خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
نفیسه
آرشیو وبلاگ
آذر ۸۸
مهر ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
دی ۸٧
آبان ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
فروردین ۸٧
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
لینک دوستان
لحظه های سکوت
شتابناک
روی ابرها
خلوت گاه دل
یاس و مملی
حمید و رومینا
اسفند79
تحلیلش کن
بانوی شرقی
بی خواب
برای امروز ٬ فردا و هميشه ام
گاه نوشت
از خدا چه پنهون از شما هم پنهون نباشه...
همایون مثنوی
پسری با کفشهای کتانی
دوهل
مرز ديوونگی
ماهی گيری
گيس گلابتون
پری دريايی
تحليلش کن(Analyse It!)
گلهای جهنمی
فقط به خاطر عزیزترین عزیز
کسیکه هویتش گم شده
گروه داستان نویسان
روزگار غریبی است نازنین
باورانه
ممول
New Page 1
من و یه دنیا دردسر با مزه
پیکر فرهاد
چسبوندن واژه ها به هم
فقط به خاطر دلم
مداد رنگی 36 رنگ
دنیای کوچک یک دختر
کلبه درویشان
رازهای تنهايی
ديووووووووونه و ديو و دلبر
اسفنددونه
به پاکی دريا
دوربين و عکاسش
شب اول قبر
دل نوشته های یک مادر و برادر کوچکترش
آنچه به عنوان یک شوهر باید بدانید
زندگی گیسو
یک عاشقانه آرام
>>>~ انعکاس آب ~<<<
دانشگاه از هفت دولت آزاد ماهشهر
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي دوستانه
خرید اینترنتی
لوگوی دوستان
RSS 2.0 

در همین حسرت که یک شب راکنارت، مانده ام
در همان پس کوچه ها در انتظارت مانده ام
کوچه اما انتهایش بی کسی بن بست اوست
کوچه ای از بی کسی را بیقرارت مانده ام
مثل دردی مبهم از بیدار بودن خسته ام
در بلنداهای یلدا خسته، زارت مانده ام
در همان یلدا مرا تا صبح،دل زد فال عشق
فال آمد خسته ای از این که یارت مانده ام
فــــــــال تا آمد مرا گفتی که دیگر،مرده دل
وز همان جا تا به امشب، داغدارت مانده ام
خوب می دانم قماری بیش این دنیا نـبود
من ولی در حسرت بُردی،خمارت مانده ام
سرد می آید به چشم مست من چشمت و باز
از همین یلدا به عشق آن بهارت مانده ام
پيام هاي ديگران () link ۱٢:٥٢ ب.ظ - دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸ - نفیسه
یه آهنگ از این در پیتا که ریتمشو دوست دارمو میزارم:
"وقتی نگاهم میکنی قشنگیاتو دوست دارم حالت معصوم چشات رنگ نگاتو دوست دارم
وقتی صداتو میشنوم دلم برات پر میزنه ترس یه روز ندیدنت غم بزرگ قلبمه"
من رو به مامان:این آهنگه رو خیلی دوست دارم
مامانم با یه نگاه شدید معنی دار:دیگه دوست دارم ازدواج کنی.احساس میکنم تو غربت خیلی تنهایی!
من:



چندتا نتیجه میگیریم:
1.مامان خانوم ما تا حالا دوست نداشته ما ازدواج کنیم(ای نامرد
)
2.خانومای دم بخت زودتر برین غریبی

3.دچار تنهایی ناخودآگاه شدم!
4.هر آهنگی رو در ملا عام دوست نداشته باشید!
و حالا دو تا سوال مهم:
1.عشق انسانو از تنهایی(خودآگاه یا ناخودآگاه)در میاره؟!
2.انسان بدون عشق تنهاست؟!
پ.ن:نگین جفت سوالا یکیه، که اصلا هم اینطور نیست!
پ.ن:اینجانب کلا آرزومند آرزوهای عزیزانم هستم
پ.ن:خوکا نیز تنها نیستن!
پ.ن:عکس درخواستیم داریم
حال آن دختر بچه ای را دارم که در سرازیری می دود و پدرش از دور هوایش را دارد اما یواشکی و با عصبانیت ! …………………… در آن شب قدری که تا صبح برای مکه ات اشک ریختم فارغ از دعاع قبولی و روال عادی پیدل کردن زندگی دختر فلان فامیل و مریضی پدر دوست قدیمی… در آن رمضان دوست داشتنی به چشمان ندیده و نداشته ات زل زدم، ازت طلب کردم، با آن حایل برداشته و آن نجواهای خودمانی، دعای عهد و ابوحمزه ثمالی که با هر جمله اش بیشتر مست از داشتنت میشدم… چشمان نگران مامان به زجه های خفه شده من و توبه های پی در پی من برای گناهان کوچک عمد و غیر عمد… خودمانی شده بودیم و نزدیک و من چقدر دوست داشتم این نداری را! طلبیدی ، در عین ناباوری، معجزه ای بود، بال در آوردم، به خود غره شدم که چه دوستیم با هم…چه فهمیدی مرا…و چه بی صدا گم در خود، ازت دور شدم…گناه های بزرگ تر به عمد و تکرار و تکرار و تکرار…. آن روزها خجالت نمی کشیدم ازت بخواهم.حالا نه به چشمان نداشته ات می اندیشم و نه جرات نگاه کردن به آنها را دارم! لحظه دیدار نزدیک اشت و من چه سخت معتقدم لیاقتش را ندارم… می ترسم از اینکه در آخرین لحظات پس بزنی مرا… خودت شاهدی که بارها التماس کرده ام بودنم را تا قبل از برآورده شدن دعای رمضان آن سال تا در مکه ات این حایل بین من و تو باز برداشته شود…تا باز من و تو ندار شویم….تا باز آشتی کنیم…تا باز بدون ترس و خجالت ببینمت و تو از نزدیک دست به حال پریشانم بکشی و با محبت نگاهم کنی!نه یواشکی و با عصبانیت! …
پيام هاي ديگران () link ٦:٥۱ ق.ظ - یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸ - نفیسه
چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه شیرین است رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...
و چه اندازه عجیب است،روز ابتدای بودن!
و چه اندازه زیباست امروز...
روز میلاد...
روزی که من آغاز شدم...
پيام هاي ديگران () link ٩:٠٦ ب.ظ - چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸۸ - نفیسه
این رورها بدون هیچ اغراقی شاید از قشنگ ترین روزهای زندگیم باشه
دوستی اس ام اس داد:درست در لحظه ای که اثری از آنچه طلبیده ای نمیبینی، برای آن تدارک ببین....
و واقعا هم همینطوره!
نتایج کنکور اومد.در اوج ناباوری رتبم خیلی بهتر از اونی شده که فکر میکردم.روزی که نتایجو دیدم انقدر جیغ زدم و گریه کردم که اگه کسی نمیدونست فکر میکرد زیر صد شدم.خوب عقده ای ام دیگه!
پارسال که منتظر رتبه صد و نهایت دویست بودم فقط مجاز شدم، اما شبانه زاهدانم نیاوردم!!!وقتی نتایج ساعت 5 صبح اومد و من رتبمو دیدم انگار یکی زد پشت زانوهام و مثل تو فیلما دیگه نتونستم رو پاهام وایسم.تا ساعت 7 که کلاس داشتم با مهتاب(که اونم رتبش خوب نشده بود) به سقف اتاق خیره شده بودیم و جفتمون تو فکر یه سال تلاش بی نتیجمون بودیم و اینکه حالا چی میشه؟خداییش مهتاب خیلی خوب و راحت با این قضیه کنار اومد و از همون روز صبح خنده های چند ریشتریش شروع شد،اما من نه!
همه میگفتن خدا بزرگه.منم با لج میگفتم آره انقدر بزرگه که غیرممکنو ممکن کرد!!... اون روزا یه کم ناشکری کردم و گلایه...هرچند چیزی نگذشت و پی بردم به حکمت قبول نشدنم و بازم پیش خدا کم آوردم و ضایع شدم و روسیاه....برای امسال نه نگران بودم(به اون صورت)و نه نذر و نیازی...دیدم کارش درست تر از این حرفاست که من بخوام بهش بگم چی کار کن....ولی حالا نمیدونم باید چجوری از اوسا کریم تشکر کنم؟!
فقط میتونم سجده کنم و بگم خدایا بازم شکرت!
پ.ن:382
پ.ن:باور کنید به حکمتش اعتقاد دارم اما نمیدونم چرا دیدن سردرگمی بچه هایی که باز رتبشون خوب نشده خیلی اذیتم میکنه.غصه میخورم واسه جوونای بیکار بدون پارتی و بدون سرمایه مملکت ،که تنها امیدشون ارشد بود که اون هم....
پيام هاي ديگران () link ٢:٢٧ ق.ظ - پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳۸۸ - نفیسه
این روزا تب سیاسی خلق اللهو کشته.من نمی دونم این سیاست چیه که ملت عزیز ما از بقال و چقال و مکانیکی وتاکسی دار و دکتر و مهندس و دانشجو و بیکار و ....همه تو ایران متخصصشن.من که در امر سیاست که همان سیابازی است شدید بیلمیرم و خوشحالم از این بیل رفتن!
یه جایی خوندم:
گه مصلحت است انقلابی بودن یا مست به سان اسب آبی بودن
این میانه یک چیز به خاطر بسپار گه می طلبد ببو گلابی بودن!!!
پارسال که سال نوآوری و شکوفایی بود ما که نه نوآوری دیدیم و نه شکوفایی.البته به جان شما ما تا خود سال تحویل هم ،منتظر شکوفا شدن حداقل خود حقیر بودیم که قسمت نبود!!!
امسال هم که باز زن و مرد تو خیابون و تاکسی و مهمونی حلقوم پاره می کنن و از چپ و راست و احمدی نژاد و موسوی و وعده های سرخرمنی کروبی سخنرانی می فرمایند، ما نه چپیم و نه راست و همچنان صراط مستقیم می باشیم و چیزی سردرنمی آوریم.یه سریا میگن همون آق محمود میشه و یه سریا میگن....ماهم که ایمان داریم مثل 4 سال پیش و پیش تر هرچه بخواهند همان می شود و نمیدانم چرا سخت معتقدیم آق محمود باز سرافراز و باز مسافرتها برای دور هزارم از سر گرفته می شود! ((در این صورت به گوش سیاستمداران برسان پیام مارا:امسال هم برای اینکه خدای ناکرده اسرافی نشود و مصرفمان اصلاح گردد ، از همان لپ لپ 4 سال پیش استفاده کنید و خریداری مجدد ننمایید!))
البته با وجود محمود جان جانمان از اونجایی که صلاح نمی بینن خانوما استخدام بشن ،شرکت نفت شد آرزوی دست نیافتنی ما و ما بســــــــــــــــــــی خوشحالیم!!!!!! چرا که نه دنبال اطلاعیه استخدامش میگردیم و نه تو کف نتیجه ش می مونیم.خوش و علاف در سال اصلاح الگوی مصرف بدون موش و گربه بازی با سربازی و صدالبته بدون دغدغه شوهرداری ، آویزون بیدار بانک جیب باباییم!!!
پيام هاي ديگران () link ۸:۱٤ ب.ظ - سهشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ - نفیسه
قبلاترها که ما جوانکی بودیم و خوشحال و خندان و مدرسه میرفتیم، مثل امروزی ها روز معلمی داشتیم و در آن روز چهچهی می زدیم من باب سرود و تدارک و کلی محبت و البته بیشتر پاچه خاری معلمه محترمه....مامانی داشتیم خوشگل تر از آنجلیا که آن روزها کادو به دست(اصولا چند دست کارد از آن دسته قهوه ای ها) و یک دیس پر از شیرینی پنجره ای ساخت وطن(منظور منزل است)قدم بر چشم مدرسه ما می گذاشتند!
همکلاسی های داشتیم همه در کف خوشگلی مامان و خوش برخوردی اش و دیس شیرینی! و ما که از خدا پنهان نیست ، از شما چه پنهان، در دلمان کله قند آب می شد از این طراوت مامان و کیفور شدن بچه ها و دل بردن خانم معلم!
قبلاتر ها به کنار...برادری داریم(داش امیر)11 ساله و کلاس پنجمی ...از قماش جوزدگان خوانندگان رپ امروزی البته از نوع بسیار خفنگش!
خلاصه در روز معلم که کلی با پول خودشان، با بستنی و چیپس و پفک و شیرینی ، پروار کرده بودن خودشان را، در پی همان پاچه خاری مرسوم هر کس در مقابل معلم چشمه ای می آید من باب شیرین کاری برای دل بردن معلم و شادسازی ایشان!
امیر و دو دوست جوزده ترش هم از قافله عقب نمانده اند و درخواست فرصت برای خوانندگی(قربان این استعداد نسل اندر نسلی بروم من!
) می کنندو جناب معلم رخصت می دهد و آنها هم کنسرت اجرا می کنن...آهنگ گو*شواره ،یکی ساسی*مانکن میشود و امیر علیش*مس و آن یکی امیر*مسعود!!!!
:
"بوس می کنم از لبش من که از مربای تمشکم خوشمزه تره و دمش گرم....(سانسور)
بیا اینجا که موزیک خوراک دنسه پسرا تو بغل دافای بانمک و سبزه....... و الی آخر..."
و در آخر توسط بچه های دیگر به اضافه جناب معلم محترم سبیل کلفت تشویق میشوند!
خلاصه اینها را گفتم که مطهری جان روحت شاد که دل ملتی را در این روز شاد کردی!
........
می گویند دوست را زیر باران باید دید...عشق را زیر باران باید جست...
یک وقتهایی وقت هست، حس عشق و عاشقی هم هست، باران نیست...
این روزها وقت نیست،باران تا دلت بخواهد و حس عشق و عاشقی هم...کلهم بی خیال ،اینها هم با این نانهایشان!
اصلا من نمی دانم این سهراب چه دل خوشی داشته؟! زیر باران که جای این جینگولک بازی ها نیست! آخر خدا بیامرز دیگر چرا زورت به چتر رسیده آن را قدغن می کنی؟! آن هم برای امثال عینکی ما.البته نه اینکه چش و چارمان قیچ(غیچ) باشد ها!...دیگر دو شماره که قابل من و شما را ندارد!...اما عشق با وضوح تصویر چیز دیگری است جان شما!

در آخر ما به این نتیجه رسیدیم که جناب سپهری روزگارش بد که نبوده هیـــــــــــــچ!خیلی هم بزنم به تخته خوش بوده است!
پيام هاي ديگران () link ۱:۳٤ ق.ظ - چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ - نفیسه
یک سری نگاه ها چقدر تلخن و من چه تلخ تر شکستم...
یک سری نگاه ها چقدر معنی دارن و من چه بی معنی خودم را به نفهمی زدم....
چقدر دلم گرفت امشب...چه پارادوکسی بود!
......
همیشه پای کاری که کردم وای میستم.درست یا غلط...اما کار نکرده....
چقدر اعتماد قشنگه...خدایا به خاطر داشتن پدر، مادر و فامیلای خوب و باشعوری که بهم دادی یه دنیا ممنون... اگه این شکرانه رو به جا نمیاوردم حتما دق میکردم....
خدایا دوستت دارم
پيام هاي ديگران () link ۱:٤٦ ق.ظ - چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸ - نفیسه
تا یه ماه دیگه زیر این درخته ام، تکونم نمی خورم!
در چند سال اخیر اینجانب دربه در دنبال یک موجود زنده می گشتم که یک هم اتاقی اختیار نمایم
! بعد از چندین روز بحث و میزگرد با خود به عونان شاهد،وجدان خود به عنوان قاضی و میل خود به عنوان شاکی، به این نتیجه رسیدیم که یک عدد لاک پشت برای این گزینه بسیار مناسب می باشد، و از آنجاییکه همه می داند امسال که نفیس خاتون از پشت بام می افتد،سال دیگر(شاید!) صدایش در می آید، مرضی جان جانمان بر آن شد تا لاک پشتی را به ما هدیه کند
البته جناب لاک پشت هم پروازانی نیز داشت که جملگی از کشور بیگانه می آمدند و برادر مرضی با لطف فراوان آنها را یک راست از فرودگاه به خانه آورده.ما نیز به اتفاق آنها را بین خود و مرضی و دایانا(دخترخواهر مرضی) تقسیم نمودیم،اینجانب یکی و آنها هر کدام دو عدد...
آری...جناب لاک پشت به اتاق ما تشریف فرما شدند.طی یک سری مراسم تطهیر و نام گذاری اسم جعفر را برای ایشان انتخاب نمودیم و جفی خطابش می کردیم

بسیار از وجودش مسرور بودیم و هر روز محبتمان به جفی گرام قلمبه تر میشد
.جفی، به تبعیت از جنسیتش بسیار هیز تشریف داشتند و از سرو کولمان بالا می رفتند و بسیار عاشق جاهای تاریک بودند، بالاخص گلاب به رویتان روم به دیوار: خشتک
(لعنت بر شیطان رجیم
)
یکی مشکل اساسی این میان بود و آن اینکه :آقا جفی ما و هم سفرهایش هیچ کدام، هیچ رقمه، هیچ چیز میل نمی نمودند
و ما را بسیار نگران و هراسان کرده بودندی!
به دامپزشک مراجعت نموده و دکی جان تشخیص دادند که اینها همگی آب به آب شده و معده هایشان چسبیده و آنقدر چیزی میل نمی کنند تا جانشان از بدنشان به در آید
جعفر جان که در بدو ورود و چند روز پس از آن، بسیار هم اتاقی پر جنب و جوشی بودند ، رفته رفته به موجود تنبل خواب آلودی تبدیل شدند که هیچ رقمه باب دندانمان نبود
بدین سان، اینجانب و جمیع برادران بر آن شدیم تا به چوب تر به سراغش رویم تا بلکه جفی فرمان ببرد و اندک طعامی میل نماید!
بدین منظور بنا به سلیقه ی لاک پشتهای سوسول مغازه های خودمانی(آکواریومی گویندش
) دل گوسفندی خریده و به زور به خوردش دادیم.بدین گونه که فکش را به زور باز نموده و تکه کوچک(کوچک تر از اپسیلون!
) گوشت را به دهانش فرو کردیم(البته در این بین به غیر از زور بازو، از خلال دندان هم که حکم اهرم داشتند، تشکر مخصوص به جا می آورم
)
جفی مادرمرده کله اش را به شدت تکان می داد و با آخرین سرعت لاک پشتی مختص خودش تا می توانست به این سو و آن سو می دوید.بعد از مدتی، ما که گمان می کردیم غذای لذیذش را میل کرده و در دل دعایمان می کند ،جفی را در آبش قرار دادیم تا با نوشیدنی، طعم غذای سفارشی اش گواراتر و حلقومش نرمتر شود
، جفی نیز پوزخندی زد و بعد از ادای چندین فحش نافرم(
)گوشت را از دهانش در آب خارج کرد
چند روز بعد متوجه شدیم که سمت چپ فک جفی بخت برگشته ، ورم کرده و این ورم روز به روز بیشتر می شود.شبیه اوریونی های حاد!!
گویا با فشاری که وارد کرده بودیم فک جغی جان عزیز دل ،پیاده شده بود

ناگفته نماند همچنان با تلاش فراوان چندین بار دیگر آن شیوه را به کار گرفتیم
و هر دفعه همان نتیجه تکراری حاصل می شد(ما که خوشنود از خیرخواهیمان بودیم
و جفی، که هم به ریش ما می خندید و هم به خیرخواهیمان و طوفان فحش های از آب گذشته آن چنانی
)
کم کم خبر می آمد که هم سفران جفی ،هر کدام به شکلی و به فاصله ی چند روز فوت می نمایند.یکی باد می کرد و یکی کف و آن یکی سفید می شد
و جفی قهرمان ،همچنان سعی بر ناامید نکردن بنده حقیر داشت
...
چندین هفته گذشت...جفی روز به روز گوشه گیرتر و تنبل تر و لاغرتر و ورم فک بیشتر و لاکش نرم تر و رنگش تیره تر و غصه من دو چندان تر می شد
...
دگرباره به یک متخصص رجوع نموده و در کمال ناباوری متوجه شدیم که این همه مدت می بایست آبش گرم می بوده، حال آنکه ما آن زبان بسته را در آب سرد نگه می داشتیم
و ورم فکش که از عفونت بوده مدام بدتر می شده
...
آری اجابت نمودیم...تاثیر چندانی نداشت...دیگر لاکش شدیدا نرم شده بود...
بعد از یک هفته در صبحگاه پنجشنبه 23 آبان ،که از شبش منزل نبودم ،در تنهایی و قربت ، در غیاب هم اتاقی اش جان به جان آفرین تسلیم گفت
پ.ن: من از اولش که این بنده خدارو آوردیم خونمون، هی می گفتم تو آبش مولتی ویتامین بریزیم، همه بهم می خندیدن
...دقیقا شب قبل از مردنش رضا قرص جوشان و قطره مولتی ویتامین تجویز کرد.فرصت نداد براش بخرم بیارم
از چند روز قبلش مامان می گفت بندازش یه جایی بمیره،گناهه.اما من اگه این کارو می کردم می دونستم که شبش خوابم نمی برد و از عذاب وجدان دق می کردم.همون شب مردنشم از خدا خواستم بکشدش که زیاد عذاب نکشه حیوونیم
...آخه اگه فیلم بود و سه ماه هیچی نمی خورد آب می شد ، چه برسه به این جفی فشنگ فسقلی چند گرمی من
پ.ن: این عکس دوران سلامت و توپول بودن شادروان جفیه