر گرسنگی و یه سری دلایل دیگه خدا خدا می کردیم که شام را بدند و زودتر بریم خونه هامون!

 

تو همین فکرها بودیم که برادر داماد( که آخوند بود) شروع کرد به ملودی خوندن. آقایون هم که کلی ذوق کرده بودنداز این جهت که بالاخره جو یه تکونی به خودش داده و یه تنوعی ایجاد شده تند تند صلوات می فرستادند .البته با صدای خیلی بلند . و من فکر می کنم که همه، انرژی هایی رو که انباشته کرده بودند برای مراحل " این کمره یا فنره" رو اون جا پیاده کردند!

هنوز چیزی نگذشته بود که دیدیم همه چی تموم شد واین قضیه ما رو کلی تو فکر فرو برد.

بعد که شام خوردیم و جشن تموم شد همه گوله کردیم به سمت خونه هامون. وقتی رسیدیم خونه دیدیم عموم و بابا و بقیه مردها هی می خندند.

حالا جریان از این قرار بوده که وقتی اون آقا داشته ملودی می خونده امیر ما هم که خودش رو موظف می دونسته و فکر می کرده باید تا آخرین نفس صلواتها رو بلند بفرسته یه دفعه داد می زنه می گه ای بابا بسه دیگه حنجره مون پاره شد!

و من هنوزم که هنوزه وقتی  قیافه بابام روتجسم می کنم که چقدر باید اون لحظه سرخ شده باشه کلی می شینم و می خندم...

....

اینهم از سوتی های داداش بنده! (البته فقط در حد یه چشمه)

 

....

پ.ن: البته امیر ما فقط 8 سالشه و یه کمی زیادی رک تشریف داره!

 

پ.ن: راستی امروز هم فائزه رو دیدم و دوتایی کلی غصه خوردیم که نتونسته بودیم بریم تهران.

 

پ.ن: خانوم ها و آقایون تو این ایام ما رو هم دعا کنید .

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ - جمعه ۱٤ بهمن ۱۳۸٤ - نفیسه

...بالاخره راحت شدم

آخ جون راحت شدیم.

 

 

امتحانها را هم به هم پیچوندیم ، تموم شد رفت پی کارش.

از یه ماه پیش خدا خدا می کردم که ظهر 28اُم بشه. که بالاخره اون روز هم رسید و ما راحت شدیم.

 البته من هنوز تو شوک امتحاناتم. اون روزهای اول از پله ها که پایین می اومدم ،هنوز پایین بوی درس و کتاب می داد . اما شکر خدا کم کم داره بوش می ره!

8 و9 اُم انتخاب واحد داریم و تقریباً تا 22 بهمن کلاسها تق و لقه .یعنی اکثریت نمیاند و ما هم که تابع اکثریت!

کلی وقت دارم و می خوام کلی کار کنم.

تازگی ها عشق خیاطی اومده تو سرم. اول از همه می خوام یه مانتو بدوزم . حالا بماند که هر وقت می گم مامانم کلی می خنده و می گه مامان جون ولش کن. این همه مانتوی حاضری!!!

یه روز هم می خوام برم سینما . آخرین باری که رفتم ، تابستون با مرضی بود و از اون دفعه به بعد دیگه اصلاً  نرفتم.

یه کار مهم دیگه هم هست حتماً باید انجامش بدم . دیگه راه رفتن برام مشکل شده . می خوام پایین رو حسابی تمیز کنم. هر چی لباس و کتاب و لیوان و پشقاب است از کف زمین و رو تخت و میز و ... جمع کنم.خلاصه یه خونه تکونی حسابی.

راستی تصمیم گرفتم دوباره برم کلاس. آخه قبل از امتحانها با مهتاب و نرگس و مریم می رفتیم کلاس تنیس . البته ما بچه ها بهش می گفتیم ایروبیک!

جمعه هفته بعد هم با عسل و جواد و دوستهای اونها قراره بریم کوه.حسین، دوست جواد، گفته جشنواره برف است. حالا جریان چیه نمی دونم. فقط اینا می دونم که قراره من هم به طور افتخاری آویزونشون بشم.

راستی برنامه یه تهران رفتن سه ، چهار روزه هم ریختم. اگه مرضی بتونه ، اون هم از اون طرف میاد.

اگه دایی ام تهران باشه شاید باهاش یه سر هم رفتم شمال(خونه داییم شهسوار است) . یه دو روز هم می رم پیش ملیکا ، یکی از دوستای دبیرستانیم، که الآن چالوس درس می خونه.

اگه وقت بشه قراره یه تابلوی خوشگل هم بکشم. البته این دفعه منظره نه. می خوام یه طرح تو هم تو هم بکشم. یه سبک جدید . اونم از خودم!

 

البته خوب که فکر می کنم می بینم مامان راست می گه . اصلاً کی حال داره بشینه مانتو بدوزه . تازه آخرش هم معلوم نیست شلوار از آب در بیاد یا پیراهن یا...

سینما هم که ولش کن. نه که خیلی فیلم هاشونم قشنگه.

پایین رو هم تمیز نمی کنم. دیگه چیزی تا عید نمونده. می ذارم یه دفعه واسه عید خونه تکونی می کنم.

کلاس هم که تنهیی باید برم . چون بچه ها همه رفتند خونه هاشون. پس نتیجه می گیریم که کلاس هم پیچونده و ختم به خیر شد . آخه خداییش کی حوصله داره تنهایی بره جلوی اون همه زن و دختر غریبه ، بشکن و بالا بنداز راه بندازه!!!

قضیه کوه هم که از همین حالا تابلویه که منتفی است. چون این عسل تنبل ، عمراً از خوابش بزنه و صبح جمعه تو این سرما بیاد کوه! حوصله آقا بالا سر از جمله جواد و حسین هم ندارم.(حالا نیست خیلی من رو می برند!!!)

تهران هم ولش کن بابا. عید می رم.

شمال هم که مطمئناً از مقامات بالا ، اجازه صادر نمی شه !

تابلو هم که یادم نبود. فعلاً سه پایه ندارم. چند تا از قلموها و رنگ هام هم دست بچه هاست.

 

وقتی به این اراده آهنین و تصمیم های قاطعم فکر می کنم به خودم می بالم!

این پست ایندفعه ای هم چند روز پیش قرار بود تایپ بشه اما ...

می دونید چیه؟ آدم وقتی وقت نداره هوس می کنه که خیلی کارها بکنه اما وقتی وقتش رو پیدا می کنه همش امروز و فردا می کنه...

 

 و اما بالاخره مهمترین کار که حتماً هم انجامش می دم. 22 بهمن می خواییم خانوادگی بریم مشهد. تقریباض 15، 16 نفری هستیم. آخ جون خیلی خوش می گذره...

 

پ ن : مرضی با مامانش می خواستند يه چند روزی بياند اينجا.اما متاسفانه باز من موندم تو خماری. 

تا بعد...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱:٤۱ ‎ق.ظ - سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳۸٤ - نفیسه